امید
تو مرا رانده زِ خود، من پیِ تو تاخته ام
آنچه را من به تو دادم به قمار باخته ام
عمرِ کوتاه چنان رفت که چون پلک زدنی
زندگی رفت و دریغ از گلِ نشناخته ام
قصه ی عشق مرا، گوش تو هرگز نشنید
نشنیدی و ندیدی که چه با عشق تو من ساخته ام
آن چنان سنگدلی، کین دلِ پر زخمِ مرا
نمک هر آن به زدی بر دلِ بشکافته ام
آنچه آتش به دلم زد، نه از قهرِ تو بود
طعنه ها سوخت دلم ، با جگرِ تا فته ام
قسم بر عشق که من، آنچه به دل کاشته ام
تو خراب کردی و من زندگی را باخته ام
من به هیچ رو نکشم دست از این عشقِ گران
گر که هرگز نرسد، دست بر آن فاخته ام
عمری بر باد برفت گر که خیال بافته ام
آنچه زیباست بدان، عاشق و دلباخته ام
ناصر – شهریور 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر