مرگم رسیده
نفس هایم چنان در غم
تنیده
دلِ تنگم نمایان است
به دیده
شب وُروزمانده ام چشم
انتظارت
سرم گیج وُجمالم رنگ
پریده
پرستوی خیالم کرده
پرواز
ولی در هیچ کجا
اوراندیده
خبر اورا دهید که
ناتوانم
بداند قامتم بی او
خمیده
به یادش این دلم بس
بیقرارست
به سانِ آهویِ از دام
رهیده
به احساسم بگویید دست
بردار
ولی کو گوش که حرفی
را شنیده
قسم بر دیده هایت تاب
ندارم
زِدوریت گشته ام زار
وُتکیده
بیا ای نازنینم فرصتی
ده
که با این حال
زارمرگم رسیده
ناصر- خرداد/94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر