۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه

قهر

قهر
خاطراتِ وا تو بیدن، شو وُ روز ایا به خووِم
اینه آخرین کلامم ، تو بَدون بی تو تباهِم
اِز عذابِ بی تو بیدَن،لو وُ ذونم بسته آیید
دیریه اخمِ نگاهِت ،تَهل کِرده شو تا پگاهِم
بعضی زخمانه عزیزیم ،ری شونه باید کُنی وا
یادت با که خیلی وقتا،دیدنت با راه وُ چاهِم
ئی پریشونی مونِه، بی خَوَر اِزعشق تو کرده
سیلی کو به مینِ تیام،تا تیام بَوینه ماهِم
نیوَه خاکِ زیرِ پات بام،تو که دایم سر به زیری
جایِ هر پاتَم تیام با،تا کنی سیل به تیاهِم
دردِ دیریت هم چو کُهی ،مین سینم لونه کرده
پَه چِنه یی (ای) بارِ سنگین،نی وُریسَه اِز گناهِم
قسمتِ مونم همینه ،تی نا ، با دردی به سینه
پَه کی یی (ای) کینه تمومه، ای همه پشت وُ پناهِم
خاطراتِ وا تو بیدن، چی ستاره به تیامن
یی (ای) پِرِشقَه ها به تیام، منی تش ونده به راهِم
اَ ، یِه ذره سیت عزیزم، کمی هم سیلِ هوا کو
یی (ای) دِلِمه تش گرفته ،چو شفق که دیر زِ ماهِم
وا کدوم زِوون رسونِم ،به تو دوستی وُوفامِه
طاقتِ قهرِتِ نارِم، لطفی کو تو به نگاهِم
     ناصر-آذر/93

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

خاک

خاک
گِل وُلای چنان دو دستی پاهایم را چسبیده اند
که گویا من..
                خاک شان را گِل کرده ام
رهایم سازید
که خود نیز، گِل تپیده ای بیش نیستم
و نوبت به خاک افتادنم
مدت هاست فرا رسیده است
دیر نیست که اشک آسمان
        خاکِ مرا گِل سازد
    ناصر-آذر/93

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

گل پژمرده

گل پژمرده
از  دامن سفید، گل را چگونه چید
دق کردوُ گل بمُرد،ننگ را به جان خرید
آن دردِ بس گران،بر سینه اش نشست
پژمرده گشته گل،براو چه ها گذشت
بر دامنش نشست،داغی سیاه وُ پست
چشم بر زمین نشاند، گویی به خون نشست
آن گل فسرده شد،غمگین وُ واژگون
هر برگِ لاله اش،رنگین به رنگِ خون
او چون شقایق است،در دشتِ لاله ها
سرخ گشته صورتش،از انگِ واژه ها
بر خیز و خود نگر،وقتی سپیده مُرد
در خانه یِ امید،شب لانه کرده بود
شب گشته رو سیاه،افسرده گشته ماه
در پشت ابر وُ کوه،شرمنده جان او
آن گل به دامنی، خوش لانه کرده بود
افسوس که داغ را،افسانه کرده بود
دستی زِقهر گرفت،بیخ گلوی گُل
دستی چنان فشرد،جان رفت وُ بوی گل
آن ناسپاسِ دهر،با عشقِ ما چه کرد
هم گُل زِما گرفت، هم کشته بوی گُل
     ناصر-آبان /93
 

۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

واپسین


واپسین

در واپسین های عاشقی

اشک هایم در آغوش مهتاب

                قندیل بسته اند

وچشم ها در انکسارِ یخ ،  پریشانند

زمان دق می کند

                  از دردِ بودنمان....

چه ناخواسته انتخاب شده ایم ،

                 در این بی سر انجامی

سوختم از سوزشِ سردیِ رفتارت

و این قلب سنگ شده.....

چه آسان در هم می شکند

در شب های سردِ تنهایی.....

   ناصر- آبان /93

 

 

 

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

آنقدر دلم هوایی شده
که می ترسم سقوط کنه و.........بترکه
یکی نیست  بگه
تو که بال پرواز نداری
برای چی هوا بَرت داشته ؟.............
ناصر –آبان/93

خانه ی قدیمی

خانه ی قدیمی
بر پشت بام خانه ی قدیمی مان
دیگر پرنده ای دانه نمی چیند
دیگر بر بام خانه سبزه نمی روید
و بوی کاه گِلِ قدیمی ، اززیر آسفالت بام ،دزدکی سرک می کشد.
آن سنگ گرد غلتان..
سالهاست بی حرکت در گوشه ای آرمیده است
پشت بام خانه ی قدیمی مان اصلا قد نکشیده است
و بربام های قد کشیده ی همسایه ها ، راهی نیست
حتی نور خورشید ،دیگر بر پشت باممان نمی تابد
و یاد جوانی ام ،پشت حصار طبقات گم گشته است
اینجا رویا هایم پشت دیوار ها ی بلند گیر کرده اند
اینجا ، خاطری با گاه گِلِ بام قدیمی مدفون گشته است
و.... پدر سال های زیادی ست پای به خانه نمی گذارد
          ناصر- آبان/93 الیگودرز

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

عاشقم هنوز

عاشقم هنوز

گفتمش بیا عاشقم هنوز
رمز وُ راز دل، نیزبرای اوست
گفتمش هلا ، زار وُ خسته ام
ردی از دلم، جای پای اوست
بی خبر چرا رفتی از بَرَم
یاد آن نگاه، چشم به راه اوست
ناله ها به دل، شکوه ها کند
ناله های من ، از فراق اوست
این همه صدا،میرسد به گوش؟
گرچه هر نوا،در هوای اوست
گفتمش بیا ،کین  دلم  هنوز
یاد او کُند،خاک راه اوست


ناصر-آبان/93

۱۳۹۳ آبان ۱۶, جمعه

کاش

کاش
کاش دلی در سینه ای برای من پر می کشید
یا به هوای کودکی ،در خانه مان سر می کشید
کاش برای این دلِ تنهای من بی گفت وُ گو
هم چو که یار عاشقی، دل پای دفتر می کشید
کاش می شد که آن نگار برای من شعر می سرود
یا در نگاه به آسمان ، بخت را با اختر می کشید
کاش دلی در خانه ای از انتظار رها می شد
تا که چشم هایِ خسته مان نیز توی خواب پر می کشید
کاش زمانِ دیگری ما عاشقِ هم می شدیم
وقتی که با بوی بهار، سرو وُ صنوبر می کشید
کاش دوباره باز تو ، رو شانه یِ من می نشست
یا روی گنبد هایِ شهر، جمعی کبوتر می کشید
کاش هوای عاشقی در قلب اون جا می گرفت
تا با نگاه عاشقش ، شهر را به اخگر می کشید
کاش برای هر دو مان این زندگی ثمر می داد
تا در کنار هم دیگه ، دنیا تا آخر می کشید
  ناصر – آبان/93


۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه

واژه های خیال

واژه های خیال

در واژه های خیال ،پیدا کنی مرا
من مانده ام از این ، بی من شدن تو را
آنجا که انتظار ، تنها و بی پناه
در واژه های درد، پُر گشته آشنا
تنها تویی که من، دارم در این جهان
هر چند که عکسمان، باشد به جای ما
لبخند چشم تو، غژ میدهد دلم
آنجا که دل رود دنبال ماجرا
در زیر زمین غم، شب لانه کرده است
وقتی که عشق را ، در خانه کرده است
شاید شود رها، این عشقِ بی گناه
وقتی که حس کنی ، رَدی زِ نورِ ماه ، بر روی پوست ما
در واژه ها ببین ، نام من وُ تو را
رفتی دلم شکست ، چون تیکه شیشه ها
در سایه های عشق، چون * زندگی کنم
خورشید که مدتی ست، گم کرده خانه را
برگرد که قلب من، نیز گشته کم صدا
هر دم به یاد تو، گوید وفا   وفا
در گیر روزنی ،کآید به سوی ما
آن رسم عاشقی  برمرگ عشق ما
این عکس یاد ِتوست، در ذهن وُ یاد من
آیا که عکس ِمن ، خواند همین نوا
این را بدان گُلم ، با آنکه رفته ای
تنها صدای مرگ ، ما را کند جدا
·         چون= چگونه
  
   ناصر – آبان /93