۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

مه پیکر

مه پیکر
قد وُ بالای کشیده ، رویِ زیبا چون ملاک
با نگاهِ دلکش اش قلبم نماید تیک وُ تاک
سینه های مرمرین خود را نمایاند به چشم
دیده های مردمان،بر سینه یِ بازش چه باک
هم چو کبکی می خرامد در میانِ رهگذار
جعد زیبایش نشانده طره پوشی همچو تاک
راه خود کج کرده ام در راهِ آن سیمین عذار
بوی عطرش کرده است هر عابری را سینه چاک
آن تنِ مه پیکرش، آتش بر این دل ها زنَد
جمله مدهوشند چو بینند او چو قو است یا سماک
آه اگر رویش به من گردد نمایم سینه چاک
از نگاهِ لعبت اش دانم رَوَم ،آنی به خاک
آن همه ناز وُ کرشمه این همه ناز وُ ادا
کرده مدهوش رهگذر ها را و من آشوبناک
نرگسِ مخمور چنان، من را فرستد در مُغاک
لحظه ای گر سوی من آید ،شوم دیوانه پاک
ای که ماه با دیدنت ، چهره بگیرد ،شرمناک
گر که یک آن بوسمت،آن دم بگردم من هلاک
این همه زیبایی وُ حُسن را که دادست بهر تو
پس چرا من را بدادست قامتی چون سنگِ لاک
آنچه حوری در بهشت است ،پیش تو کم آورند
یک دمی از آن من شو ، تا کنم جنت تراک
  ناصر- بهمن ماه / 93



۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

عاشق پروانه

عاشق پروانه
راز چشمانِ تو را دیدم وُ دیوانه شدم
من به چشمانِ تو غرق گشتم وُ ویرانه شدم
موسم فصلِ زمستان شد وُ سرما برسید
با نگاه بر تو زِ خود مست وُ به میخانه شدم
دوش ماندم به سر راه که شاید گذری
لیک سپیده به زد وُسنگ ِدرِ خانه شدم
چون نگاهم به رهت ماند،به آنی یخ زد
لاجرم یخ زدم وُ راهیِ سردخانه شدم
بویِ عطرِ تنِ تو باد به مشامم برساند
آن دمی راکه مسیح گونه فرستادی وُ مستانه شدم
گر به عشق تو هزار بار دهم جان وُدگر زنده شوم
باک از آن نیست مرا ، بر تو اگر سایه شدم
طلعت حسن جمالت شرری ست بر دل ها
شمع چو گشتم به نگاه، عاشق پروانه شدم
تو همان شاپرکی با پَرِ خوش رنگ وُ نگار
من که باشم که چو شمع ،قاتلِ پروانه شدم

       ناصر- بهمن ماه /93

۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

خاطره آنروز اردو

"خاطره آن روز اردو"

تابستان سال 54 که به همراه تعدادی از دانش آموزان دبیرستان های شهرمان ( دخترانه و پسرانه) بر گزیده در رشته های هنری، درسی ،نمایشی و.....به اردوی فرهنگی، تفریحی رامسر اعزام شدیم قبل از حرکت با بعضی از بچه ها هماهنگ کرده بودیم که چنانچه لباس لری دارند با خودمان برای نشان دادن نماد بختیاری ببریم در اونجا به تن کنیم .با همشیره ها هم هماهنگ شده بود.
بعد از ظهر یکی از روزها حدود 10 ، 12 نفردختر و پسر ،لباس های محلی مان را پوشیده و راهیِ محوطه ای شدیم که هر روز در این محوطه ، بچه های شهر های مختلف کشورمان با هنر نمایی جمعی از رقص گرفته تا موسیقی و حتی بازی های محلی ،فرهنگ فولکوریک منطقه شان را به نمایش می گذاشتند. و اون عصر نوبت بچه های الیگودرزو چند شهر دیگر بود  . به محض وارد شدن به محوطه ،یک هو با متلک حضار بمباران شدیم اشاره به شلوارهای ما پسر ها که در جلو می رفتیم کرده و برامون دست گرفتند" نگاه کنید اینارو ختنه کردن....قاه قاه و های های خنده هاشان بلند و بلند تر میشد ، یکی میگفت چرا دامن سفید نپوشیدن و هر و کر خنده و دیگری می گفت اینا از اول سفید بوده از بس خاک بازی کردن سیاه شده و باز هر و کر خنده ، بعضی از خنده روده بر شده بودن، راستش رو بخواید ،تو دلم خنده ام گرفته بود و هر آن ممکن بود از خنده به پُکَم (در واقع تا آن روز هرگز چنین تصوری از شلوار لری هامون نداشتم) لبم را به دندان می گزیدم تا مانع از خنده شوم ، زیر چشمی بچه ها را می پاییدم با آنکه سخت ناراحت و عصبانی شده بودند اما به سختی خودشونو کنترل کردند.
صدای ساز و دُهل که بلند شد ،ما همگی دست در دستان هم ، شروع به رقص چوپی نمودیم ، هماهنگی دست ها  و پاهای موزون با دستمال های رنگارنگی که همه به هوا می چرخاندیم و لباس های چوقا و شلوار های دبیت حاج علی اکبری و گیوه های سفیدمان با لباس های زیبای دخترکان زیبایمان و صلابت بچه ها ، چنان شوری آفریده بود که همه ی ناظرین را به سکوتی همراه تحسین واداشته بود شور سرنا که پاسخی به بی احترامی اولیه بود واقعا شور آفرین بود و آقای طنازی و فرح چنان بر سرنا می دمیدند و دوستشان بر دهل می کوفت که انگار شاهمرادی بر بام پاریس می نوازد.
هر بار که رقص پایان می گرفت در خواست دو باره دوباره ی حضار ، رقص از سر گرفته می شد و جمعیت حاضر از دختر وُ پسر در گرداگرد ما می رقصیدند و هل هله می کردند صدها نفر با صدای ساز و دهل پای می کوفتند و دور می زدند صدای کِل دخترانمان هارمونی خاصی به موسیقی می داد ،هیات داوران ابدا نارضایتی از خود نشان ندادند و آن بعد از ظهر فقط و فقط ما یکه تاز میدان بودیم. در مدت چند روزی بعد از این که اونجا بودیم .هر کدام از بچه های شهر های مختلف که به ما می رسیدند ضمن تعریف و تمجید از کارمان ، آدرس شهر مان و اینکه چگونه می تونن لباس لری خریداری کنند . و از اینکه نادانسته موجب ناراحتی شده بودند عذر خواهی می کردند . موقع برگشتن هر کداممان ، صدها دوست و آدرس از اقصی نقاط وطنمان داشتیم...

                                                      ناصر- دیماه /93

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

دستان خواهشت

"دستان خواهش"

دستان خواهشت ،
                 آنقدر دراز گشته اند که..........
که هر لقمه ای را بر می داری
دستان خواهشت را بر گیر
به روبرویت نگاه کن
آنچه در قفا و در پی اش هستی
                                            در برابر توست
هر آنچه به واسطه می طلبی
دهان های بیشتری را شریک خواهد کرد
چگونه بر پستی پای  می فشاری
هر چند که در یوزه گی عادتت شده باشد

        ناصر- دیماه /93

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

سی تو کمه

سی تو کمه
سی تو اَیَر نفس کشم ،اکسیژن هوا کمه
دنیانِه سیت اَیَر بخوام، تی نا خودِ دنیا کمه
هر غزلی که سی تونه،تکراریه و تازه نی
عیب مو نی اینه بدون،که حرف وُ واژه ها کمه
پاک بیدمه به ویر تو،اما که راهِ چاره نی
هر شعر مو به نومِ تو، بی اجر وُ بی بها کمه
تا  ئی غزلای مو بان، وصفِ تیای ناز تو
یه چی مِثِ بویِ گُلِ ،یاس وُ اقاقیا  کمه
گاهی تونِه کنار خوم چی سایه احساس کِردِمَه
اما چنه دلِ خوشی مینِ دلای ما کمه
هر غزلی که سیت خونم، بوی تنِ تونِه داره
اما هنیم که گیر اِدی، ایی عشق سی جفتِ ما کمه
  ناصر- دیماه /93


۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ماهروی


     ماهروی

بهمن چه زود رسید وُ،بهمن رسید و ریخت

بر روی سروِ بلندی به سن بران

گویی درخت سپیدارِ سر به کوه

   مدفون  گشت به زیر بهمن وُیارم چو ماهرو

قلبی به عشق تپید در بلندایِ این جهان

یخ زد ستاره یِ اقبال در آسمان

یک سال دیگری از ما گرفته جان

پارسال به آب سفید،این سال به سن بُران

    ناصر-دیماه/93

برای حمید ماهرویی کوهنورد عزیز شهرمان که در آوار بهمن سن بران دیده از جهان فرو بست

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

بهای تو نی


بهای تو ،نی

هوا دووارته سردآیید ولی هوا،هوایِ تو نی

مو نِه بَوخش ایر که ئی غزل بهایِ تو نی

به ذوق شال و کلاه تو ، برف ایَر باره

به کیچه یِ ما سالیان درازی که رچِ پایِ تو نی

و باد که با هوس رخت های تو روی طِناف

به رقص اومِده ولی خَوَری اِز لباسِ تو نی

به خوت نَییر اَیَر مو کمی زِ خوم دو دِلِم

دِلِم کلا فَه آیید ایَر که اینجه جایِ تو نی

نوکِ کِلِک های بارون که پشت شیشَه خوره

مِثِ صدایِ تونه ولی نوا نوای تو نی

تو نیستی وُ ئی دِلِم زِ غصه وا نی وَه

غمی سیاست به دلم که ئی تیا تیای تو نی

اَیَر که ئی غزلام به وصف وُ جمالِ تو نی

یه چی نِه دونَه کمه ، که در تیایِ تو نی

  ناصر – دیماه /93

(برای مونا و به خاطر درخواست مونای گودرزی)

 ----------------------------------------

دووارته = دوباره

بوخش = ببخش

نییر = نگیر

نوک کلک = سر انگشت

۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

غزلام


غزلام

غزلات مین تیامن، افتوی صوب وُ شووامن

زوون درد دلامن، مث بالش خووامن

" تو دونی عاشق و ماتم، شو وُ روز پاک به هواتم

مو فدای اُو تیاتم، عاشق می یه سیاتم

سر کیچه به نوواتم ،همه ویرم به صداتم

به صدای کوش پاتم،خاکِ نَکِ زیر پاتم

مو همه شو سر بونم، مات و کِش به آسمونم

هر ستاره که زِنه پلک، به ویرت دراوَه جونم

ار تیات مین تیامن، منی افتو به تیامن

جز تو هیشکه نِه نی وینم،ای فدای تو سِتینم

غزلامه سی تو خونم، شعرامم وصف تو دونم

هر چی ایا به زوونم، عشق و آرمانی، کَسونِم

 ناصر – دیماه /93

با اجازه دکتر سمیعی و بر اساس مطلع شعر این عزیز

نگار


نگار

هلاّ کُنه غزلامه اُو تیایِ نگار

تی نا به ویرِ تو خونِم به هوای نگار

هوشک بیدِنَه شاخ وُ برگام زِ دیریِ یار

خِش خِش کُنن چی خزان زیر پای نگار

بی کِش بیده وُ بی قِرار اِز اولِ کار

چی سایه ای به نِساره ،حال وُهوایِ نگار

اخمای تیات روندَه مونه اِز خلوتِ یار

اما چو قمر توو مو خورم دور پای نگار

هر شعر وُ ترانه ی مو سی تونه ای مونس وُ یار

زیبا کی زِنَه ساز وُ دُهُل به رضایِ نگار

اُو سایه که اوفتاده به دشت اِز اور سیاه

پا پس کِشه اور،وقتی که درا همتایِ نگار

اسفیدی صوب،ایی روزِقشنگ وَصفای باهار

هم شعرِمونه هم سوزه وُ گُل به تیایِ نگار

هر شعر وُ غزل،رنگی زِ تونه ای ماهِ نگار

هر خنده یِ لوت، دنیای مونه ،مو فدای نگار

   ناصر- دی ماه /93

ویر= خیال . در فکر

هلا = غارت،چپاول

نسار= مکانی که آفتاب نمی خورد و دایم در سایه است

توو = دور زدن، تاب خوردن