۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

دست های مادرم



مادر را دیدم بادست های ناتوان
مادر را دیدم با صدایی لرزان
مادر را دیدم با کوله باری از درد و رنج
و چشمان مهربانش
نیازمند مهربانی من
پنهان میکند مادرم درد هایش را
گله مندم از روزگار
گله دارم از شقاوتی که بر او رفته است
آن هم انرژی ، آن همه توان
آن همه علاقه ، لبریز از عشق تا پای جان
آن همه بی پروایی در اهدای لحظه لحظه ی جانش به دیگران
پنهان می کند مادرم رازهایش را
با دستانی چروکیده و ناتوان
با پاهایی که بریده از او امان
با قامت دال گشته اش در طول زمان
چشمان کم سوی مادرم
نگران زندگانی من ، آینده ی مان
پنهان می کند مادرم خاسته هایش را
گله مندم از زندگی 
گله دارم از زمان

ناصر -شهریور 91

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

آرزوهایم


دیری  آرزوهایم را در باغچه کاشته ام
دیری ست در انتظار جوانه ام
خانه ی پدری را فروختند
باغچه ام را نیز
با دستانم خاک را پس می زنم
بوی نم خاک   ،کرم خاکی  و شاخه ی خشک درخت توت
من در آن باغچه ای آرزوهایم را کاشته بودم که تو دستانت ر ا
خاک باغچه پوسیده است
خاک پوسیده را پس می زنم
پس می زنم
هیچ اثری از دستان تو و آرزوهایم نیست
خانه ی پدری را فروخته اند
و باغچه ی مان رانیز
و آرزوهایم و دستانت را

       ناصر شهریور -91