انالحق
آن زیستن وُ آن بودن وُ ، دیدن
در روزگاری این چنین نامرد ،خندیدن
با کوله بارِ نامرادی ها سفر کردن
از دستِ یاری بی وفا باز هم گُلی چیدن
در انتظارِ مهربانی ها به خواب رفتن
از مرگِ ماه های بهار بر خود پیچیدن
از زیر وُ روی خاطرات،چون ریشه پوسیدن
از گفتن ِ حرفی حساب از ترس لرزیدن
معنای فصل ها رفته اند از یاد وُ چرخیدن
ماه ِ زمستان جای ِ خود را در بهار دیدن
گیج از صدای ِ هرزه ای بر پشت ِ بام ِ شهر
بانگ ِ ان الحق گفتن ِ منصور نشنیدن
این هِمهمه ، این گیر وُ دار ،از هم هراسیدن
سنگ فرش ِ کوچه گشته است رنگین زِ حق دیدن
بر پیکر ِ لُخت زمین، آن سایه های شوم
قلاده و زنجیر ، به پای عشق،پوشیدن
روز را به جایِ شب و بعد خاکستری دیدن
چون ذات ِ مردار خوار ِ پیر ،بر لاشه رقصیدن
هیهات از این روزی که هر فصلش عزا پوش است
هم در عزای ِ گُل ، و هم در خون غلطیدن
ناصر _ دیماه - 92




