۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

ایده هایت

ایده هایت
آه باز هم این دلم آشوب شد
هستی ام درزندگی مصلوب شد
من ازاین عشقت چه را آموختم
آتشی بودی که با آن سوختم
وای از اندیشه های درهمم
هر چه راگفتی که بدآموختم
زندگی بگذشت،چه را اندوختم
حیف ازآن عمری که با توسوختم
 تو نه آنکه درد وُاندوهم شوی
یا که دراین زندگی مویم شوی
من از این بیهوده بودن خسته ام
هیچ ندانم پس چه را اندوخته ام
آه بازهم این دلم شوری کند
عالمی را دیده مهجوری کند
در حصار ایده هایت زیستم
قالب اندیشه هایت نیستم
هرچه گفتی هیچ چراهایی نبود
در مقابل هم تقلایی نبود
عاشقت بودم به جانِ شیفته ات
من سراپا عشق دراندیشه ات
آنچنان عاشق و شیدایت شدم
بی گمان سردرره وُراهت شدم
چشمِ زیبایت فریبی دلپذیر
گشته ام در چشم زیبایت اسیر
من اسیرآن لبِ مستت شدم
عاشقِ مهرت،که دل بستت شدم
کاکل رنگینِ گلبرگ های یاس
عطر خوشبوی تنت در بوی یاس
غرق در رویای دوردستت شدم
چون مریدی ،گیر وُپا بستت شدم
در افق های بلند دیده ات
در امید مانده در اندیشه ات
در فراق بیکران ِخاطرت
عاشقی بودم،که باز مستت شدم
آه بازهم این دلم بی تاب گشت
زندگی چون پلک من در خواب گشت
آنچنان بگذشت زِیادم این خیال
آنچنان بر من گذشت فکر محال
نرم نرمک بردلم انداختی
عشق رامعنای دیگر ساختی
من سراسرعاشقِ بودت شدم
بی تواما غرق اندوهت شدم
دیده هایم ازملالت خو گرفت
حسرتی بود بر دلم اندوه گرفت
راز بودی راز،اما پُرنشیب
ساحری بودی به افکارم غریب
لاجرم حرفت که برقلبم نشست
سینه ام بشکافت وُدل درخون نشست
در مرامت رنج ها بردم بسی
مُردم از بی یاوری با بی کسی
در عذاب تن مرا باکی نبود
رنج افکارم تنم را می زدود
ای همه چشمان من در تو رها
ای تو در آزادگی بی انتها
دورگشتی دورازدستت شدم
درخیال عشق،بازمستت شدم
آه باز هم این دلم غوغا کند
در فراقت دیده، واویلاکند
اشک هایم جاری اند درراه رود
برلبان تشنه می ریزند چه زود
مزه یِ لب هایمان شورند وُباز
می مکیم درلحظه شوری رابه ناز
من به یادت آنچه دردل داشته ام
در نهادم عشق را می کاشته ام
من به یادت سینه  را بشکافتم
در درونش عشق خود را یافتم
بوته ای رُز بود درون سینه ام
غنچه گردید بر دل دیرینه ام
من نهال کوچکی را دیده ام
با ندای عشق به آن گردیده ام
آن نهال سبز است بالا می رود
عشق هم سبزگشته هرجا می رود
چشم امید در خیالت دوختم
لحظه را در خاطرت آموختم
من به پای ایده هایت سوختم
عاشقی بودم که عشق اندوختم
آه باز هم این دلم افسون شد
فلب عاشق در فراقت خون شد
در میان دفترم دارم گلی
یادگار روزگار محفلی
رنگ رُزنقش بسته است در دفتری
رنگ سرخی با هزاران خاطری

    ناصر-خرداد/94

هیچ نظری موجود نیست: