۱۳۹۳ دی ۳۰, سه‌شنبه

خاطره آنروز اردو

"خاطره آن روز اردو"

تابستان سال 54 که به همراه تعدادی از دانش آموزان دبیرستان های شهرمان ( دخترانه و پسرانه) بر گزیده در رشته های هنری، درسی ،نمایشی و.....به اردوی فرهنگی، تفریحی رامسر اعزام شدیم قبل از حرکت با بعضی از بچه ها هماهنگ کرده بودیم که چنانچه لباس لری دارند با خودمان برای نشان دادن نماد بختیاری ببریم در اونجا به تن کنیم .با همشیره ها هم هماهنگ شده بود.
بعد از ظهر یکی از روزها حدود 10 ، 12 نفردختر و پسر ،لباس های محلی مان را پوشیده و راهیِ محوطه ای شدیم که هر روز در این محوطه ، بچه های شهر های مختلف کشورمان با هنر نمایی جمعی از رقص گرفته تا موسیقی و حتی بازی های محلی ،فرهنگ فولکوریک منطقه شان را به نمایش می گذاشتند. و اون عصر نوبت بچه های الیگودرزو چند شهر دیگر بود  . به محض وارد شدن به محوطه ،یک هو با متلک حضار بمباران شدیم اشاره به شلوارهای ما پسر ها که در جلو می رفتیم کرده و برامون دست گرفتند" نگاه کنید اینارو ختنه کردن....قاه قاه و های های خنده هاشان بلند و بلند تر میشد ، یکی میگفت چرا دامن سفید نپوشیدن و هر و کر خنده و دیگری می گفت اینا از اول سفید بوده از بس خاک بازی کردن سیاه شده و باز هر و کر خنده ، بعضی از خنده روده بر شده بودن، راستش رو بخواید ،تو دلم خنده ام گرفته بود و هر آن ممکن بود از خنده به پُکَم (در واقع تا آن روز هرگز چنین تصوری از شلوار لری هامون نداشتم) لبم را به دندان می گزیدم تا مانع از خنده شوم ، زیر چشمی بچه ها را می پاییدم با آنکه سخت ناراحت و عصبانی شده بودند اما به سختی خودشونو کنترل کردند.
صدای ساز و دُهل که بلند شد ،ما همگی دست در دستان هم ، شروع به رقص چوپی نمودیم ، هماهنگی دست ها  و پاهای موزون با دستمال های رنگارنگی که همه به هوا می چرخاندیم و لباس های چوقا و شلوار های دبیت حاج علی اکبری و گیوه های سفیدمان با لباس های زیبای دخترکان زیبایمان و صلابت بچه ها ، چنان شوری آفریده بود که همه ی ناظرین را به سکوتی همراه تحسین واداشته بود شور سرنا که پاسخی به بی احترامی اولیه بود واقعا شور آفرین بود و آقای طنازی و فرح چنان بر سرنا می دمیدند و دوستشان بر دهل می کوفت که انگار شاهمرادی بر بام پاریس می نوازد.
هر بار که رقص پایان می گرفت در خواست دو باره دوباره ی حضار ، رقص از سر گرفته می شد و جمعیت حاضر از دختر وُ پسر در گرداگرد ما می رقصیدند و هل هله می کردند صدها نفر با صدای ساز و دهل پای می کوفتند و دور می زدند صدای کِل دخترانمان هارمونی خاصی به موسیقی می داد ،هیات داوران ابدا نارضایتی از خود نشان ندادند و آن بعد از ظهر فقط و فقط ما یکه تاز میدان بودیم. در مدت چند روزی بعد از این که اونجا بودیم .هر کدام از بچه های شهر های مختلف که به ما می رسیدند ضمن تعریف و تمجید از کارمان ، آدرس شهر مان و اینکه چگونه می تونن لباس لری خریداری کنند . و از اینکه نادانسته موجب ناراحتی شده بودند عذر خواهی می کردند . موقع برگشتن هر کداممان ، صدها دوست و آدرس از اقصی نقاط وطنمان داشتیم...

                                                      ناصر- دیماه /93

هیچ نظری موجود نیست: