۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

هتک حرمت


   هتک حرمت
 بارِ دیگر به سرم رفته کلاهی که نپرس
 آن هم از دستِ کسِ یک لا قبایی که نپرس
 پخته است بهر همه آش و تغاری که نپرس
 هم چنان کرده خطر نوکر و لاشی که نپرس
 گرچه یاران و کسا نم شده راهی که نپرس
اما از چاله برون باز که افتاده به چاهی که نپرس
 ایل و قومم شده دستار ِ سیاست که نپرس
 هتک حرمت زده بدنام ، به تبارت که نپرس
لیک اگر طفره رَوَند، حُقه هویداست که نپرس
 کیست کند سرزنشم ،آنچه که پیداست که نپرس
 بار ها سوخته شده پوست دو دستم که نپرس
 اما شیطان شده باز رفته به دستم که نپرس
 سال ها حرفِ من اینست زِ آنان که نپرس
 کی شود خاطری آسوده از آنان که نپرس
گر کلاه باز به سرم رفت نبود راهِ دگر
راه ما راهِ صلاح است به ایران که نپرس
همتباران ،همه شان عاصی زِ اینان که نپرس
بختیاری ست به خدا ،عاشق ایران که نپرس
       ناصر بهمن - 92

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

گرگ


گرگ
گرگِ پیر در گوشه ای افتاده است
گاه گاهی زوزه ای سر داده است
آن توان وُ سر کشی در او نبود
پیر گشته، هیبت از دست داده است
گرد ِ پیری بر سر وُ رویش نشست
از شکار افتاده ، پا پس داده است
خشمگین و ُ کینه ورز از این مقال
دست ِ دوستی باز به ناکس داده است
روزها ، بهر ِ شکار ِ طعمه ای
 او عنان خویش،  از دست داده است
 او همان گرگی ست که در وقتِ شباب
دوست وُ دشمن را به کرکس داده است
بچه هایش را برای نفعِ خویش
بهرِ سلاخی به آن جلادِ بی کس داده است
حال که او پیرگشته وُ زوری نداشت
هم چو روباهی زبون او تن به خون بس داده است
گرگِ خونخوار در پی ِ خونِ کسان
دست را بر دامن جلادِ نورس داده است
توطیه می کرد وُ حیله ،یا که با مکر و ریا
بی جهت چوپانِ بدبخت را به محبس داده است
رنگ عوض کرده میان ِ مردمان
گرچه کارش را به نوعِ دیگری پس داده است
جامه یِ بره به تن ،نام ِ همین بس داده است
او همان گرگی ست که القابِ خود از دست داده است
 نیشِ عقرب نی زِ کین بَل ذاتِ اوست
گرگ گرگ ست ،گر نشانی های برعکس داده است
       ناصر بهمن - 92





۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

از ما که گذشت


            " از ما که گذشت"
بر خیز که دلم طاقتِ این راز ندارد
گوش کن به این قصه که آغاز ندارد
تا کی دل ِ من راز تو را پرده بپوشد
این راز به قراری سر همساز ندارد
در پای تو تا کی تحمل کنم این زخم
زخمی که دگر بر سرِ خود گاز ندارد
هر شب  خیالم به هوای ِتو که  پر زد
بالم بشکست چون پر ِ پرواز ندارد
تا کی به هوای ِ دگران چشم به تو بند م
این حبس ِ سکوتم ، دل ِ آواز ندارد
فردا به سر ِ کوی و ُمحل جار تورا زد
کین یار ِدل آرا دگر همراز ندارد
آری ،بدانید که من عاشق ِ اویم
دلداده ی ِ پیری که دگر راز ندارد
سال های درازی به لب ها زده ام قفل
افسوس که این عمر دگرباز ندارد
این مُهر و سکوتی که به لب کوفته بودم
در عرق ِ تعصب، دگر انباز ندارد
از ما که گذشت،عاشق وُ معشوق بدانند
بر باد رَوَد عشقی که جانباز ندارد
در راه ِ وصال دادن ِجان کمترین است
در عالم ِ عشق، دادن ِجان ناز ندارد
    ناصر – بهمن - 92






۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

زخمه بر تار عنکبوت

زخمه بر تار عنکبوت
-----------------------------------
لرزش سر انگشتانِ لطیفت
بر سیم های تار،
آهنگ دل نوازی ست..
که آب از دهانِ شنونده اش جاری نموده است
اینگونه و به شیدایی ،
پنجه برتار نکش
که هر چه بر تار زخمه زنی
جان خود را زودتر هدیه کنی......
ناصر – بهمن- 92

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

گُل بوسه های لبانت را
هدیه کن..
به آنانی که دستانِ نیازت را
با عشق طلب کنند
که در این بازارِ مکاره
.......نادرند
دوستدارانی که ، بهایت را
به نیازی ، نفروشند ...
ناصر – بهمن - 92