کجایی
نیستی تا سر بر
آستانت کنم
نیستی تا جان به
دامانت کنم
آن چنان رفتی که
نتوانم دگر
هر چه دارم هدیه
برجانت کنم
چشم های انتظارم سال
هاست
دیده در راهم نمایانت
کنم
بوی عطر گیسوانت
عادتی ست
یادی از شب های
هجرانت کنم
چشم هایت در دلم شوری
فکند
این دلم را مست و
مستانت کنم
اشک ها با خاطراتت
همدم ست
خاطراتی که پریشانت کنم
جای جایِ خانه در
یادِ تواند
بوسه ها بر جای
دستانت کنم
خانه اما بی توبس
افسرده است
پس کجا هستی که
حیرانت کنم
من درون خانه ای
افسرده ام
خشت خشتِ خانه
،ویرانت کنم
گر تو را دیدم بدان
بی واهمه
این سر شوریده قربانت
کنم
عشق را دربند وُ
زندانت کنم
شاید از رفتن پشیمانت
کنم
سرگذارم اشک ریزم پای
تو
اشک ها را قطره
بارانت کنم
سینه ام از هجر توتفتدیده
است
گو کجایی سینه سوزانت
کنم
دیدگانم بی تو اما
سوت وُکور
رخ نما سر در گریبانت
کنم
تا لبانم را گزارم بر
لبت
بوسه ای هرلحظه
میهمانت کنم
ای امیدآخرینم رو گشا
بر دو دیده
گوهرافشانت کنم
تا به کی اینگونه
خفتن زیر خاک
خاک را من سبزه
پوشانت کنم
سبزه ای گشتی که بعد
رفتنت
سایه ات را سهم
یارانت کنم
انتظار خواهم کشید تا
بینمت
خیره در مهتاب چشمانت
کنم
حیف اما انتظار
بیهوده است
نیست را شاید مگرآنت
کنم
من چه کردم جز
پریشانت کنم
خاطری بودی که
نِسیانت کنم
من از این تنهایی و
غربت دلا
سوخته ام تا ترک جانانت
کنم
ناصر- خردادماه/94