۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

کجایی

کجایی  
نیستی تا سر بر آستانت کنم
نیستی تا جان به دامانت کنم
آن چنان رفتی که نتوانم دگر
هر چه دارم هدیه برجانت کنم
چشم های انتظارم سال هاست
دیده در راهم نمایانت  کنم
بوی عطر گیسوانت عادتی ست
یادی از شب های هجرانت کنم
چشم هایت در دلم شوری فکند
این دلم را مست و مستانت کنم
اشک ها با خاطراتت همدم ست
خاطراتی که پریشانت  کنم
جای جایِ خانه در یادِ تواند
بوسه ها بر جای دستانت کنم
خانه اما بی توبس افسرده است
پس کجا هستی که حیرانت کنم
من درون خانه ای افسرده ام
خشت خشتِ خانه ،ویرانت کنم
گر تو را دیدم بدان بی واهمه
این سر شوریده قربانت کنم
عشق را دربند وُ زندانت کنم
شاید از رفتن پشیمانت کنم
سرگذارم اشک ریزم پای تو
اشک ها را قطره بارانت کنم
سینه ام از هجر توتفتدیده است
گو کجایی سینه سوزانت کنم
دیدگانم بی تو اما سوت وُکور
رخ نما سر در گریبانت کنم
تا لبانم را گزارم بر لبت
بوسه ای هرلحظه میهمانت کنم
ای امیدآخرینم رو گشا
بر دو دیده گوهرافشانت کنم
تا به کی اینگونه خفتن زیر خاک
خاک را من سبزه پوشانت کنم
سبزه ای گشتی که بعد رفتنت
سایه ات را سهم یارانت کنم
انتظار خواهم کشید تا بینمت
خیره در مهتاب چشمانت کنم
حیف اما انتظار بیهوده است
نیست را شاید مگرآنت کنم
من چه کردم جز پریشانت کنم
خاطری بودی که نِسیانت کنم
من از این تنهایی و غربت دلا
سوخته ام تا ترک جانانت کنم

   ناصر- خردادماه/94

۱۳۹۴ خرداد ۳۰, شنبه

جوجه و ننه حسن

جوجه ی ننه حسن
جندی شاپور رفته بودیم ما لران
تک اتاق ننه حسن بود خانه مان
لشکرک بود جای آن مخروبه مان
جای زیستن سخت بودش بی گمان
ننه حسن یک جوجه با یک بزداشت
جز همین در زندگی چیزی نداشت
وقت ظهر درگرمی آفتاب وُشید
جوجه دایم بر سر ما می پرید
خواب را بر چشم مان می کرد حرام
درس و مشق تعطیل کردیم والسلام
روز و شب بر ما چنان سخت کرده بود
جوجه جولانش اتاق بنده بود
لاجرم ظهری گرفتنیم جوجه را
توی بشکه شسته شد آن بی نوا
جوجه اما می کشید بازجیغ ریز
دوستان ناچارکردندش فریز
ننه حسن عصری هوای جوجه کرد
کوچه را بالا و پایین پُرسه کرد
لیک از جوجه اش ردی نبود
یک کمی بر ما نیز شک کرده بود
دور از چشم ننه  خوب و تمیز
جوجه را بیرون نمودند از فریز
جوجه راست ایستاده بود برروی میز
تابلویی بود ز ونگوگ یا لوئیز
تابلو را روی دیوار کاشتند
رفته رفته یخ از از آن برداشتند
یخ چواز جوجه برفت و ناگهان
جوجه چشمانش گشودی بر جهان
جیغ و دادی بیشتروُ لرزان گرفت
ننه حسن هم از وجودش جان گرفت
کج کج می کرد به ما لرها نگاه
در بغل آهسته می برد جوجه را
بعد آن جوجه نه تنها رام نگشت
بل به آزارش به ما افزوده گشت
بچه ها گفتند باید زودِ زود
کله ی این جوجه را از تن زدود
جوجه را باید برجایش نشاند
کله اش را بی هوااز تن پراند
نقشه ای آماده گشت بر روی میز
نقشه ای بی عیب ،بی نقص وُ  تمیز
ما ندانستیم که نقشه فاش شد
ننه حسن از فتنه در پرخاش شد
بی گمان عباس بند را دادبه آب
او که دل رحم بود و مهرش آفتاب
وی همان بودی طرفدار وحوش
دل چنان دلرحم برای مار و موش
گفته بودندی به عباس با عتاب
او که قلبش می نواخته با شتاب
رنگ به رخ می داد وُچشمانش به زیر
معذرت خواهی نمود اما چه دیر
آن شب نقشه ننه غوغا نمود
ما و دیگر بچه ها رسوا نمود
توی کوچه دربدر گشتیم لرا
جیک و جیک جوجه اما پُر صدا
هم چنان در گوشمان فریاد داشت
جوجه اما روزگاری شاد داشت
جیغ جوجه در سرم پژواک کرد
شب به خیر لرها که در افلاک کرد
بعد آن بر چشم هامان خواب نرفت
انقلاب ،فرهنگ شد وُ از ما گذشت
گر چه این نیز بر منم  طرفی نبست
درس و مشقم هیچ، جوانیم را رفت زِدست

  ناصر-خردادماه/94

۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

اینگونه عاشقی

این گونه عاشقی
من به چشمت دیده ام در آن شبی
آن شبی که حُرم بین ما شکست
دیده هایت پُر شدند از آه وُ اشک
هر چه بود گویا وقارت رفت زِدست
سینه هایت پست وُبالا می شدند
تار وُپودِ هستی ام را می گسست
آن نفس هایت که بر رویم نشست
هم چو شرمی بر نگاهم می نشست
آه از  ویرانه های قلب من
هم چوشیشه روی سنگی دل نبست
آن عطش هایی که ناگه سرد گشت
با تاثر در صدایت سوته گشت
من ندانستم چنین دلدادگی
آتشی بوده که برجانم نشست
کاش هیچوقت شب نچرخد در پگاه
تا خجالت دیده ها از هم گذشت
وای از رفتار بی مقدار من
عشق درعمق نگاهت رفت زِدست
عاشقی اینگونه خواستن باشَدَش
هیچ نخواهم آرزویی ست خواروُ پست

   ناصر-خردادماه /94

کجایی

کجایی
هر چه می گردم که پیدایت کنم
خاطری گشتی، هویدایت کنم
آن چنان رفتی که شایدهیچ زمان
این سرغمدیده بر پایت کنم
چشم های انتظارم سال هاست
روز وُشب ها دیده در راهت کنم
بوی عطر گیسوانت عادتی ست
یادی از شب های زیبایت کنم
چشم هایت در دلم شوری فکند
عالمی را مست و شیدایت کنم
اشک ها با خاطراتت همدم ست
در خیالم گریه در خوابت کنم
جای جایِ خانه در یادِ تواند
هر زمان در لحظه ها جایت کنم
خانه اما بی توبس افسرده است
پس کجا هستی که پیدایت کنم
من درون خانه ای افسرده ام
خشت خشتِ خانه ،ویرانت کنم
گر تو را دیدم بدان بی واهمه
این سر شوریده قربانت کنم
عشق را دربند وُ زندانت کنم
شاید از رفتن پشیمانت کنم
سرگذارم اشک ریزم پای تو
اشک ها را قطره بارانت کنم
سینه ام از هجر توتفتدیده است
گو کجایی تا که میهمانت کنم
دیدگانم بی تو اما سوت وُکور
رخ نما سر در گریبانت کنم
تا لبانم را گزارم بر لبت
بوسه ای هرلحظه برجانت کنم
ای امیدآخرینم رو گشا
بر دو دیده گوهرافشانت کنم
تا به کی اینگونه خفتن زیر خاک
خاک را من سبزه پوشانت کنم
سبزه ای گشتی که بعد رفتنت
سایه ات را سهم یارانت کنم
انتظار خواهم کشید تا بینمت
انتظاری سر به دامانت کنم
حیف اما انتظار بیهوده است
نیست را شاید مگرآنت کنم
هر چه می گردم نمی یابم چرا
خاطری بودی که نسیان ات کنم
من از این تنهایی و غربت دلا
سوخته ام تا ترک دنیایت کنم

   ناصر- خردادماه/94

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

تک ستاره

تک ستاره به یاد اسماعیل علی احمدی
باز هم در آسمان
آن تک ستاره دید
آن تک ستاره را، دست چین نمود وُ چید
اینک ستاره ها ، دست چین و با هم اند
زیرا که بهترین ،نزدیکترِ هم اند
این آسمان ببین ، غرق ستاره هاست
آنجا که کهکشان ،نوری به دیده ها ست
آن تک ستاره نیز،با تک ستاره های پیش
زیباترین کس اند، زیبا به نور خویش
بر آسمان نگر، بینی ستاره را
دورند به ما کمی ، آن تک ستاره ها
اما زِ قلب ما ، هرگز نشد جدا
آن ها زِیاد ما هرگز نرفته اند

مانند به یاد ما،آن عاشقانه ها

ناصر-خرداد/94

۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

ایده هایت

ایده هایت
آه باز هم این دلم آشوب شد
هستی ام درزندگی مصلوب شد
من ازاین عشقت چه را آموختم
آتشی بودی که با آن سوختم
وای از اندیشه های درهمم
هر چه راگفتی که بدآموختم
زندگی بگذشت،چه را اندوختم
حیف ازآن عمری که با توسوختم
 تو نه آنکه درد وُاندوهم شوی
یا که دراین زندگی مویم شوی
من از این بیهوده بودن خسته ام
هیچ ندانم پس چه را اندوخته ام
آه بازهم این دلم شوری کند
عالمی را دیده مهجوری کند
در حصار ایده هایت زیستم
قالب اندیشه هایت نیستم
هرچه گفتی هیچ چراهایی نبود
در مقابل هم تقلایی نبود
عاشقت بودم به جانِ شیفته ات
من سراپا عشق دراندیشه ات
آنچنان عاشق و شیدایت شدم
بی گمان سردرره وُراهت شدم
چشمِ زیبایت فریبی دلپذیر
گشته ام در چشم زیبایت اسیر
من اسیرآن لبِ مستت شدم
عاشقِ مهرت،که دل بستت شدم
کاکل رنگینِ گلبرگ های یاس
عطر خوشبوی تنت در بوی یاس
غرق در رویای دوردستت شدم
چون مریدی ،گیر وُپا بستت شدم
در افق های بلند دیده ات
در امید مانده در اندیشه ات
در فراق بیکران ِخاطرت
عاشقی بودم،که باز مستت شدم
آه بازهم این دلم بی تاب گشت
زندگی چون پلک من در خواب گشت
آنچنان بگذشت زِیادم این خیال
آنچنان بر من گذشت فکر محال
نرم نرمک بردلم انداختی
عشق رامعنای دیگر ساختی
من سراسرعاشقِ بودت شدم
بی تواما غرق اندوهت شدم
دیده هایم ازملالت خو گرفت
حسرتی بود بر دلم اندوه گرفت
راز بودی راز،اما پُرنشیب
ساحری بودی به افکارم غریب
لاجرم حرفت که برقلبم نشست
سینه ام بشکافت وُدل درخون نشست
در مرامت رنج ها بردم بسی
مُردم از بی یاوری با بی کسی
در عذاب تن مرا باکی نبود
رنج افکارم تنم را می زدود
ای همه چشمان من در تو رها
ای تو در آزادگی بی انتها
دورگشتی دورازدستت شدم
درخیال عشق،بازمستت شدم
آه باز هم این دلم غوغا کند
در فراقت دیده، واویلاکند
اشک هایم جاری اند درراه رود
برلبان تشنه می ریزند چه زود
مزه یِ لب هایمان شورند وُباز
می مکیم درلحظه شوری رابه ناز
من به یادت آنچه دردل داشته ام
در نهادم عشق را می کاشته ام
من به یادت سینه  را بشکافتم
در درونش عشق خود را یافتم
بوته ای رُز بود درون سینه ام
غنچه گردید بر دل دیرینه ام
من نهال کوچکی را دیده ام
با ندای عشق به آن گردیده ام
آن نهال سبز است بالا می رود
عشق هم سبزگشته هرجا می رود
چشم امید در خیالت دوختم
لحظه را در خاطرت آموختم
من به پای ایده هایت سوختم
عاشقی بودم که عشق اندوختم
آه باز هم این دلم افسون شد
فلب عاشق در فراقت خون شد
در میان دفترم دارم گلی
یادگار روزگار محفلی
رنگ رُزنقش بسته است در دفتری
رنگ سرخی با هزاران خاطری

    ناصر-خرداد/94