شهر عبوس
این غبار بر برج و باروهای شهر
گرد غربت یا غباری دیگر است
این همه افسردگی بر پیکر
مردم افسرده ام کی دیده است
آسمان صاف و آبی سال هاست
در دیار کودکی گم گشته است
مردمی چون مرده،خاموش در غبار
رنگ شادی را به یغما برده است
جای جای کوچه با پس کوچه ها
رنگ مرگ بر زندگی چربیده است
این غبار غربت است یا خاک مرگ
روی شهرم بی دریغ پاشیده است
رخت هامان تیره و خاکستری
در کدامین جای
دارد مشتری
رنگی در رنگین کمان نادیده است
آسمان رخت سیاه پوشیده است
شادی گویا نیست اندر شهر من
مردمان رخت عزا پوشیده تن
هر کسی در کار خود گشته اسیر
کوچک و گرد و جوان گردیده پیر
چین پیشانی بزرگ ابروی،کج
چشم هامان تنگ و لب آویخته تر
این قیافه و کراهت چیره تر
خنده بر لب هایمان برچیده تر
مردم شهر جملگی با هم قهر
گو چه کس ارث پدر را خورده تر
عده ای از فهم،مشت هاشان تهی
بی جهت در کار دیگر مدعی
هر زمان بادی وزد هر سو به شهر
خاک مرده آورد بر روی شهر
گور وگورستان به گرداگرد شهر
مرده هامان بر مزاران خفته تر
بهترین اوقات ،شب پنجشنبه است
این تفرج گاه که مهد خنده است
فوج فوج مردمان این دیار
جملگی تفریح کنند در هر مزار
هیچ کس در شهر ما غمخوار نیست
هیچ فردی را رفیق و یار نیست
هر کسی سر در گریبان خود است
جمله تنهایند که تنهای خود است
مجلس شادی همانند عزاست
جای مطرب ،نوحه خوان پر مدعاست
سال هاست ساز و نوا در گنجه است
آن یکی بشکسته، وان دق کرده است
صورت غمگین و نازیبای شهر
این سکوت وهم برانگیزنده در سیمای شهر
مردمان گویی که لال اند و کرند
هر کدام دست ندامت بر سرند
آفتاب بی رمق در پشت ابر
سایه اش خاکستری بر روی شهر
آن غبار و ماتمش کافی نیست
رنگ نقاش هم به جد خاکستریست
این عجب شهریست عبوس و سر به زیر
عشق در دل های پر کینه اسیر
آنچه گویم مثل یک افسانه است
قلب عشاق،همچو شهر ویرانه است
ناصر-مردادماه91