۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

اینگونه عاشقی

این گونه عاشقی
من به چشمت دیده ام در آن شبی
آن شبی که حُرم بین ما شکست
دیده هایت پُر شدند از آه وُ اشک
هر چه بود گویا وقارت رفت زِدست
سینه هایت پست وُبالا می شدند
تار وُپودِ هستی ام را می گسست
آن نفس هایت که بر رویم نشست
هم چو شرمی بر نگاهم می نشست
آه از  ویرانه های قلب من
هم چوشیشه روی سنگی دل نبست
آن عطش هایی که ناگه سرد گشت
با تاثر در صدایت سوته گشت
من ندانستم چنین دلدادگی
آتشی بوده که برجانم نشست
کاش هیچوقت شب نچرخد در پگاه
تا خجالت دیده ها از هم گذشت
وای از رفتار بی مقدار من
عشق درعمق نگاهت رفت زِدست
عاشقی اینگونه خواستن باشَدَش
هیچ نخواهم آرزویی ست خواروُ پست

   ناصر-خردادماه /94

هیچ نظری موجود نیست: