ره به مقصد نتوانیم که رهی رفتنی است
این همه درد به که گویم که دلی سوختنی است
شب که نزدیک سحر آمد و باز در پی تو
هر شبانگاه که نگاهم به رهت دوختنی است
وقتی مهتاب نظری سوی نگاهم می کرد
سایه ای از اثرت روی دلم ماندنی است
آن شهابی که فرو رفت وفدای دل شد
در ره عشق ز جانش چو گذشت خواستنی است
آدم خوب اگر تشنه ی قدرت گردد
گر به بیراهه رود آدمی پست و دنی است
آنکه بازی نتواند ز چه اش مهره و آس
نقش فرزین و وزیر در نظرش مردنی است
من مدام منتظرم تا تو بیای با خورشید
ورنه این ظلمت و زشتی به جهان ماندنی است
همتی باید و شاید که همه مدعیان
گر به خود تکیه کنند ظلمت و جهل رفتنی است
ناصر - دیماه - 91
این همه درد به که گویم که دلی سوختنی است
شب که نزدیک سحر آمد و باز در پی تو
هر شبانگاه که نگاهم به رهت دوختنی است
وقتی مهتاب نظری سوی نگاهم می کرد
سایه ای از اثرت روی دلم ماندنی است
آن شهابی که فرو رفت وفدای دل شد
در ره عشق ز جانش چو گذشت خواستنی است
آدم خوب اگر تشنه ی قدرت گردد
گر به بیراهه رود آدمی پست و دنی است
آنکه بازی نتواند ز چه اش مهره و آس
نقش فرزین و وزیر در نظرش مردنی است
من مدام منتظرم تا تو بیای با خورشید
ورنه این ظلمت و زشتی به جهان ماندنی است
همتی باید و شاید که همه مدعیان
گر به خود تکیه کنند ظلمت و جهل رفتنی است
ناصر - دیماه - 91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر