۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

ان الحق

انالحق


آن زیستن وُ آن بودن وُ ، دیدن

در روزگاری این چنین نامرد ،خندیدن

با کوله بارِ نامرادی ها سفر کردن

از دستِ یاری بی وفا باز هم گُلی چیدن

در انتظارِ مهربانی ها به خواب رفتن

از مرگِ ماه های بهار بر خود پیچیدن

از زیر وُ روی خاطرات،چون ریشه پوسیدن

از گفتن ِ حرفی حساب از ترس لرزیدن

معنای فصل ها رفته اند از یاد وُ چرخیدن

ماه ِ زمستان جای ِ خود را در بهار دیدن

گیج از صدای ِ هرزه ای بر پشت ِ بام ِ شهر

بانگ ِ ان الحق گفتن ِ منصور نشنیدن

این هِمهمه ، این گیر وُ دار ،از هم هراسیدن

سنگ فرش ِ کوچه گشته است رنگین زِ حق دیدن

بر پیکر ِ لُخت زمین، آن سایه های شوم

قلاده و زنجیر ، به پای عشق،پوشیدن

روز را به جایِ شب و بعد خاکستری دیدن

چون ذات ِ مردار خوار ِ پیر ،بر لاشه رقصیدن

هیهات از این روزی که هر فصلش عزا پوش است

هم در عزای ِ گُل ، و هم در خون غلطیدن

ناصر _ دیماه - 92





۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

معنای انسان

معنا ی ِ انسان


هم چو شاهینی به اوج ِ آسمان

آن پر ِ پرواز به جولان داده ای

از فراز ِ آسمان چشمان ِ خود

سوی ِ دلداری به حِرمان داده ای

در گذارت از ورای ِ آسمان

گر بیافتی لاجرم جان داده ای

مرگ را با جان معنا کرده ای

باوری از عشق به انسان داده ای

زیرِ پایت سایه های ِ ریز ِ ابر

ریزتر از سایه، بیا بان داده ای

خُرد خُرد گردیده این ملکِ جهان

رنگ هایی چشم نواز،بر باغ و بستان داده ای

در فرازوُ در بلندی ریزه اند در پای تو

هیبتِ آن مردمانی را که سامان داده ای

این همه نامردمی،مکر وُ ریا از بهر ِ چیست

ریزه هایی را که بر آن نام ِانسان داده ای

هیچ آید در نگاهت آ د می؟

هیچ نخواهد از تو با آنکس که تو جان داده ای

در فراخنای ِزمین چشمان ِ خود جانا ببند

جُست نیابی آنکه را معنای ِ انسان داده ای

ناصر – آ ذر - 92









۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه

الگو

الگو


در حریم عشق ، من پیرایه ی ِ موی توام

عاشقم من ، عاشق ِ جعدی به گیسوی توام

در مرام و ُ دوستی خاکستر ِ کوی توام

همنشین ِ روی ماه ، چون خال ِ ابروی توام

در میان ِ دوستان ،نزدیکتر از خوی ِ توام

هم به باغ و بوستان، چون گل ِ شب بوی توام

من بسان ِ قمری در پی وُ همسوی ِ توام

هم چو پروانه به گِرد ِ شمع، ثنا گوی ِ توام

هر چه خواهی باش، جانا من دعا گوی توام

عاشقم من ، عاشق و ُ مست ُو غزل گوی توام

در قمار ِ زندگی ،بازنده ی ِ روی توام

باورت باشد فدای ِ چشم وُ ابروی توام

چون ستاره در پی ِ ماهش ، منم سوی ِ توام

لیک نیافتم، چون تو دریایی و من قوی ِ توام

با من از مهر بگو ، تو چشمه من جوی ِ توام

هم چونهر باش ،که من پیرو ِ الگوی ِ توام

ناصر – آ ذر - 92





۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

لیونل مسی عزیز

لیونل مسی عزیز ص-1


راستش تا قبل از قرعه کشی جام جهانی فوتبال ، اطلاعات دقیقی از شما نداشتم به جز دیدن چند بازی در بارسلونا و یا از زبان بعضی از فوتبالدوستان که از دریبل های نابت و یا استارت های بی نقصت گفتگو می کردند و اینکه چگونه گل می زنی . چیز بیشتری نمی دونستم . تا اینکه کامنت های تعدادی از هموطنان در پروفایلت را ملاحظه کردم و از این همه اظهار لطف آنان در شگفت شدم و شناختم به شما بیشتر شد.

من از اینکه اسمت لیو نل است و معنی آن چیست می گذرم که با آن کاری نیست ، آنچه برای ما اهمیت دارد فامیل شماست ( مسی) ، چرا که تابستان های کودکی مان با نامت عجین است.

ماراستش برامون فوتبالیست شدن و هنرپییشه شدن از آرزوهای مهم و دیرینه مان است و تمام سعی مان در گذشته این بود که هنرپیشه شویم و امروز هم ، اما این روز ها فوتبالیست شدن و ستاره و لیگی شدن آرزوی هر جوان هم وطن است . اگر نتونستیم به آرزویمان برسیم که نمی رسیم . اما حمایت از بازیکن ها تو رگ و پوستمونه ، علی الخصوص که بازیکن باشگاه مورد علاقه مون باشه، واقعا در دفاع از این بازیکنان از جان مایه می گذاریم. ما به دو سه دسته رنگی تقسیم شده ایم و در هر موقعیتی این رنگ برای اون رنگ کرکری می خونه و با حرف های نیشدار چنان همو آزار می دیم که انگار هزار ساله با هم پدر کشتگی داریم.برامون لنگ حمام نشانه ی تحقیرمان هست و رنگ لنگ توفیری در تحقیر هم ندارد. برای ما فوتبال از نان شب واجب تر است مصدوم و مجروح شدن هر بازیکن دغده ی اصلی مونه .سر نماز دست به دامن پروردگار می شیم تا زودتر بهبود پیدا کنه و بتونه تیم مورد علاقه مون را در مقابل تیم حریف همراهی کنه .تو تیم ما ستاره حرف اول رو می زنه . اگه باعث آزارش بشن که قهر کنه ، زمین و آسمان را به هم می بافیم ، اگه فلان بازیکن با مربی و بازیکن تیم حریف در گیری لفظی پیدا کنه و بالعکس ، تمام روز و شبمون دنبال سوژه ایم که اون چی می گه این چی میگه ، ما همه مون داوریم و قاضی و به خصوص با تمام بی سوادی مون هر برخوردی را به سیایت ربط می دیم و تجزیه وتحلیل می کنیم چندین ساعت از وقت شبکه های تلویزیونی به موضوع لفاظی های آنها تلف می شه .ما خودمون در هر زمینه ای کارشناسیم واگه مطابق نظرمون ، نظری داده بشه ، بلافاصله متوسل به شیر سماور می شیم اونم از جنس مسی اش. ما اونقدر بازیکنانمان را دوست داریم که براشون سر و دست می شکنیم وبه همین دلیله که اگر همین بازیکن به دلیلی بره توتیم دیگه بازی کنه شیر سماور که سهله .....

برادر عزیزم لیو. گفتن اسم فامیلت ما را به دور دست ها می برد دور دست هایی که فوتبال هنوز تو بورس نیافتاده بود و هنرپیشه گی آرزو بود . و برای رفتن به سینما و دیدن هنرپیشه مورد علاقه مون چه کار ها که نمی کردیم .چه سختی های برای تهیه بلیط نمی کشیدیم . همین سختی هایی که امروز برای رفتن به استادیوم می کشیم.از کارگری ساختمانی تا کارگری کوره پز خانه، وقتی مدارس تعطیل می شد اولین کارمون تهیه بلیط سینما بود و در گرمای شدید تابستان و آفتاب سوزان که طاقت از ما نوجوانان 10-11 ساله می گرفت جان می کندیم وپس از یک هفته کار جان فرسا ، صاحب کار، پولی برای پرداخت نداشت و به جای دستمزد چای و نخود و لوبیا که قبلا انبار کرده بود به جای دستمزد می داد و در مقابل اعتراض ما ، اولین اقدامش ،اخراجمان بود .چرا که در شهری که فقط چند تا کوره پزخانه داشت و از کارخانه و تولید خبری نبود و نیست . تا دلت بخواد کار گر فراونه و منتظر .....

ص-2

کالاهای دریافتی را کسی نمی خرید و یا بسیار ارزان می خریدند . بهتر آن بود که خانه ببریم و حداقل چند روزی از مهر پدر بهره ببریم .

سه نفری که با هم دوست بودیم و دلمون برای دیدن فردین و بیک ،غژ می رفت تصمیم گرفتیم که از راه دیگری پول بلیط ها را به دست آوریم. و اون راه پیدا کردن ظروف و سیم مسی بود؟..

لیو جان : نمی دونم تو در بچگی پول بلیط سینما را چگونه تهیه می کردی . احتمالا بابات مس فروش بوده چون توی بازار حاج آقایی که از ما مس می خرید ( حاج عبدل مس فروش بود) که ما اونو حاجی مسی صدا می کردیم. راستی می دونی پِشک چیه؟ نوعی قرعه کشی است و بدین صورته که یکی از ماها، به تعداد نفرات چوب کبریت برداشته و به اندازه های متفاوت از کوتا ه به بلند می شکنیم و لای انگشتان دست قرار می دیم ، هر کسی کوتاهترین را کشید نفر اول ، بلندتره نفر دوم و............ که در پشک خوشبختانه من نفر آخر شدم.

دوستام نمی دونم چطور و چگونه موفق شدند مس پیدا کنند و پول بلیط ها را در آورند . اما من با آنکه سه هفته وقت داشتم در روز دهم ، هنوز یک گرم مس پیدا نکرده بودم . به هر طریقی متوسل می شدم به نتیجه نمی رسیدم . اینکه سیم برق گیر بیارم و یا از رو دکل برق ببُرم . یا آفتابه مسی که بعضی از همشهری ها دارن را یک جوری کش برم و ........ نشد که نشد اصلا چنین دل و جراتی نداشتم .وقت مثل برق و باد می گذشت و فشار دوستان به اینکه پس کی پول بلیط را میاری ؟ آخه فیلم جدید رو پرده ست .... کلافه ام کرده بود .

آنروز عصر . که ساعتی قبل از خونه مون زده بودم بیرون ، به خونه برگشتم . مادرم مثل همیشه با زنان همسایه در سایه دیوار توی کوچه نشسته و وقت می گذراندند. از دیوار حیاط به طوریکه کسی منو نبینه ، بالا رفتم . خوشبختانه کسی در خانه نبود . تنها کتری و قوری چای( اونم روی ، نه مس ) را درون گونی که از قبل آماده کرده بودم گذاشتم و از راه اومده به کوچه زدم ، پس از آنکه از خانه های شهر دور شدم با سنگی بزرگ آنقدر بر کتری و قوری کوبیدم که شکلشون را از دست دادند.

با التماس و سماجت ،کتری و قوری له و لورده شده را فروختم به حاجی مسی ، به دو تومن. بلافاصله دنبال دوستام دویدم و راهی سینما شدیم . رسم این بود اگه فیلم شروع بشه دربان با دو تومن و گاهی با پانزده ریال سه نفرمون را راه می داد که اونروز هم وقتی نیم ساعتی از شروع گذشته بود داخل شده و به دیدن بقیه فیلم مشغول شدیم . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و کلی از صحنه های فیلم را نفهمیدم .

آن شب زودتر از همیشه سرم را زیر لحاف کردم و از ترس خودمو به خواب زدم . مادر بیچاره ام هر چه گشت نه از کتری خبری بود و نه از قوری. پدر ، دعوای سختی با مادر از همه جا بی خبرم کرد. زیر لحاف از ترس می لرزیدم و برای مادر بسیار ناراحت بودم . از کاری که کرده بودم پشیمان بودم ، در فکر سرنوشت کتری و قوری به خواب رفتم . در خواب پسری را می دیدم که در یک خانواده ی فقیر بزرگ شده و شاگرد مکانیک بود اما به سبب جوانمردی و لوطی گری اش با دختری پروتمند ازدواج کرده و صاحب کارخانه شده بود عجیب آنکه کارخانه کتری و قوری تولید می کرد.



ص-3

فردای آنروز لو رفتم وچنان کتکی از پدر خوردم که از هرچه مس و مسی بود حالم به هم می خورد . دوستانم هم وضعی بهتر از من نداشتند . خیلی از بچه ها هم همین وضع را داشتند .و حالا باید بفهمی ما چرا از کلمه ی مس بدمون میاد،حالا متوجه شدی دوست عزیز که مس چه قدر برای ما مشکل آفرینه؟

کامنت های هم وطنان فوتبال دوستم ، نه به خاطرکینه شخصی با تو ست بلکه اونا با مس و مسی مخالفند و هر کی اسم مس را بیاره همین برخورد را می کنند. تو این زمان دراز یاد گرفتیم که برای اونکه حال کسی را بگیریم این کلمه ی لعنتی را بکار ببریم . مثلا اگه داریم طلا حمل می کنیم ، بگیم داریم مس حمل می کنیم . از اینکه خون جماعت فوتبالدوست را به جوش بیاریم هم ابایی نداریم . رو همین اصله که عادت کردیم در محیط فرهنگی ؟ ورزشی ، فحش های فرهنگی را با صدای بلند و با شعر و شعار بدیم و برامون مهم نیست که از رسانه های جمعی پخش می شه.اصلا برامون اهمیت نداره که دیگران راجع به ما چی فکر می کنن ، مهم نیست شما سفیر صلح و دوستی هستید و یا خیر و خدمتگذار ، مهم نیست باشگاه شما و شخص شما در زلزله ی بم به ما چقدر کمک کرده اید و.... آنچه برای ما مهمه مسه ، مس اونم از نوع مرغوب و ستاره ای اش ، ببخشید اشتباه شد آنچه مهمه، فوتبالیست هان و برای بُرد تیم محبوبمان، حاضریم خواهر و مادر ..........................و ........................ را در هر رسانه ی جمعی به چار میخ بکشیم ، فیس بوک که عددی نیست ، تازه خیلی هامون اینترنت نداریم ، کامپیوتر بلد نیستیم ونمی تونیم فیلترینگ را دور بزنیم و.... وگرنه 3000 کامنت برای ما کسر شان داره.

ناصر- آذر- 92

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

مرام لاله

مرام لاله


آن نسیم صبحگاهی بر فراز کوهسار

می دمد بر کوه وُ دره،می گریزد از دیار

گاه در پشت ابری ،گاه نیز بر شاخسار

گاه بر بال های مرغی،گاه کنارِ چشمه سار

اوپریشان ست و غمگین از پیام ِ شهسوار

طاقت ماندن ندارد باد ، از چشم ِ نگار

ابر ها آهسته می گریند وُ گاهی تُند وُ زار

دشت سرخ است از شقایق در کنارش سبزه زار

گشته تاریک آن ستاره، آسمان گردیده تار

اندک اندک باز خورشید ،چشم گُشایَد بر نِسار

خسته آید باز خورشید،خاک از بوی بهار

قد کِشند باز هم جوانه در میانِ لاله زار

گر یکی اُفتد به خاک،آن دیگری آید به بار

این مرامِ لاله است ،از یک بگردد صد هزار

رنگ های زرد و قرمز،چیده ام تا در بهار

بی نصیب هیچ کس نماند از کبوتر تا هزار

در فرا سو دوخته است چشمی سراسر انتظار

مادرِخاک چشم به راه، با داشتنِ حالی نزار

چهره بگشا مادرم، ای خاک ،ای دارنده بار

این همه زخم بر تنت ، هستی چو دّرِ شاهوار

1- نسار= کرکس

2- هزلر=بلبل

ناصر – آذر - 92







۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

دوست دارم

دوست دارم


دوست دارم هر شبی را گاه به گاه

دست در دستان تو، آرام گیرم تا پگاه

دوست دارم آن نگاهِ گرم تو بر چهره ام

روشنی سازد چوخورشید در نگاهش روی ماه

دوست دارم رخ به رخ ،سینه به سینه با نگاه

تا نفس هایت نشاند عطر یاس بر بوسه ها

گرمی حس ِ وجودت،داغ هم چون کوره ها

خیس گرداند تنم در التهاب ِ لحظه ها

یورش تند ِتنفس بر گلو بر گونه ها

شرم بر گیرد نگاهم در تماس ِ دیده ها

سر کشد با شیطنت از پشت ابر هر لحظه ماه

روشنی بخشد به ساحل، زو کُنَد بر روی ما

چشم پوشند از خجالت پشتِ ابرافتاده ها

ابر ها در حرکتند تا رو کنند این ماجرا

طاقت دیدن ندارند،این گُنه ناکرده ها

از تماس ِ دست هامان لرزه افتد بر سما

موج می کوبد به ساحل،نرم و ُ آهسته به ما

ماسه ها سُر می خورند از حرکت دَوار ِ ما

چشم در چشم ِ ستاره،دست در موهای ِ خیس

تاپُ تاپِ قلب ِ ما خاموش سازند هر صدا

ناصر- آذر ماه- 92







۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه

ساقی

ساقی


آنک مَزَن بر فَرق ِ خود آهن

آنجا که دل با غصه های تو هم آواز است

پُر کن درونِ معده ات را از شرابی تلخ

این قصه ی تلخی ست که از غم قصه پرداز است

اینک مَکن این سینه را شرحه

از خونِ سرخی که درونِ رگ به پرواز است

با خود مَکن اینگونه رنجش ها

داغی که بر پیشانی ات سال ها اثر ساز است

داد و فغا نت را مَده از این گلو بیرون

سال ها گلوی ِ پاره ات با نیزه آغاز است

لب ها اگر هم تشنه اند با آب ِ شط ترَ کن

این آب ِ رودِ دجله ی ِ انباشته از راز است

تو اَل عطش گویی ولیکن آب می نوشی

آبی که با عطرِ لبانش زندگی ساز است

این سفره ی ِ رنگین که هر رنگش به صد راز است

خون ِ هزاران عاشق ِ میدان و جانباز است

این مُرده ریگ ِدرد و رنج با ما که همباز است

ارث ِ همانا حاکم ِ جهل و دغل باز است

پُر کن شراب ِ ناب تا بار دگر نوشیم

این مستی از دُردی کِش ِ ساقی ِ سرباز است

ناصر – آبان 92 - عاشورا









۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

نخواسته

افتو درومدوقتی که اور ره به کنار
افتو که زدو سایه خزید زیر چنار
از خو وریساد دختر  هومسامون
چون تیشک افتو زده از درز چگار
زد مین تیاش و کرده بیدش آزار
مجبور شد و از خو وریساد ناچار
شرجی هوا حواسشه منگ کرده
شاید مین خو وا دیری جنگ کرده
از بس خو وای عجیب دیده مین خو
سخت کرده عرق لباساشه تر کرده
چسبیده بیدن لباسای خیس به تنش
گویی که کنه سفت گرفته بدنش
دیسیده میاش با عرق شور به سرش
از دست ای اوضا اومد جون به لبش
یه حوض پر اوو مین حیاط زیر چنار
چشمک زنه به دختره پا ور دار
او عرصه بهش تنگ بیدو شد ناچار
از دست گرما دیده بید سخت آزار
دختر که ندید چاره جز این راه فرار
زد شیرجه به اوو بی پیرهن و بی شولار
چشمان حریص کر عاموش از لو بون
می خورد به ولع پستون و اسپیدی رون
هر غلتی که زد دختره لخت و عریون
قلب کورکه داشت درومد ز زبون
اندام دختر تو نگو حور بهشت
گویی که خدا خود به طرح او نشست
انقد تراش بدنش یکه و ناب
ناخواسته چو بینی خودش عین صواب
دختر مین اوو چوماهی دریا بید
از بسکه قشنگ و خوشگل و زیبا بید
کر ناشت دیه طاقت و افتاد از بون
گشت فرق سرش چاک و بداد دردم جون
دختر که افتادن و خینانه دید
از ترس زهوش رفت و مین اوو غلتید
اور ره به کنار  دو واره افتو سر زد
بر روی مزار دو جوون بیشتر زد
آن ها نخواسته نزد هم خفتیدن
شاید به جهان گذرا خندیدن

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

به آینه

به آینه


از آینه پرسید چه بینی در خود

گفت:آنچه توبینی ، جز این نیست ونبود

تو هر چه ببینی ، در آن می بینم

نه قامت خود را که جز آن می بینم

نه آنچه تو بینی که نه آن می بینم

آنچه شود آشکار ، همان می بینم

ناصر- آبان 92

سر درد

برای منوچهر دوست بسیار عزیزم . دعا می کنم هر چه زودتر سر دردت رفع بشه




سر درد

امان از این سَرَم از این که باری

به مغزم می دهد دایم فشاری

زِ دردش دایماَ گردیده ام خُرد

نگردی بر چنین دردی سَواری

شقیقه با دو دیده پُر زِ دردند

که نیشتر می زَنَد بر چشم وُ کاری

خدایا درد امانم را بریده

تو بر من می نهی راهِ فراری؟

زِ بس قرص خورده ام گردیده عادت

و با درد سر وُ این بی قراری

با این وضعیت ام ،چون مرده گشتم

از این کمبود قرص ، یا از خُماری

زِ دردِ سر گرفتارم و ناچار

امان از دردِ قرص ، گشتم به خواری

ندارم پول قرص، تا بلکه آزاد

بگیرم چند عدد قرص را به زاری

امان وُاِی امان از پولِ دکتر

فغان وُ اِی فغان از این نَداری

خدایا مرگ را نزدیکترم کن

ندارم طاقت ِ درد با نَداری

ناصر – آبان 92







۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دل دریایی


خنده بر لب های سرخ وُ گونه ی ِ سرخابی ات

غنچه ها بِشکفت به لبخند از نشاط و شادی ات

غُنچه غُنچه گل درخشید از رخ وُ زیبایی ات

بوی عطرت باز پیچید در سرای خالی ات

رقص ِ نرم شاپرک ها بر حریر ِ برگ ِ گُل

نغمه و آوای ِ بلبل یر دل ِ تنهایی ات

رقص ِ موزون ِ درختان با نسیم بر شاخه ها

ریزش ِ فواره ی ِ آب بر تن چون ماهی ات

آن تن ِ نرم وُ بلورین ،قطره های ریز آب

قطره قطره می چکند بر سینه ی ِ مهتابی ات

بوسه می گیرد لبانت را ،عطش از ردِ آب

می تراود رنگ مهتاب بر دو چشم ِ آبی ات

باز برای دیدنت رنگین کمان قد می کشد

می درخشد قطره ها از نور چون آفتابی ات

چشمهایم می دوند تا قامتت معنا کنند

تا که باز عاشق شوم بر آن دل ِ دریایی ات

دست های خواهشم را گیر، بر دستان خود

تا که من آرام شوم از بیمِ این بی تابی ات

گر تو بر من بنگری ، دیگر ندارم خواهشی

آرزویم عشق ِ توست ،محتاجم از همراهی ات

ناصر – آبان 92







۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

مرگ عشق

مرگ عشق


باز امشب دردِ من بسیار شد

در خیالِ تو دلِ افسرده ام غمد ار شد

رنج و دردِ دوری ات جانا برایم کم نبود

فکر سختی های تو ، بر دیده هایم تار شد

هیج ندانم شاد و خوشحالی ویا غمگین و زار

دلهره از رنج تو بر قلبِ من ، انبار شد

باورت باشد که اینجا، یک کسی در یاد توست

گرچه در یاد تو بودن ، جسم من بیمار شد

چشم به راهم روز ها، در انتظارم هر شبی

بلکه چشم بسته ات با دیدنم بیدار شد

باز امشب یادِ تو بر قلب من چنگ می زند

ناله و آوای چنگ هم از غمم بیزار شد

در خیالت ،آرزوهایم همه بر باد رفت

آنچه را بهر تو ساختم یک به یک آوار شد

عشقِ من برگرد که این دل طاقتش بی تاب شد

دیر گردید این جدایی ، مرگِ عشق هموار شد

ناصر – مهر ماه 92









۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

راه پر خطر

راه پر خطر


عجب زیبا وشی هستی ، دلم با تو شرر دارد

به چشمانت که در مستی نگاهی خیره سر دارد

به زیبایی چنانی تو که چشم از تو حذر دارد

خدا داند از آن ترسم ،هوس بر عشق سر دارد

کجاست تصویرگر چینی که این صورت چوماه بیند

نگردد گِرد این عالم ، چون از این مَه خبر دارد

دلم هر دم به پرواز است به دنبالِ نگاهِ تو

نمانَد این طپش از دل، چوبر تو او نظر دارد

من هر گاه می شنوَم حرفی،کز احوالِ تو می گویند

زبان از گفتنش کوتاه ست ،به آن لحنی که شر دارد

به آن برقِ نگاهت که بسوزاند دلِ عشاق

دلم دلسوخته از عشقت، به خونی بر جگر دارد

تو لیلی باش و من مجنون،که این جز در خیالم نیست

کجا لیلی به مجنونش ، چو دشمن کینه بردارد

چه سال ها چشم به راهِ تو،به هر راهی نظر کردم

به عشقت گیر و پا بستم، که راهی پر خطر دارد

ناصر- مهر ماه 92





۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

منتظر

منتظر


دوست که دارم تو را ، بوسه زَنَم جا به جا

در پَسِ ابری بزرگ، از سرِ شب تا پگاه

گاه به رو آیم و گاه رَوَم زیر ماه

پرتو نورِ تو را، عرضه کنم بر شما

دوست که دارم رَوَم ، از سرِ کوه تا سما

دور از این قافله ، غوطه خورم در هوا

خارج از احوالِ خود ، نعره زَنَم پُر صدا

آنچه که بغض گشته است، خالی کنم توی چاه

از همه من دور شوم ، جمعی پر از ادعا

یکه و تنها شوم ، بی تو و من یا که ما

خسته از این کار و زار، کم رمق و بی نوا

وای از این حالِ من ، با که کنم لابه ها

این دلِ غم دیده ام ، ناله کند ناله ها

بر که فغان آورم ، تا که کَنَد ریشه ها

من که پشیمان شدم، از گذر عمرِ ما

تا کی عذاب است مرا، از تو در این بیشه ها

با دلِ افسرده ام ،داغِ تو را خورده ام

تا کی کنم شیون و شرحه بر این سینه ها

هور زِ مِه و ماهِ من ، گر که در آید زِ ابر

نور فشاند بر این، خانه ی در مانده ها

لیک ندانم چرا ، تیرگی ماندست به جا

منتظرم چشم به راه ، آیتی از هر کجا

خسته تر از مُرده ام، خواب زِ چشمم جدا

چشم به راه دوخته ام، یا خبری از خدا

ناصر - مهر ماه 92









۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

امشب به ره کوه جنون خواهم خفت
چشمم به رهت، بی توکنون خواهم خفت
آن وقت که تماشای چو من می آیی
بینی که مرا ، غرقه به خون خواهم خفت

امید

امید


تو مرا رانده زِ خود، من پیِ تو تاخته ام

آنچه را من به تو دادم به قمار باخته ام

عمرِ کوتاه چنان رفت که چون پلک زدنی

زندگی رفت و دریغ از گلِ نشناخته ام

قصه ی عشق مرا، گوش تو هرگز نشنید

نشنیدی و ندیدی که چه با عشق تو من ساخته ام

آن چنان سنگدلی، کین دلِ پر زخمِ مرا

نمک هر آن به زدی بر دلِ بشکافته ام

آنچه آتش به دلم زد، نه از قهرِ تو بود

طعنه ها سوخت دلم ، با جگرِ تا فته ام

قسم بر عشق که من، آنچه به دل کاشته ام

تو خراب کردی و من زندگی را باخته ام

من به هیچ رو نکشم دست از این عشقِ گران

گر که هرگز نرسد، دست بر آن فاخته ام

عمری بر باد برفت گر که خیال بافته ام

آنچه زیباست بدان، عاشق و دلباخته ام

ناصر – شهریور 92













۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

دختر ایل



خُمار چَشمِ تو واته ( چشما نت همیشه خمارند)

کمان ابرو وِ گیساتهَ ( کمان ابروانت به زیر گیسوانته)

به لبخندی وِ لو داری ( به لبخندی که به لبته)

مونه کُشته، هو تیاته ( و چشمات منو کشته)

نه تو آرایشی داری

نه رنگی مین می یاته ( نه موهات رنگ داره)

همی اوفتاده ای ، کُشتم ( همین افتادگی ات منو کشته)

به اُو شرمی که اِز داته ( به آن شرمی که از مادرت بردی)

نه بوی عطر بازاری

نه سرخاوی به ری داری ( نه سرخاب به صورتت مالیدی)

هلاکم کِرده بد جوری

که بینم هم سر و پا ته

دودَر لَچَک وِ سر داری ( دختر که روسری سرته)

نه زِی دی شونَه می یاته ( نزدی شانه به موهایت)

ولی با ای همه احوال

قشنگی ذاتِ ایلاته

به اُو تی یای بس هی لِت (به آن چشم های روشنت)

به اُو سیمای سنگینت

دِلِم هر دم به هواتَه

خاطر خواتِم ، بگو داتَه

به ایلاتی که در کوچَ

به بَ لیط ، نون و کولوچَه

به دشتِ زیرِ پاهاتون

به زاگرس تا سرِ جاتون

دِلِم کِرده هوای تو

عزیزوم ، تی م زیرِ پاته( عزیزم چشمام زیر پاته)

تی یَه کالی و پستون کال ( چشم هات سبز و پستونات نارس)

به دنبالِ تو هی هاته

اَیَه باور کنی مونِه

دوچشمونِم کفِ پاتَه

به خور زِمال و یا تاتَه ( به خواهر زاده و یا عمو)

بَگو خاطر خواهی واتَه ( بگو خاطر خواهی همراهته)

کُنَه خینِش ، فدایِ تو (که خونش را به پای تو می ریزد)

به هر چی مینِ سیناتَ ( به هر چه به سینه ات آویز کرده ای)

قسم به هر که خواهم خورد

به اونی وِردِ لو واته ( به اون چیزی که ورد لب هاته)

تموم عمر مو باهاتِم

کجا بهتر زِ ایلاتَه

ناصر – شهریور -92











۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

بر ظلمت و سیاهی شب .


رخت سیاه پوشانده ای ...

تا شاید ، خورشید

از شرم عزایت......

روزگار آنانی را سیاه کند

که روزگارمان را سیاه کرده اند ،.

ناصر-شهریور 92





۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

مضحکه ی عشق

مضحکه یِ عشق


دوست خوبم تو بدان،یکه و تنها شده ام

از غم و ضجه ی تو ،جغدی به شب ها شده ام

مدتی ست خواب نه به دیده و نه آمد به سرم

لحظه ها چشم به کابوس و تقلا شده ام

هر چه گفتند و شندیدم،غم و رسوایی توست

این چه وضعی ست که در هجر تو معنا شده ام

قصه ی درد تو را هیچ کتابی ننوشت

جز دِرامی که از کشتن سهراب به دل ها شده ام

این همه ناله و زاریِ تو ، قلبم بشکست

این چه عشقی ست که در دردِ تو ابقا شده ام

گر ندارد سر سازش ، بدان دوستِ عزیز

جز بهانه نظرش نیست، پذیرا شده ام

دست بردار از این خونِ جگر خوردنِ خود

لابه کم کن، کزین عشق به صحرا شده ام

سخنِ عشقِ تو هر گوشه ای آشکار و نهان

مضحکه گشته و من واله و شیدا شده ام

عاقبت هیچ ندارد ، عشقِ بی پایه وسست

گر چه در کشتنِ احساس ، مهیا شده ام

گر که خواهی بشوی بیش از این سُخره یِ عام

بعد از این من تو را ، منکر و منها شده ام

ناصر – شهریور 92







۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

گَوَن


گَوَن با نسیم بگفتا

به کجا چنین شتابان ،

قَسَمَت به هر که خواهی

مگذر از این بیا بان،

تو مگر خبر نداری

گَوَنَم که زاده گشتم

به امیدِ این بیا بان

تو مَیا و خاک من را

مَبَری به دور دست ها

که منم به چنگ و دندان

کرده خاک ها را نگاهبان،

تو که خانه ای نداری

تو به هر جا رهگذاری

گذرت به هرچه باشد

تو بدان که من بمانم

ریشه در خاکِ بیابان

تو که هیچ قرار نداری

تو مدام پا به فراری

این منم که ماندِ گارم

و تو در فرار و حِرمان

تو به هر جا که رسیدی

و به هر کسی که دیدی

برسان پیام ما را

که گَوَن اگر نباشد

یا کسی چو من نباشد

ببرند هر آنچه خاک است

از سواحل تا بیا بان

ناصر- شهریور 92

با اقتباس و استفاده ازمطلع شعر بسیار زیبای شاعر گرانقدر دکتر شفیعی کد کنی







۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

با هم

با هم


من و تو چشمه ی جوشان با هم

هر دوچون رودِ خروشان با هم

ابرِ تاریک و باریدنِ باران با هم

زیر بارش به تماشای خیابان با هم

سر بر شانه و چشم دوخته به کیهان با هم

رویِ بامی خلوت و فصل تابستان با هم

بوسه یِ داغ لب و سوزش دندان با هم

گرمیِ داغِ تنفس ، چشمِ گریان با هم

قطره های عرقِ صورت و پستان با هم

خیسی موی به لرزِ لب و دندان با هم

چشم های بسته با قلب پریشان با هم

شعف و شوق به سر چشمه یِ انسان با هم

خسته از کوششِ بی وقفه یِ شیطان با هم

هر دو از کرده یِ خویش گشته پشیمان با هم

ناصر –شهریور 92











۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

خواست محال

خواست محال


آن برقِ نگاهت چنان بر منِ عاشق

انداخته حریقی که جان و بدنم سوخت

این قلبِ پریشان چنان در طپش افتاد

گویی شده مشتی و مدام بر جگرم کوفت

این سینه ی پر درد چنان سوخته از عشق

ویران شده این خانه که از عشق تو می سوخت

آن خنده ی زیبا به لبانِ نمکینت

آب کرده دِلَم قند، به طوری نتوان گفت

تو شهره ی شهری ، چنان کرده ای غوغا

کین گَرد و غُبار را از این شهر نتوان روفت

با ناز و کِرِشمه که اسیر کردی به عشوه

خاکسترِ خاموش شده را ، شعله بر افروخت

زیبا وَش و مستی و یک شهر به تو عا شق

در نردِ به عشاق، چقدر تاس بِشَوَد جفت

با این همه عاشق بگفت ،چشمِ تو جانا

دنبالِ کسی است که مهر در دلت اندوخت

هان ای گل زیبا اگر سوی من آیی

از شوق تو خواهم، زمین را به سمان دوخت

تا این بگفتم به جمع همهمه افتاد

این کیست که بی پایه زَنَد حرفِ بسی سُست

پیری به ناگه از این گفته بر آشفت

گفت: پس گیر که حرفَت بوَد یاوه و هم مفت

ای خام تو دانی ، که شهری شده مفتون

خود گو: چسان گل به هر خار بِشَوَد اُخت

گفتم: که ای پیر ، که این حرف به دلم بود

تا رازِ دلم را بگشودم ، زدی سرکوفت؟

ای پیر بِدانم کزین حرف نتوان خفت

با هم چو منی خُرد، به هیچ وجه نشود اُخت

او با منِ مسکین به هیچ رو نشَوَد جفت

او چون دّرِ نابی ست که آسان نتوان سُفت

ما مردم بیچاره و عاشق ،چنانیم که حتی

این خواستِ محال را به خواب هم نتوان گفت

ناصر - شهریور 92







۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

آب

آب


ظهر شهریور و تابش خورشید بر روی زمین

گرمی و داغیِ بوسه به زمین را تو ببین

از هم آغوشیِ خورشید، زمین در شَعَف است

آن قَدَر تنگ بغل کرده، هوا در تَعَب است

سایه ای نیست مگر آنکه عمود بر خود اوست

باغ و بوستان و گل و بوته و آنچه که در اوست

مور و مار و ملخ و نبات و هر جانوری

هر چه جانی به تنَش هست،شده سخت بری

همگان تشنه شده سخت به گرمای تموز

آب تنها ترین مایعِ جان است ، هنوز

قدر این مایع بدانیم که این آبِ حیات

گر نباشد همگی سخت بمیریم به ممات

ناصر- شهریور 92

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

تقدیر

تقدیر


با دیدن تو عشقِ جوانی به سرم شد

چشمان تو با یاد نگار همسفرم شد

رفتم به زمانی که او عاشقِ من بود

دل شیفته و دلداده ی آن یاس و سمن بود

دوران جوانی نه با غصه و غم بود

هر لحظه ی آن خاطره ای در دلِ من بود

چون بچه گهی قهر گهی آشتی نمودیم

هرگز نه به دل کینه و نه کینه به هم بود

هر خنده ی او قند به دلم آب نمودی

هر عشوه ی او،کوهی زِ بی تابی من بود

هر روز برای یکدگر نامه نوشتیم

گویی که نا گفته یِ مان بیش و نه کم بود

با حیله و تزویر وهر نقش که خَفَن بود

بازی بنمودیم که قصد دیدن هم بود

در خانه بِشُد حبس که حکم پدرش بود

چون سخت ترین رنج و عذاب دوریِ هم بود

چه اشک ها که بریختم ،به وقتی که به حبس بود

دلتنگِ نگا هش چو بلبل به قفس بود

من ساده و عاشق ،به عشقی که قسم بود

افسوس که تقدیر خلافِ دلِ من بود

وقتی که شنیدم نه باور و نه ظن بود

آن آینه ی عشق،شکستش دلِ من بود

او رفت و هزار خاطره اش در دلِ من ماند

چشم سیه اش پرتو ماه ، هر شبِ من بود

ناصر –مرداد 92









۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

عشق اول

عشق اول


با یاد تو دوران جوانی که به سر کرد

در هجر تو هر لحظه غم از سینه گذر کرد

دانی که به یادت چه شب ها که گریستم

اشکی که چو سیل آمد و از دیده گذر کرد

شب تا به سحر قصه ی عشاق بخواندیم

روز ها من و تو بازیِ عشاقِ دگر کرد

بر شانه گذاشتی سر و تو زمزمه کردی

در گوش من از عشقی که با شمس و قمر کرد

گفتی که بجز من به کسی دل نسپاری

افسوس که رفتار تو با من که حذر کرد

رفتی و به یادت چه شب ها که سحر کرد

در یاد تو این خانه مرا زیر و زِبَر کرد

در خواب فقط یاد تو در دیده نظر کرد

بر ابرِ خیالت،چه وقت ها که سفر کرد

ماه در نظر آمد چو جمالِ تو به در کرد

چون جلوه ای از روشنیِ صبح ِسحر کرد

چشمان سیاهت به هر کس که نظر کرد

بر قلب پریشم چقدر خون به جگر کرد

سال هاست که ندیدم رخِ چون قمرت را

عکسی ز تو دیدم به قلبم چه اثر کرد

تو عشقِ ازل هستی و جز تو ندهم دل

از من تو گذشتی ، و این عشق که ضرر کرد

امروز شنیدم که جدا گشته ای از او

ای وای که با عشقِ من اینگونه خطر کرد

تو بر من مسکین ،چرا دل نسپاری ؟

با آنکه جوانی به سر و عمرکه هَدَر کرد

من عاشقم و عشق تو با من که ثمر کرد

شیرین شود ایام، چو شهدی که شکر کرد

ناصر – مرداد 92

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

تهمت

تهمت


شب گذشت، روز که خورشید به تماشا آمد

او به نزدیکی صبح یکه و تنها آمد

دلِ پَر پَر شده ای داشت که بگذاشته و تر سا آمد

مردی افسرده و غمگین ، به سر حد تمنا آمد

کوچه ،خاکستری و زرد و عبوس در نظرش تا آمد

کوهی از ماتم و اندوه به دلَش ماند، که اینجا آمد

کفتری پَر زد و بر روی درخت باز آمد

گویی با راز دلش همدلی همراز آمد

زیر عینک نگهی بر سر آن شاخه نمود

گفت، زجر دیده تر از من مسیح بود که چلیپا آمد

یار تو رفت و غمی بر دلِ پُر غصه نهاد

اما او رفت و خبر در پی اش بی جا آمد

باورم شد که دلش با دگری همراه شد

چون که حرفِ دگران بر من پذیرا آمد

گفت چرا لابه کُنَد از زدنِ ریگی خُر د

آنکه سنگ زد نداند که چه بر ما آمد

تهمت مردم نادان دلش را نسوزود

سوخت از ضربه ی ریگی که از ما آمد

آنچنان خُرد شد از تهمت بیهوده ی ما

هر چه آمد به سرش از سخن ما آمد

آه که دلسوخته شدم کز ستمی بر او رفت

زخم دل خوب نشود،رنجی که از ما آمد

عمری از شرم نگاهش،گریزان شده ام

شرمِ این بار گران بر سرم یک جا آمد

گر خدا مرگ دَهَدَم، از دل و از جان طلبم

رفع این تهمت و ننگ گرچه مهیا آمد

کفتر از شاخه پرید ،رفت به دریا برسد

دل دریایی او رفت و چه زیبا آمد

گفت بخشیده مرا، وای بر این احوالم

من که شرمنده ترم،اوست چو دریا آمد

ناصر –مرداد 92







۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

عشق قدیمی

عشق قدیمی


دیری ست دلم در گروِ عشق تو ماند ست

شیرین تر از نام تو بر کام و دهانم ننشاندست

هر وقت که کنم یاد تو این دل به تکاپوست

گویی که دلِ کوچک من در پیِ آهوست

جز تو به مرامم کس دیگر نشود دوست

انگار طلسم گشته ام از نام تو ای دوست

هر جا نظر افتد، نشان تو در آنجاست

هم چشم و دلت هم حواست به دلِ ماست

عاشق شده ام دیری و عشقت به سرِ ماست

بر وِرد زبان دگران ، حرفِ دلِ ماست

هیچکس به جهان جز تو به قلبم نشود راست

این عاشق بیچاره فقط عشق تو را خاست

در پای تو ماندم ،بگو عمر به چه معناست

گشتم زِ جوانی و میانم نشود راست

این گرد سپیدی که بر موی من و ماست

این تجربه ی عشق قدیمی ست که بر جاست

آزرده نگشتم زِ تو چون عشق فریباست

نومید نباشم که روزی دلت این جاست

ای ماه دل آرا برون شو که چه زیباست

این شوق وصال حاصلِ یک عمر جَدَلِ ماست - ناصر---مرداد 92







۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

معنای عشق

معنای عشق


دستانِ سپید تو بر برگِ شقایق ها

مجنون بِشَوَد بی تاب،آن عاشق بی همتا

بر برگِ گُل نرگس ، لب بر لب سوسن ها

چون عشق طرب انگیزد،بر قلبِ تک و تنها

وِرد لبِ ماها شد ، دلداده و دل گیرها

تا وقت خروس خوان گفت، حرف تا سر شبگیرها

چشمانِ سیاهِ تو ، همچون بَرِه آهو ها

دل های اسیر گشته ، در بیشه و نخجیر گاه

عشق را تو چه می بینی؟با این همه عاشق ها

هم قصه ی مجنون را ،هم وامق وهم عذرا

عشق عادتِ بد مستی ست یا مستِ به عادت ها

من هیچ ندانم جز، این دردِ دِلِ تنها

از خسرو و شیرین پرس، یا عشقِ دلِ لیلا

فرهاد چه خواهد کرد،با تیشه به کرمانشاه

باز هم ندانم من ، عشق را چه کنم معنا

تا نامِ تو بِشنیدَم ، قلبم بِکَنَد از جا

ناصر- مرداد 92





۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

اهدا

اهدا


دوست دارم زنده ها را یاد کنیم

نی که هر روز مرگ را فریاد کنیم

گرچه روزی می رویم از این سرا

دوست دارم زندگی را قبل از آن زیبا کنیم

ما ز خاکیم ،باورم آید شویم روزی ز خاک

باز روید سبزه ای از ما ، که شاید ها کنیم

در سحر گاهان در آید روی هر برگ شبنمی

قدر زیبایی بدانیم،یاد رُستن ها کنیم

زندگی زیباست اگر با چشم زیبا بنگری

غیراز این در حسرت مردن، دریغا ها کنیم

گرچه سختی های بسیار دیده ایم در این جهان

زندگی جنگ است ، اما بهر خوبی ها کنیم

وقت رفتن سفره ای گسترده نیز بر پا کنیم

دور سفره زندگی با عشق را هجا کنیم

لاجرم این سفره را باید به وقتش تا کنیم

آنچه مانَد جای ما بر دیگری اهدا کنیم

ناصر –مرداد 92









۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

جنگ چوو

جنگِ چو
جمع وا بیدن ،یلون ِ بختیار
بیش علی،ستار و عاموم هوشیار
بیشتر ِ ایل  اووِ دِن  وُر مین مال
جشن عاروسی ِ شیرزاد وا غزال
ساز و سرنا و دُهُل غوغا اِ کرد
کُل خلایق، اِ زصِداش ،شیدا اِ کِرد
رقص ِ چوپی بید و لرزون و سه پا
دست اِشوندِ ن ، پا اِ کوفتِن خاله ها
شون به شون ِ هم اِ چرخیدن یَلون
دودرا وا کُر یَل و پیر و جَوون
هر طرف نیز سور و ساتی بید به پا
اُ طرف تر چنگِ چوو بید و دو پا
هو یَکی وُر مین ِ دستش ترکه بید
اُ دگر گویی که دستش نیزه بید
سمبلی اِز نیزه و شمشیر بید
جنگِ میدان بین دو تا شیر بید
جنگِ چوو رسم لُرون سر خوشه
عاروسی با جنگِ چوو خیلی خوشه
جنگِ چوو تمرینیه سی کارسون
وقت ِ تنگ، گره گُشه از بارسون
جنگِ چوو گاه رزم و گاهی خنده یه
شادی و شور بین هر بیننده یه
چوووا ترکه هی اِ چرخه بین و اِ ز رفتارسون
جنگِ چوو جنگه، ولی آزار نَوینه یارسون
همه شاد و خرمند ، هم مین ایل ، هم زیر کو(کوه)
تق و تق سر پُر و برنو بید وپنج تیر نو
جشن جشن شا دیه ،کِل اِزِنن،ناناش کُنِن
عاروسی یِه بختیاری یَه همه شاواش کُنِن
 ناصر- مرداد 92



۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

فاصله

فاصله
این آسمانِ گرفته ، لبریز حادثه است
این آسمان،عجیب ، غمگینِ فاجعه است
در ابر تیره و تار اشکی نمانده به چشم
خشکیده چشمه ی اشکش از بس که واقعه است
حتی کبوتران زِ بام ها گذر نخواهند کرد
ترس از کمین گربه نیست،هر جا که سانحه است
در گیر و دار زمینی، از عشق گلایه نکن
دردا که روزگار غریب،خالی زِ عاطفه است
در کار خود بماندیم آنجا که رابطه است
آن خواسته های به حق،گویند که باطله است
آن مردگانِ خیا بان زیبا ترین بشرند
از زندگی بگذشتند ، چون نفع جامعه است
اماچِسان گذر می کند ، این روزگار سیاه
آنجا که مرگِ ستاره در یاد و خاطره است
ای آسمان تو ببار ، شاید که تازه شود
آن رنگِ خون شقایق ، با آنکه فاصله است
ناصر- مرداد 92


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

هنر خالق

هنر خالق
رنگ چشمان تو چون جنگل گیلان من است
رنگ زرد موی تو چون گل مینای من است
گرمی دست نوازشگرت ، تیمار من است
قد و بالای تو چون سرو و سپیدار من است
گودی گونه ی تو ضعف و تمنای من است
آن نگاه نمکین ،گنبد مینای  من است
همچوطاووس خرامید نت دنیای من است
نرمی و نرمش تو موی چلیپای من است
زنگ و آوای صدات،لالایی خواب من است
چون حریر بوسه ات،هدیه ی نایاب من است
رقص موهایت به باد، پرتو آفتاب من است
صورت قرص چوماهت ،مثل مهتاب من است
منش و طینت تو، درس و معمای من است
آن همه مهر و صفا در تو ، مصفای من است
ماه مبهوت ز حُسن مَهِ زیبای من است
گریه ات قطره ای از سرشک شب های من است
عزمِ راسخ به صعود، ماُمن و ماُ وای من است
وقت سختی دل تو ،جای و پناهگاه من است
آن چنان قوت قلب در تو و خوبان من است
وقت ریزش سپر و مانع ی خُسران من است
این همه حُسن و جمال در تو که بی تای من است
آفرین ، چون هنر خالق یکتای من است
  ناصر مرداد  92

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

وعده



وعده
چرا امشب زمان دیرتر سِپر شد
چنان دیر میگذرد صبرم به سر شد
بدان،خوابم نخواهد برد که تا صبح
به شوق دیدنت چشمم به در شد
به دیده خواب نیاید شب به چشمم
سرم از این نخوابیدن چو طبل شد
سرم باد کرد وچشم هایم شرر شد
چو فکرم با خیالت هم سفر شد
خدایا کی شود روز، تا که آید
که امشب بهر من صد شب گذر شد
درونِ رختِ خواب صد غوطه خوردم
گهی بالش به زیر ،گاه روی سر شد
گهی با خنده هات من ریسه رفتم
ز گریه چشم و چارم خیس و تر شد
ز شوقت گاه به دندان لب گزیدم
به اخمت هر چه کاشتم بی ثمر شد
چنان در فکر و حالت غوطه خوردم
ندانستم چه وقت شب رفت،سحر شد
سر وعده بماندم چشم به راهت
وفا ناکردی باز،دل خون جگر شد
هزاران بار دیگر گر نیایی
به میعاد گاه روم،گر عمر هدر شد
فقط این را بدان جا نا به عشقت
خوشم هر شب به یادت تا سحر شد
ناصر تیر 92


۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

فقیر عشق

فقیر عشق
وقتی تو، غمزه کنی منم که ناز تو کشم
هر چه قدر عشوه کنی منم به ساز تو خوشم
سخت در عجبم که هر چه ناز تو کشم
باز ناز کنی و من به ناز تو خوشم
با هر نفسی که عطر و بوی تو کشم
با هر نگهی که چشم به سوی تو کشم
با آنکه دو چشمم سرای تن توست
گر پا بنهی یقین که منزلگه توست
ترسم که به دیده ام که جای تو کشم
با نوک مژه چو خار به پای تو کشم
آن رنگ رخت که چون گل نیلوفر است
هم در دل آب و هم به باد همسفر است
چشمان سیاهت که الماس شب است
یاقوت لبانت که چو گرمای تب است
آن سینه ی مرمرین که مهتاب تن است
آن خال سیاهت که دّر  عدن است
با این همه زیبایی و نازت چه کنم؟
از چشم رقیبان بیم ناکم چه کنم؟
در ظلمت شب نفس به بوی تو کشم
خاک را به هوایت به سر و سینه کشم
من گیسوی مشک فام تو را شانه کنم
دستی به سر و به عشق تو چامه کنم
من ناز تو می کشم تو باز عشوه کنی
برعشق گرانم ز چه رو طفره کنی
اندوه دلم را به که آواز کنی
تو عشق مرا چرا ز سر باز کنی
عاشق کشی، در سوگ سیاوش چه کنی
خون در دل من کرده به آتش، چه کنی
آن عاشق مستی که به آتش زد و رفت
عاشق شد و از عشق سیاوش زد و رفت
اما تو بدان ، مرید جود تو شوم
در هر دو جهان اسیر خوی تو شوم
هر جا که روی منم به سوی تو شوم
تا جان به تن است فدای روی تو شوم
این قدر به فقیر عشق خود عشوه نکن
بر هر که کنی ناز، به من غمزه نکن
من عشق تو را کشم به پستوی دلم
از عشوه و غمزه ی تو گاهی کِسِلم
دستان مرا بگیر و از غم برهان
این عاشقِ دل شکسته را لایق دان
هر دم به هوای عشق تو می میرم
با هر نفست دو باره جان می گیرم
من عاشقم و مخواه جدای از تو شوم
بر من بنگر، که خاک پای تو شوم
ناصر تیر ماه 92