۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

از نو بنا کنی

از نو بنا کنیم
این عقد ه ها که به سینه زَنی ،ناله ها کنی
این زخم کهنه به سینه را پس کی دوا کنی
این عقده های حقارت ،این رنجِ بی کسی
بر سفره ات که نشانده ،پس کی رها کنی
زجر می کشی و ندانی این ریشه درکجاست
زخم می زنی تو زبانی ،بر خود جفا کنی
از عهد بوق که دردها بر روی سینه ماند
جز نق زدن نتوانی کاری سوا کنی
آن نامروت ظالم بر نسل ما چه کرد
جز آنکه مویه کنی، یا که دعا کنی
بر سینه وُسر می زنی ،رو برکه می کنی
طوقی زِ بندگی ات ، بر او عطا کنی
این راه چاره نباشد،کار خطا نکن
زخم بر خودت که زنی، او را رها کنی
این عقده های کهنه به دل،چون غده گشته اند
بر دار تومار تباهی، یا خود فدا کنی
دادی به آسمان برسان ،دادی ازاو بخواه
یا چون فقیر وُ نداری، کار  گدا کنی
گر درد مانده به سینه، خواهی که به شود
آزاده باش وُ به پا خیز ،تا حق ادا کنی
این راه چاره گرت هست،بر سینه ات مزن
پاک کن سیاهیِ دل را تا غم رها کنی
تنها رَهَت به رهایی، با هم میسر است
با هم یکی شویم ، تا شور به پا کنی
آری تو به پا خیز،تا با دلی سترگ
این خانه ی خراب گشته را، از نو بنا کنی

  ناصر- اسفند/93

هیچ نظری موجود نیست: