۱۳۹۵ خرداد ۲۷, پنجشنبه

بازباتو

باز با تو
باز با یاد تو آفتابی شدم
در درون چشمِ تو آبی شدم
دیده هایت عشق را در من شکُفت
تازه گشتم ،سبزوُمهتابی شدم
روزگار برمن سرشتی تازه کاشت
درگِلِ خمخانه ها هم زرد وُسرخابی شدم
غرقه گشتم در نگاهت نازنین
در وجودت، مستِ بی خوابی شدم
عشق ناگه بی دلیل برمن پرید
اشک به دیده،سرخ وُخونابی شدم
قلبم ازقهرت چنان درهم شکست
کزبهای بودنت،سرشارِبی تابی شدم
هم چوقوی دُردی کشِ این خانه ام
رنج دوران دیده ،مردابی شدم
باز با یاد توهر آن عاشقم
باخیالت ذره ای درشعرسهرابی شدم
زندگی خاطره ی آمدن وُرفتنِ ماست *
بی تواما،پیله ای ازکرمِ شب تابی شدم
ناصر-خردادماه/95

۱۳۹۵ خرداد ۲, یکشنبه

بمان با من

بمان با من
من آغوش توراخواهم
برای قلبِ پُر دردَم
دلم یک عالمِ تنهاست
به هر جایی که می گردم
دوچشمان تورا خواهم
به شب هایی که شبگردم
نگاهت نورِمهتاب است
به آن راهی که گُم کردم
شریک لحظه هایم باش
چه خونگرم یاکه خونسردم
ندارم بی تو دنیایی
توباش یار وُ هماوردم
دلم تنگِ نفس هایت
به روی سینه ام هردم
رهایم گر که سازی تو
پریشان حالِ ولگردم
تو اشک دیدگانم بین
نکن هرگز مرا طردم
به رنگ چهره ام بنگر
چو برگی درخزان زردم
نباشی بی تو می میرم
بمان ای یاروُ همدردم
به پایت می دهم ،جانم
ندادم ،پست وُ نامردم

        ناصر-اردیبهشت/95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

داستان کوتاه---(درد دندان)

دندان درد
دکتر دندانپزشک تا چشمش به من افتاد با خنده گفت "ها حاج آقا حالتون چطوره؟ بازم اومدی دندون بکشی؟(توی این ماه سومین بار بود که برای دندونام به ایشون مراجعه می کردم .نمی دونم چرا وقتی دچار بدبیاری می شم عین اپیدمی به همه ی زندگیم سرک می کشه ،مثلا همین دندونام ،پشت سر هم دارن پوسیده می شن و می خوان از شرم خلاص شَن) ......ازشدت درد چشام خوب نمی دید،ازبسکه دیشب دردکشیده و قدم زده ام تا صبح بشه ،دیگه نایی برام نمونده، با سر وبه علامت تصدیق به دکتر پاسخ می دم، راهنماییم می کنه که رو صندلی دندانپزشکی دراز بکشم،میگه کدوم دندونت درد می کنه ،راستش اونقدر درد کشیدم که انگاری همه ی دندونامن ،با انگشت روی دندونی از آسیای کوچک دست می زارم ، ونشونش می دم،با آینه ای که تو دستشه ،ضربه ای به دندونم می زنه،صدایِ برخورد فلز با استخوان دندون،توی مغزم می پیچه،کمی با آینه بالا وپایینشو ورانداز می کنه و می ره پشت میزش و تو دفترچه بیمه ،دستور گرفتن عکس می ده،بلند می شم دنبال عکس دندون راه می افتم ،ساعتی وقتم تلف می شه،اما درد تمومی نداره....از بس روی دندونم با دندونای بالایی فشار دادم فکر می کنم دوسه میلی فرو رفته باشه.
دکتر نگاهی به عکس می کنه و میگه حاج آقا "اینکه مشکلی نداره ،یعنی مشکلش طوری نیست که بخوای بکشی، با عصب کشی وپرکردن قسمت کرم خورده ،حالا حالاها می تونی ازش استفاده کنی.ببخشید دکتر چقدر هزینه داره، ای آقا قابل نداره ،مهمون باشید " ....ممنونم دکتر ....چیز زیادی نیست حدود صدوهشتادهزار تومن هزینه شه ،...نه دکتر جان گرونه .،بیمه خدمات درمانی و حتی بیمه تکمیلی هم کمکی برای هزینه دندان نمی کنه .لطفا بکشش،.
حیفه حاج آقا به خدا حیفه  (راستش اصلا مکه نرفتم اما از بس تکه کلوم مخاطبام شده که دیگه به این لقب حساسیتی ندارم) ،اون دوسه تا دندون قبلی را هم که کشیدید هیچی شون نبود،به اصرار خودتون کشیدم ،باور کنید یه دندون گندیده از یه دست دندون مصنوعی بهتره، نکنه قصد کردین دندوناتو یکی یکی بکشی و جاش دندون مصنوعی بزاری؟...حوصله جدل با دکتر رانداشتم ،من فکرهزینه ام و اون تصور می کنه من قدر دندونام را نمی دونم،...با بی حوصلگی می گم دکتر ببخشید هزینه کشیدن این دندون چقدره(قیمت کشیدن دندونا متفاوته)...نگاهی ازسرِتعجب بهم می کنه،انگار داره یه موجود عجیب الخلقه را تماشا می کنه، اونم با سرسنگینی می گه حدودچهل هزار تومن،بلند می شم که از مطب بزنم بیرون،صدا می کنه ،فلانی چی شد؟
ازخجالت و درد مثل لبو قرمزشده ام ،مستاصل ودرمانده خودمو احساس می کنم ،می گم دکترجان هزینه اش بالاست و وسعم نمی رسه،می رم ببینم چکار می تونم بکنم ، (از سر مزاح می گم دکتر جان اگه آمپول بی حسی بزنید و خودم بکشمش چقدر می شه؟)
آقای .......ازشما بعیده ،اولا دندونتون آبسه کرده و چندروزی باید کپسول بخورید تا ورمش بخوابه، بعدش نکنه به سرتون بزنه که خودتون دندونتون را بکشید ،شما آدم تحصیلکرده و فرهنگی هستید این کارِ...،واقعاکه.....تعدادی ازبیماران که توی اتاق انتظار نشسته اند ، گفتگوی من و دکتر را می شنیدندن ،سرشونو نزدیک گوش همدیگه برده و یواشکی وریز می خندیدند، تو این هیری ویری ،منشی دکتر" اِ ...وا...
نمی تونستم حرف آقای دکتر را بی پاسخ بزارم ،تا حالا هرچی رد وبدل شده بود شخصی بود اما ادامه اش از حریم شغلی ام عبور می کرد ....سعی کردم پشت گوش بندازم اما چهره ی حق به جانب حضار و نگاه تمسخرآمیزشان ،وادارم کرد،برگردم.
روبروی دکتر نشستم،جناب دکتر.....می دونی چرا ازمن هم بعید نیست؟ چون بعد سی وپنج سال خدمت صادقانه،حال که با ده ها بیماری جسمی و روحی،بازنشسته شده ام، حقوقی که دریافت می کنم ،پس از کسرکسورات،فقط جوابگوی اجاره خانه و پرداخت قبض های آب وبرق  و گاز و تلفنه،....لابد می فرمایید پس با بادهوا زندگی می کنید/ نه خیر"در سن پنجاه و هفت سالگی و برای ادامه معاش، پادوی دفتر آژانس مسکنی شده ام که مدیرش از بچه ی دوم من ،سه سال کوچکتر است،(دکتر بلند می شه و بیماری را ویزیت می کنه، نمی خواید بقیه شو بشنوید؟ خواهش می کنم گوشم با شماست،) داشتم می گفتم "تو این دفتر املاک برای ِنگه داشت مقام و منزلت معلم، هر روز تی و جارو می کشم، چای دم می کنم ،روی میزها را دستمال می کشم ،برای مشتری ها چای می برم ،زودتر از همه میام و دیرتر از همه می رم و تمام قولنامه های این مدیر بی سواد را نوشته و وارد کامپیوتر می کنم و... جالبه بدونید هرموقع برای مشتری ها چای می برم و پذیرایی می کنم همین جناب مدیر با آن دید لمپنی و احمقانه رو به مشتری ها منو معرفی می کنه،فلانی از بزرگان فرهنگی این شهره......دنیای عجیبی ست جناب دکتر،اون مدیر لمپن ِبی سواد ،با چند سالی کلاه کلاه از مردم بی نوا به پول و پله ای رسیده که می تواند همچون منِ،تحصیلکرده ای را که بیش از شانزده سال درس خوانده ام و سی پنج سال درس داده ام را تو این سن، شاگرد پادوی مغازه اش کند،ومن مجبوربه تحمل آدابش ،....اما از شما انتظار ندارم .جناب دکتر....چگونه تصور می کنید که فرق دندان سالم و مصنوعی را نمی دانم ،لازم است بدونید که تمامی طول دوران تدریسم،درمورد بیولوژی و آناتومی بدن انسان و سایرزیست زیان بوده است ،بسیاری از شاگردانم امروزه در پست قضاوت،وکالت،مهندسی و دکتری .....شاغلند (دکتر مرتب تو حرفام می پرید،می خواست یه جوری سرو ته قضیه را ببنده تا به کار و کاسبیش بپردازه......حاج آقا به خدا منظوری نداشتم ،شما و همه ی معلم ها برای ما قابل احترامید،معلمین حق بزرگی به گردن ما......)
اگه ما حق به گردن جامعه داشتیم ،اینگونه ناروا با ما برخورد نمی شد،اگه حق به گردن جامعه داشتیم ،اینگونه ما را محتاج نمی کردند که در دوران کهولت  و بازنشستگی،اسباب خنده ی حضار بشویم ،اگر....
بلند شدم و از مطب زدم بیرون ،دکتر تا تو محوطه دنبالم اومد،جناب .... وایسین ،به خدا بدون اخذ فرانشیز دندونتون را درست می کنم ،باور کنید قصدی در کار نبوده ، شما سخت گرفتید،گفتم دکتر جان ،اگه به شغلم اشاره نمی کردید ابدا این حرف ها پیش نمی اومد ،اگه جواب نمی دادم همین بیماراتون داستان ما را تا مدت ها سوژه می کردند، اینا را گفتم که درموقع تمسخر ما،حداقل به اجحافی که در حق ما شده و می شه کمی فکر کنند ....در ضمن دکتر من هیچوقت هیچ کاری را بدون پرداخت مزد انجام نداده ام، شاید چونه زده ام و زیاد ،اما مجانی از کسی کمک نگرفته ام ......
تو راه با خودم و رفتارم درگیر بودم اما عزمم جدی بود که دندان کرم خورده را باید کشید به هر طریقی که بشود..........باورتون نمی شه ....درد دندونم افتاده بود.

                                                        ناصر-اردیبهشت/95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بامیان

بامیان
ازکوچه های باد گذرکرده ای و........شهر
بوی تو می دهد ،ازقامت.....کهن
اینجا
 درهزارتویِ غبار گرفته ی سالیان پیش
ازمن گرفته است،خاطرِ دلداده ها به......قهر
من باصدای دستان تو فریاد می کشم
دردِ به جای مانده از........پیشینیانِ من
آن خاکسترِبه جای مانده یِ من است
دریورش شمشیروُخون وُ....جهل
در آشیان من ....
من می شنوَم صدایِ تپش های قلب تو
بر آوار ِبه خاک خفته دربامیانمان
آنجا   که درکوچه های بی نشان یاد
درهرگذرگهی .......
بوی تو می دهد.....درقبله گاه مان
اما شگفت ودرد....در جای جای این خاک و مرده ریگ
رَدی زِ غارت است....
        ازبدو کارشان...........برمال وجانمان

   ناصر-اردیبهشت/95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

یارانه

   يارانه
اين وضع كه بيني ، زِ اِمساكِ من وُ توست
ورنه هدف اين است كه حق با دگران است
مزدي كه بگيريم زِ لطف وُ كرمِ اوست
عمري كه تلف شد ،فدايِ سرِ آن است
بحران وُ گراني و اين وضعِ اسف بار
تقصير من وُ توست كه نان قيمت جان است
آن وامِ فزرتي كه با منت وُ خواهش
از بانك چوگرفتي،كه عمر بر تو خزان است
يخچالِ دو دربي كه بيشتر زِ دو وام است
با وام كه نشد بيع، به قرضي كه نهان است
سال هاست كه اقساط بدادي تو به موقع
در صورتِ تاخير،بدان جاي تو در گوشه ي آن است
آن پولِ زيادي كه "بابك" زِ كَفَ اش داد
با اذنِ كه بوده كه او عِندِ خران است
او گر بِبُرَد دسته ي هر كس كه نشان است
چاقو نَبُرَد دسته ي زنجان كه امان است
اي واي كه اين خوان،عجب بي در وُ بان است
هر كس كه بخواهد ، بَزَد آنچه گران است
بيچاره من وُ تو ،كه ازاين سفره ي يغما
بي بهره ترينيم، بر آنچه كه عيان است
خالي شده صندوق،كه در جيبِ فلان است
يارانه نگيريم ، كه حق با دگران است
   ناصر- فروردين- 93

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

از چشم تو

از چشم تو
من روشنیِ ماه را در چشم تو می بینم
آن آبیِ دریا را در چشم تو می بینم
اینجا همه نورانی ست از پرتوچشمانت
من رازِ شب وُ ماه را در چشم تو می بینم
سخت است که قرارآرَم براین همه زیبایی
باورتوکنی ماه را درچشم تو می بینم
چشمان سیاه تو آهووَش صحراهاست
من آهوی صحرا را درچشم تو می بینم
آن لحظه که چشمانم درگیر نگاه توست
من عالم معنا را درچشم تو می بینم
هرگاه به نگاه تو،لرزیده دل و جانم
این قلبِ پُراز آه را درچشم تو می بینم
برگرد وُنگاهم کن تاآنکه قرارآرَم
افسونی واغوارا درچشم تومی بینم...
توآن گلِ زیبایی دربین هزاران گُل
خارهای سرِراه را ازچشم تو می بینم
ازاوج فرودآی وُبرمن نظری انداز
این مستیِ صهبارا ازچشم تو می بینم
ای باد صبا بگذر ازمرزمیان ما
این حائل دل ها را ازچشم تو می بینم
چون ابربگریم زار از دوری تو جانا
من بارش ابرها را ازچشم تو می بینم
در این شب طوفانزا مبهوت زِ صدای موج
قویِ تک وُ تنهارا ازچشم تو می بینم
دراین شب بارانی ،دلتنگ به هوایِ تو
آهنگ قمرها را ازچشم تو می بینم
دانی به هوای تو ،هم واله و شیدایم
این درد وُتمنا را ازچشم تو می بینم
عشوه که کنی جانا براین دل بی تابم
شور وشرِ دنیارا ازچشم تو می بینم
  ناصر- اردیبهشت /95
آهنگ قمر= پرده قمر آهنگی در موسیقی

صهبا = شراب انگور مایل به سرخ

۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

ماه دگری

ماه دگری
تو که برابرخیال باشب وماه همسفری
گریه کن با دلِ من جای گناه دگری
این عجب نیست که درروشنِ صبح سحری
چشم ها خسته به راه اند تو به راه دگری
لحظه ها رفته زِیادم وَغمِ بی خبری
من زِ آهِ تونخوابم توزِ آه دگری
چشم بازکرده در آیینه ی رویِ توپری
آسمان در دلِ خود کاشته ماه دگری
بی جهت نیست که عمرم شده پایت سپری
تو که درچشمِ تَرَم ماهِ نگاه دگری
شب به صبح می کنم بایادوُخیال وُاثری
ناله از دل فِکَنَم بی تو به چاه دگری
تا سحریاد تودارم تا که برمن نگری
دادازاین شب زنده داری وپگاه دگری
عالم غیب ندانم که تو ای ماه وُپری
خاطرِروی که خواهی به تباه دگری

 ناصر-اردیبهشت/95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

جان شیفته

جان شیفته
من برای تو خانه می خواهم
خانه ای سبز وُشاعرانه می خواهم
زندگی شعرِبودنِ هستی ست
زندگی باتو عاشقانه می خواهم
چشم هایم به شوق دیدارت
هرزمان شادوُشادمانه می خواهم
غوطه وَرگشته ام به چشمانت
آن دوچشمی که عاجزانه می خواهم
چون ستاره دوچشم توزیباست
من ستاره به این نشانه می خواهم
عاشقم من،مخواه چه می گویم
قلبی عاشق وبی بهانه می خواهم
شادم وُبرلبت ترانه می جویم
عشق لیلی دراین زمانه می خواهم
ترسم از آنکه ازدلَت بروم
عاشقی باش که درفِسانه می خواهم
حرف رفتن نزن که می میرم
بی تو مرگی وبا چغانه می خواهم
ای همه هستی ام بمان بامن
زندگی باتو،جاودانه می خواهم
شادهستم به شوقِ بودن تو
همدمی را به شانه می خواهم
تا به بوی تنَت قرارآرَم
جانِ شیفته دراین کرانه می خواهم

  ناصر-اردیبهشت /95

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

دفتر خاطرات

دفترخاطرات
در دفترخاطره سفر می کردم
اشکی که  زِدیده هابه در می کردم
این حسِ پُراز دردِزمانه برتن
برعمرِگذشته ام گذر می کردم
تصویر خیال ویادها می گذرند
افسوس که جوانی ام هدر می کردم
بر چهر جوانی  که نگاهم بگذشت
ای داد که دیده خیس وُتر می کردم
یاران وُکسانی که زِما کم شده اند
نیستند وُدلی که خون جگر می کردم
آن مِهرِعزیزکه روح اوباشد شاد
لبخند به لبش ندیده قهر می کردم
جایش که خالی شده سال های قدیم
با غصه نگاهی به پدرمی کردم
آن خاطره ی گرم بهاری آنجا
آن سفره ی رنگین نهاری آنجا
هرجا سفری که بی خطر می کردم
با گوشه ی چشم توراخبرمی کردم
آن یاد خوش کنار باهم بودن
آن یادغریب شاد وبا غم بودن
چون پرده ی تصویربه نگاهم رفتند
با رفتن شان به دل شرر می کردم
افسوس ودریغ برآنچه داشتیم رفتند
رفتند و به ماندنم،حذر می کردم
آن صفحه ی خاطرات ببستم با غم
او رفته ...به عکس او نظرمی کردم
آن خاطره ها چه کرده درخاطر من
با خاطرشان به غم گذر می کردم
افسوس و دریغ به آنچه دادیم ازدست
این عقده به سینه کهنه تر می کردم
حسرت به درون جان نهادینه شده
داغی که با جامه به بر می کردم
درعکسی قدیمی که  نگرمی کردم
 بر این دل درمانده سفر می کردم
ای کاش که با خود ببرند خاطره را
تا این غمِ وامانده به در می کردم

ناصر-فروردین/95

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

باید

باید
رنگ می باید گرفتن از رخ گلگون دشت
ناز می باید کشیدن از تنِ سبزِ بهار
راه می باید دویدن تابه منزلگاهِ دوست
گوش می باید شنیدن صوت زیبای سه تار
سرمی باید شکافتن تا رسی برزلف یار
دل می باید شکستن تابه دست آری قرار
سخت می بایدخزیدن تاکه برگیری شتاب
زودمی باید رسیدن یکه تاز وُجان نثار
سهل می باید گذشتن ازهوای این دیار
چشم می بایدگریستن گَر،به پایش رفته خار
لب می بایدگرفتن ازلبان خشکِ رود
جرعه می باید چشیدن ازشرنگِ می گُسار
جان می باید به دادن درهوای کوی یار
نام می باید نشاندن سرفرازوُسربدار
مِهرمی بایدفشاندن تا به اعماق وجود
دل می بایدرهیدن ازحفاظِ هرحصار 
بال می باید پریدن با پرِپروازِ دال (عقاب)

رقص می باید نمودن با طنابِ رویِ دار
بهرِهریک ازمعانی کارمی بایستن سترگ
مرد می بایدشدن درکارزارِروزگار
این نفس بایدبریدن گر نگردد رستگار
مرگ می بایدفرصتی با لحظه هایی درگذار
ناصر-فروردین ماه/95

۱۳۹۴ اسفند ۲۹, شنبه

عید همه تان مبارک باد.سالی خوش وسرشاراز خوبی ها را برایتان خواهانم
نوبهار
"سایه ی پُر مهر یاس
"سین دلارام ماست
هر که بر این باور ست
هم چو دلش با صفاست
باز که فصلِ جدید
چشم نمود نیمه باز
سبزه زَده بر زمین
بوسه ای بر برگِ یاس
بین که هوایی شده
مرغکِ آوازه خوان
نغمه زند در چمن
غنچه کُنَد بر دهان
آب به پوستش نشست
دخترِ چهل گیسِ شب
بارش یک ریز آن
می چکد از پشت بام
غرقه به آب گشته است
دشت زِ سرِ آسمان
رود خروشان شده
کف بنموده دهان
عطر گُلِ رازقی
بویِ رُز وُ نسترن
باد بگسترده است
در همه جایی از آن
وه چه نمایی شده
نقشِ خوشِ آسمان
شید به باران زده
قوس بنموده کمان
این همه نقش وُ نگار
حک شده از روزگار
شادی فصل جدید
زنده چو گشته بهار
باز به شوق آمده
فصلِ گُل وُ زندگی
پُر شده در بسترش
زیستن وُ بالندگی
خنده زنیم بر بهار
دل بنماییم نثار
عشق بورزیم به هم
به به از این نو بهار
ناصر-فروردین/94

۱۳۹۴ اسفند ۲۳, یکشنبه

عیدونه

عیدونه
سیل جمعیت توی پیاده روها،رفت و آمد را کندکرده است آنقدر آدم ریخته تو خیابون و پیاده رو که جای سوزن نخ کردن نمونده،چه برسه سوزن بیاندازی،حرکت در هر جهاتی به کندی و به سختی است،سانت سانت حرکت می کنیم،پاهایم را کرخت و آهسته روی سنگفرش پیاده رو می کشم ،دو سه قدم پیش روی و ایستادن و باز دو قدم و.....،اگه مواظب نباشم تصادف حتمی ست، هرلحظه برمی گردم تا همسرم را در این غلغله گم نکنم از بس گردنم را پیچانده ام ،به درد افتاده است،چیزی به عید نمانده است و دستفروش ها دوطرف پیاده رو بساط پهن کرده اند و راهی باریک برای عبور ومرور مانده است،صدای بعضی از دستفروش ها که کالایشان را تبلیغ می کنند آنقدر ناهنجارست که گوش را می خراشد،جالب آنکه همه مالشون را حراج کرده اند....بعضی از عابرین بدون ملاحظه واعلامی ،به طور ناگهانی تغییرجهت می دهندویا می ایستند تا بساطی را نیگاه کنند،گریزی از تصادم نیست،به علت شلوغی بسیاری این برخوردها را ندید می گیرند،جوونا توی مردم می لولند،بر می گردم ببینم همسرم کجاست که با عاقله خانمی تصادف می کنم.    آهو.......ی مگه کوری؟جلوتو نیگاه کن ،چیزی نمونده سوارم بشی، ببخشید خانم عمدی درکارنبود پیاده رو....چی چی رو عمدی درکار نبود؟این چه طرز راه رفتنه؟خجالت از موی سفیدش نمی کشه ،تازه می گه عمدی درکار نبود،بفرما عمدی در کار باشه، حیا هم خوب چیزیه،...سنی ازتون گذشته،شما که این رفتار را دارین وای به حال جوونا، ......خانم باور کنید عمدی نبود،بعدش شما یهویی ایستادید،اگه نمی ایستادید و جهتتونو عوض نمی کردین ،این برخورد پیش نمی اومد،.......واقعا که ....یه چیزی هم بدهکار شدیم ،دوره آخرِزمون شده..پی.......جوان خوش سیمایی دست خانم معترض را کشید ،مادر کوتاه بیا،ایشون که گفتند عمدی در کار نبوده،بیا بریم خیلی دیرمون شده.....غیر ممکنه ،تا معذرت خواهی نکنه،محال ممکنه،بگذرم،خانم محترم اولا مقصر خودتونید که بی هوا این ور اونور می رین،دوما مگه چی شده که اینقدر سخت می گیرید و کلی بارمون کردی؟(صدای مردمِ پشت سرمون در اومده بود ،آقا راه بیفت،....بابا برین تو خونتون دعوا کنید ،راه رو باز کن بزار رد شیم،آی.....)(چقدر مردم عصبانی اند)....تووسطای بحث و جدل خانمم رسیده بود،...خانم جون،مقصر شوهر منه و ازتون عذرخواهی می کنه،شما ببخشید.....برو خداراشکرکن که خانمی به این نازنینی داری وگرنه...... وگرنه چی؟؟؟؟ لگد محکم خانمم به ساق پام ،منو از ادامه سخنم باز داشت....حاج خانم چند تا ناسزا زیر لبش گفت و عقب آقا پسرش راه افتاد،و معرکه علی الحساب خاتمه یافت.
خانمم پرسید چی شده بود ،گفتم برگشتم ببینم کجایی یه دفعه رفتم رو کول این خانم و بقیه ماجرا....همسرم خنده ای کرد و گفت حواست باشه دیگه رو کول کسی نپری ؟گفتم که عمدی نبود ....باشه من که می شناسمت ...بی خیال....
باید بیشتر حواسم رو جمع می کردم،حوصله بحث و جدل اصلا نداشتم،ناسلامتی بعد سالی با همسرم اومدیم خرید،نمی خواستم این روزش زهر بشه،چهاردانگ حواسم به چهارطرفم بودکه به کسی نخورم،بعضی ها با عجله راه را باز می کردند که رد بشن،چندین مرتبه خودم و خانمم رو هُل دادن ،یه مرتبه نزدیک بود با شیرجه برم تو بساط یه دستفروش که خدابیامرزه ،یکی بغلم کرد وگرنه تمام ظروف شیشه ایش را درب و داغون کرده بودم،از اینکه این همه آدم ریخته بودن بیرون واسه خرید ،انگشت به دهن مونده بودم،
دولت کریمه محبت فرمودند و عیدی وپاداش آخر سالم را ریخته بود،688 هزار تومن،چقدر مدبرانه حساب شده،بابا دوهزار تومن روش می ذاشتی بشه 690، این دیگه یعنی چی؟ می خواستید بگید خیلی حسابگریدو موی را از ماست می کشید، چرا این مو کشیدنا واسه ماهاست؟...ولش کن ،حوصله نق زدن ندارم،دوازده هزار تومن از حقوق ناقابلم را رو عیدونه گذاشتم تا سر راست بشه،نفری صد تومن به چهار تا بچه ها دادم که هرچی دلشون می خواد بخرن ،صد تا واسه خودم و دویستا واسه عیال،اینجوری پاداش آخر سال را تقسیم کرده بودیم،مگه چند دفعه عید می شه که از این خاصه خرجی ها نکنیم.
دست رو هرچی می ذاشتم از مبلغی که به خودم اختصاص داده بودم بیشتر می شد،یه جفت کفش متوسط کمتر از صد وپنجاه تومن نبود ،آشغالیاش رو 70 ،80 تومن دور می زد، تازه فهمیدم که مدت هاست از قیمت البسه و بازار بی اطلاعم و جز دونستن قیمت گوشت و مرغ وخوراک روزانه،قیمت دیگه ای نداشتم ،تازه دوزاری ام افتاد که مدت هاست برای خانواده چیزی نخریده ام،(احساس می کردم قدم از اونیکه بود کوچکتر شده،یهویی آب رفتم..........)
پیراهنی زنانه توی ویترین مغازه نظرم را جلب کرد،یواشی و بدون آنکه خانمم متوجه بشه،داخل مغازه شدم (دلم را به دریا زدم ،امروز بایس واسه همسرم کاری بکنم ،از سهم خودم و قسمتی از حقوق ماهیانه مایه می زارم راه دوری نمی ره). آقا.....ببخشید ،قیمت اون پیراهن چنده؟اون نه ،اون یکی، اونیکه منجوق داره؟...نه اون یکی،..آها همون.....قابل نداره،...خودتون قابلید، به پیچم واستون،؟ نه داداش ،اگه می شه قیمتش رو بفرمایید، قابل نداره، یک و ششصد، منظورتون یک میلیون وششصدهزارتومنه،بله،قابل شما رو نداره، .....توی سرم یهو تیرکشید،(اگه کل حقوق و عیدونه را هم می دادم باز کم داشتم،) ممنون جناب،برمی گردم،آقا .....به قیمته،تو این دم عیدی کلی روش تخفیف خورده، چند وقت پیش یک و نهصد می فروختیم، ممنون...... برمی گردم.
از در زدم بیرون،بنده خدا همسرم از اینکه منوگم کرده بود،کلافه شده بود،پریشان و مضطرب،اطرافشو نیگاه می کرد، کجایی مرد؟؟؟.. دلم هزار راه رفت، نترس خانمم، می ترسی گم بشم یا بدزدنم؟ کی تو رو می دزده نون خور اضافی می خواد  ... ( خنده ی ریزی بابت این شوخی اش بر لبش نشست)، شانه به شانه هم راه افتادیم،چندین بار تنه ی محکمی نصیب من و همسرم شد،
همسرم مت و متی کرد و گفت" آقا جون....جانم....راستش من امسال هم نیاز به چیزی ندارم، همین کفش و لباسام خیلی هم خوبن،داشتم فکر می کردم ،پول عیدی مو بزارم رو پول دخترا،بلکه بشه چیزمناسبی براشون خرید،......(از این که نتونستم حداقلی برای رضای همسرم باشم از خودم عقم گرفته بود،عرق شرم تن ام را خیس کرده بود ،همسرم هم مثه من متوجه شده بود که با این چندر غاز هیچکاری نمی شه کرد، من هم با پیشنهادش مخالفتی نکردم). ،راستش منم تو همین فکر بودم ،سهم من رو هم بزار روش، لااقل اگه قرار باشه چیزی بخرن ، یه چیز پدر مادر دار باشه، لبخندی کمرنگ بر لبان همسرم نشست،خوب حالا که قرار نیست چیزی بخریم ،برگردیم خونه....اما تو مردی ، خوب نیست با این کفشات بری بیرون، تو برای خودت کفش بخر، بد جوری تو پات زار می زنن، نه ، خوبن،کمی تعمیر لازم شدن که می دم تعمیر شیکی ازشون بشه و با یک واکس سیربخورن،یک سالی باز منو راه می برن.
یکی از پشت هُلم داد،برگشتم مرد میان سال گفت"آقا ببخشید به خدا عمدی نبود..... چی چی رو عمدی نبود،جلوتو نیگا کن مگه کوری،چیزی نمونده سوارم بشی،... آقا به خدا یکی از عقب منو هُل داد منم به شما خوردم......دست بردم و یقه شو چسبیدم،خجالت هم خوب چیزیه، زدی نصف پهلومو بردی میگی چیزی نشده؟ ...خانمم ،دستامو از یقه مرد بیچاره که مات و مبهوت از رفتارم ،یکه خورده بود جدا کرد،.....مرد چته؟یهو چی شد؟ تو که این اخلاق را نداشتی.....آقا ببخشید ،شوهرم خسته س،....چی رو خسته ام ......به خدا با سر می رم تو این ویترین،تو چرا اینقدربه جای من معذرت خواهی می کنی؟........چشم های همسرم چنان با ملامت و کنجکاوی به من می نگریست که اگه زمین دهن باز می کردم حتما شیرجه می زدم توش،.....سرم را پایین انداختم........بی آنکه کلامی بگویم ،.
آهسته و آرام و با احتیاط تمام از اینکه تصادم نکنیم به طرف خونه برگشتیم، عیدونه امسالمون شد دو جفت کفش واسه دخترا و دو تا تی شرت واسه پسرا.............
امسال هم از آجیل و شیرینی و میوه.....................................................چه عرض کنم.

 ناصر- اسفند ماه/94

۱۳۹۴ اسفند ۲۲, شنبه

لقمه ی نان

لقمه ای نان
دوش شنیدم که دلم آروغ مستانه کُنَد
نه کلامی به ادب از خود ِمن ناله کُنَد
هان چیستت به بدن جز دوسه من گوشت یخی
این چه ساز ست به دلت چنگ زده چنگاله کند
جای هر مرغ وُمسما که به نیشش بزنیم
قاروقورست به دلت هرشب وُروزناله کند
ای که چو لَک لَک وُغازست دوپایِ قلمی ات
کم کمک فکری بکن بلکه سَرَت هاله کند
ما ندیدیم زِ توجزگشنگیه مزمن وُحاد
لااقل دل هوس از پشکل ِبزغاله کند
وقت عیدآمدوُباز هم که به فکری عبثی
لامروت به خود آی،عمرِکه جزغاله کند
دائما دم که زَنی جیب نه ریالی ست درآن
با ریال کارِتو چیست وقتی دلار باله کند
این همه پول کلان رفته زِجیبِ من وُتو
چاره یِ دردِکه است،مختلس درچاله کند
پول نفت رفته زِدست گوکه برش گردانند
کیست درمرگِ کسی رقص دودستماله کند
بازکه از حرف شکم سویِ سیاست رفتی
لقمه ای نان برسان عیش دوچندساله کند
ما که در این شبِ عیدمُفلس وُدرمانده تریم
مَربه خواب معده یِ خالی پُراز نَواله کند
1-دو دستماله=رقصی محلی
2-نواله =لقمه ی خمیری ،نوعی غذای شترکه از خمیر آرد گندم درست می شود
ناصر-اسفندماه/94

۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

از نو بنا کنی

از نو بنا کنیم
این عقد ه ها که به سینه زَنی ،ناله ها کنی
این زخم کهنه به سینه را پس کی دوا کنی
این عقده های حقارت ،این رنجِ بی کسی
بر سفره ات که نشانده ،پس کی رها کنی
زجر می کشی و ندانی این ریشه درکجاست
زخم می زنی تو زبانی ،بر خود جفا کنی
از عهد بوق که دردها بر روی سینه ماند
جز نق زدن نتوانی کاری سوا کنی
آن نامروت ظالم بر نسل ما چه کرد
جز آنکه مویه کنی، یا که دعا کنی
بر سینه وُسر می زنی ،رو برکه می کنی
طوقی زِ بندگی ات ، بر او عطا کنی
این راه چاره نباشد،کار خطا نکن
زخم بر خودت که زنی، او را رها کنی
این عقده های کهنه به دل،چون غده گشته اند
بر دار تومار تباهی، یا خود فدا کنی
دادی به آسمان برسان ،دادی ازاو بخواه
یا چون فقیر وُ نداری، کار  گدا کنی
گر درد مانده به سینه، خواهی که به شود
آزاده باش وُ به پا خیز ،تا حق ادا کنی
این راه چاره گرت هست،بر سینه ات مزن
پاک کن سیاهیِ دل را تا غم رها کنی
تنها رَهَت به رهایی، با هم میسر است
با هم یکی شویم ، تا شور به پا کنی
آری تو به پا خیز،تا با دلی سترگ
این خانه ی خراب گشته را، از نو بنا کنی

  ناصر- اسفند/93

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

چه کردی

چه کردی
توبااین دلِ ناتوانم چه کردی
دلم را رُبودی به جانم چه کردی
تمامی عمرم به پای تو ماندم
تو با رفتنت دلستانم چه کردی
چه شب ها به یادت چوابرگریه کردم
تو باسقف این آشیانم چه کردی
چو ماهم که تنها به دنبال معشوق
به تنهای  بی آسمانم چه کردی
چو برگ درختان که ریزند به پائیز
به ریختم مدام ،با خزانم چه کردی
شبی نیست بی توسحرکرده باشم
جزاین رنج وُاندوه به جانم چه کردی
تو دانی چقدر درفراقت پریشم
تو با دردِ تا استخوانم چه کردی
کمرگشته است دال وُچشمم شده تار
تو ای بی وفا با گمانم چه کردی
زمانه گذشته وطی گشته است عمر
به موی سفیدگشته درابروانم چه کردی
اگر زارم وُناتوان وُپریشم
تو با بوسه ای برلبانم چه کردی
لبم می گشایم تو وِردِ زبانی
تو با عشوه دردیدگانم چه کردی
همه دین و دنیایِ من درتوپیداست
توباحسرت این جهانم چه کردی
عجب جزتوچیزی نبینم ودانی
توکُشتی مرا با روانم چه کردی

    ناصر-اسفند/94