۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

گرگ


گرگ
گرگِ پیر در گوشه ای افتاده است
گاه گاهی زوزه ای سر داده است
آن توان وُ سر کشی در او نبود
پیر گشته، هیبت از دست داده است
گرد ِ پیری بر سر وُ رویش نشست
از شکار افتاده ، پا پس داده است
خشمگین و ُ کینه ورز از این مقال
دست ِ دوستی باز به ناکس داده است
روزها ، بهر ِ شکار ِ طعمه ای
 او عنان خویش،  از دست داده است
 او همان گرگی ست که در وقتِ شباب
دوست وُ دشمن را به کرکس داده است
بچه هایش را برای نفعِ خویش
بهرِ سلاخی به آن جلادِ بی کس داده است
حال که او پیرگشته وُ زوری نداشت
هم چو روباهی زبون او تن به خون بس داده است
گرگِ خونخوار در پی ِ خونِ کسان
دست را بر دامن جلادِ نورس داده است
توطیه می کرد وُ حیله ،یا که با مکر و ریا
بی جهت چوپانِ بدبخت را به محبس داده است
رنگ عوض کرده میان ِ مردمان
گرچه کارش را به نوعِ دیگری پس داده است
جامه یِ بره به تن ،نام ِ همین بس داده است
او همان گرگی ست که القابِ خود از دست داده است
 نیشِ عقرب نی زِ کین بَل ذاتِ اوست
گرگ گرگ ست ،گر نشانی های برعکس داده است
       ناصر بهمن - 92





هیچ نظری موجود نیست: