۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

چرا خاک به تیه

2- به محض نشستن تزدیک آنها به هر کدام ما یک قرص نان تعارف کردند آنقدر داغ و خوشمزه بود که من در فاصله ی کوتاهی تمامی آنرا خوردم واصلا منتظر نهار نماندم ،تمامی خانمها از دختر بچه ها گرفته تا خانمهای مسن موی هایشان را به همان سبکی که نوشتم بافته بودند تنها اندک تفاوتی که دیده میشد دخترها جلوی صورتشان را چتری زده بودند البته نه همه ی آنها،جالب آن بود که در این خانوار چندین نفره ، عده ای دارای چشمان وموهای سیاه و عده ای موهای قهوه ای و چشمانی متمایل به سبز داشتند . آنقدر به راحتی و آرامی با ما برخورد میکردند که انگار سالهاست با ما آشنایی دارند ،هژیر می گفت مردان خانواده برای کارهای روزمره مثل شخم زمین یا چراندن دام و تهیه علوفه به همراه بعضی از پسرها و زن ها آفتاب نزده بیرون رفته اند و بقیه در خانه کارهای روزانه شان را انجام می دهند هیچکدام از اهل خانه بیکار نبودند حتی پیره زنی که هفتاد به بالا سن داشت مشغول دوک ریسی یعنی تابیدن نخ بود ، سه ،چهار نفر نان می پختند و چند نفر داشتند تپاله درست می کردند تپاله نوعی سوخت فسیلی است که از فضولات دامها تهیه می شود وقتی به اندازه لازم کود جمع آ وری شد آنها را با آب به صورت مخلوطی خمیری در می آورند سپس چند تن از زنان مخلوط را چنگ زده به اندازه توپ فوتبال جدا کرده وبعد قسمت جدا شده را پهن کرده و ردیفی کنار هم می گذارند پس از اتمام کار چند روزی منتظر می شوند تا تپاله ها آب خود را از دست داده و سفت شوند سپس آنها را در محل دیگری که از قبل در نظر گرفته اند برده و می چینند تا کاملا خشک شوند و برای سوخت آماده گردند تا در مواقع لازم از آنها استفاده کنند علاوه بر تپاله که یکی از سوخت های مهم این اهالی است چوب های خشک درختان ،نوعی خار که از بیا بان به شکل بوته سبز میشود واحیانا چند گالن نفت مهم ترین سوخت آنهاست که برای پخت و پز و گرمایش به انها متکی هستند .
از این همه افراد زیر یک سقف و در خانه ای محقر و کو چک تعجب کرده بودم گویی هژیر فکر مرا می خواند چون بدون آنکه ازش سوالی کرده باشم توضیح داد که در روستا اکثر وابستگان به صورت دسته جمعی زندگی می کنند از پدر بزرگ و مادر بزرگ گرفته تا برادر وخواهر . احیانا عمو و خاله وعمه و..... ویا خانه هایشان در مجاورت همدیگره وبه راحتی به همدیگر راه دارند ، هر پسری که زن میگیرد تا موقعی که فرزندانشان بزرگ شوند و آنها هم تشکیل خانواده بدهند همگی در یک اتاق زندگی میکنند و فقط دختر ها بعد از ازدواج به خانه ی شوهر می روند  در این خانوارها همه چیز با کمک همدیگر تولید و تهیه میشود و به اندازه حداقل نیاز هر خانوار مواد و لوازم از طرف بزرگ خانواده  در اختیار آنها قرار می گیرد غذا هم هر چه باشد همگی دور یک سفره از آن استفاده میکنند .زمین خصوصی ندارند،اتاق خصوصی ندارند حمام خصوصی ،دستشویی،آشپزخانه، اتاق استراحت ، خواب، و....... ندارند هژ یر مدام توضیح میداد ولی من در افکارم غرق شده بودم و صدای هژیر شبیه صدای مگسی شده بود که به سرعت دور میشد و بعد از طی مسافتی مجدد بطرفت می آمد و صدای وزوز بال  هایش آزارت میداد ،تازه جلوی چشمهام بازتر میشد تازه یواش یواش فقرو بدبختی این قوم زحمتکش را حس میکردم ابتدا اصلا حواسم به اطراف نبود این سفر را یک نوع وقت گذرانی و اوقات فراغت پس از آن امتحانات سخت ولعنتی فرض کرده بودم حال که با اندکی واقعیت های این مردم به حاشیه مانده آشنا میشدم از نانی که با آن ولع خورده بودم بدم میآمد انگار دهانم تلخ شده بود مثل اینکه زهر خورده باشم .
از فکر کردن به اینکه دخترها و پسرها تا زمان بلوغ و بیشتر باید در اتاقی بخوابند که هم آشپزخانه است و هم اتاق خواب والدین و... تنم داغ می شود خودم را جای یکی از آنها می گذارم سالها شنیدن و نشنیدن سالها دیدن و ندیدن ،سالها حس بلوغ را در خود کشتن ودم بر نیاوردن ، عرق شرمت را چگونه پنهان می کنی  غریزه ی بلوغت را چگونه آر ام می سازی ، با برادرت که از درد بلوغ در خود می پیچد یا با خواهرت که زودتر از تو آگاه شده است چگونه کنار میایی ایا میتوانی مشکلت را با کسی در میان بگذاری؟. اصولا درد درد غرایز است؟ کی پیر شده ای ؟ کی دوران خوش کودکی را گذراندی؟ چرا در کودکی عروس شده ای؟ این دست های ترک خورده را که با پینه های سفت شده به چند سالگان میماند به کدامین مجنون نشان خواهی داد ،پاهای ترک خورده که به شکاف برش تیغ جراحی دهان باز کرده اند را با چه مرحمی درمان میکنی ؟ اه لباسهایت ، موهای بلند بافته شده ات با آن رنگ قهوه ای که ماه ها شسته نشده اند کدام فرهادی را به وجد می آورد ؟ خواهرم عزیزم ، دلبندم، می دانی عشق یعنی چه؟ صدای هوار گونه ی هژیر از رویا بیرونم میکشد ، هی کجایی ؟ چرا هرچه صدات میکنم محل نمی گذاری مگه کر شده ای ؟ با بی حوصلگی جوابش را میدم مگه چی شده ؟ میگه مثل اینکه طلبکار هم هستی ؟ مدتی میشه خواب رفتی .اونم چه خواب سنگینی ، گفت پاشو زن صاحب خانه می خواد یکی از این مرغ های زبان بسته را سر ببره ، من و ابه حریف نشدیم تو هم پا در میانی کن که مانع اینکار بشیم
با اصرار خیلی خیلی زیاد وتعارف بسیار که واقعا خسته کننده بود بلاخره راضی شدند تخم مرغهایی که ابه دوباره رفته بود و به تعداد جمع حاضر خریده بود رانیمرو کنند من که اصلا میل به غذا نداشتم و هنوز احساس میکردم دهانم تلخ است ولی وقتی که کدبانوی منزل سفره را چید علاوه بر تخم مرغ های
نیمرو شده ،ماست محلی ،کره، پنیر، عسل، دوغ ونان تازه امانم را برید نتوانستم جلوی خودم را بگیرم
شاید باور نکنید نان تازه با ماستی که آنروز خوردم دیگه هیچ وقت مزه ی آن تکرار نشد.
معمولا در روستا از ساعت برای دانستن وقت خیلی کم استفاده می شود و آفتاب و نشانه های سایه آن گذر زمان را مشخص میسازد ،حدود ساعت 3 عصر بود که با هزار یا علی مدد و تعارفات خسته کننده راه افتادیم و از دست مهربان و بی ریای صاحب خانه رها یی یافتیم و به سوی ماهی چال حرکت کردیم
و قول دادیم اگر در بر گشت از این مسیر گذشتیم سری به آنها بزنیم در طول راه زحمت و سخت کوشی واحساس گرم و دوستانه ی روستاییان ذهنم را مشغول کرده بود .با همه ی سخت کوشی و زحمات طاقت فرسایی که متحمل میشدند زندگی شان بهبود نیافته و وضع خوبی نداشتند ظاهر فقیرانه، خانه های گلی بدقواره رو به زوال، دستشویی های غیر بهداشتی ، نداشتن آب سالم ، نبود برق، جاده و....نداشتن گرمابه وحداقل امکانات زندگی برای بشر اواخر قرن بیستم ، برایم سوال شده بود . پس اینها به چه دل بسته اند ؟و برای چه چیزی در این وادی عقب افتاده زندگی می کنند .
شوخی های ابه که اصلا کم نمی شد مرا از فکر کردن رهانید .ابه با وجود آنکه در خانواده ای تقریبا فقیر شهری و پر جمعیت زندگی میکرد یک آن خنده از روی لبانش محو نمی شد و مدام ورجه ورجه میکرد می دوید، می پرید، شوخی می کرد وگاه و بیگاه سر به سر من و هژیر می گذاشت.

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

هوس

هوس
چه کنم که این دل من هوس کباب کرده
حیرتم که قاروقورش به که التماس کرده
چه کنم که این دل من هوس شراب کرده
عجبا به دوست و دشمن به چه اعتراض کرده
چه کنم که این عجوزه هوس پیاز کرده
این گدای خیره سربین دست به کی دراز کرده
بوی قورمه و فسنجان توی معده ناز کرده
چه کنم که بوی دنبه همه جا پرواز کرده
چه کنم که این دل من هوس انار کرده
اما آن خصم جگر خوار رو سوی منار کرده
چه کنم که این دل من هوس فراش کرده
اما اون دشمن غدار خاک درون آش کرده
درس عبرتی به من داد که دگر هوس نکرده
پای لنگ و دست خود را به کسی دراز کرده
شکم گرسنه و خالی به چه چیز خیال کرده
کارد رود به آن دلی که پای خویش دراز کرده
زین میان دیگی نجوشد بهر معده ی فقیران
توی خواب مگر ببینند سفره ای که غاز کرده
چه کنم که این دل من هوس کباب کرد
گر غلط کرده که کرده ،تو بدان بخواب کرده



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

جرم عشق

جرم عشق
رنگ رخساره عزیزم به نگاهت سرخ است
گوییا ساعت پیش جام شرابی خورده ست
رنگ رخسار تو نیز قرمزو گلگون شده است
گوییا شربت خمری  که سال ها مانده است
سر کشیدی و نگفتی  که     خدای     اکبر
منع فرموده  و پاداش عذاب فرمو ده ست
لیلی مجنون وفرهاد و هزاران عاشق
سال ها منتظر  حکم  به برزخ مانده است
موی زیبا و رخ ماه و لبان  غنچه
مرمر سینه وابروی کمان وچهره ی پر فتنه
آفریده ست خدا و به من بنده نگفت
دیدن آن گنه و دیدن دزدی جرم است
گرچه در عاقبت سوخته شوم در جهنم
پس چرا لب نگشوده که عشق هم جرم است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

شاید شبی دگر

 
باز هم سپیده زد
شب در سکوت شکست
نجوای بلبلان در زیر تارمی
بوی نم زمین ، با بوی نای خاک
پر کرده سینه ام
انگار که قلب من ، چنگی دو باره زد
راستی که هر شبم
دیری ست دیر گذر
در سایه های شب ، اوهام پر خطر
رقصان و پر شتاب ، سنگین چو تپ تپو ،با قامتی دراز
تا صبح صادقش
بر این دل ضعیف
مشتی گداخته زد
این راز هر شب است ، شاید شبی دگر
یلدای آخر است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

در آینه

 در آینه
در آ ینه با چشم هایت رها شدم ، تا انتها
در قعر سیاه دید گانت
قطره ای بوده ام به گونه های سرخابی
در جاده ی پر ازدحام و طولانی
فقط تو را می بینم
ای یادگار همیشگی که یاد قدیمی ام
در تو خلاصه است
با من باش و همیشه بخوان با چشمانت
لحظات تنهایی ام را

رنج سوز باد

 رنج سوز باد
آنجا که باد سر می کشد به زیر چادر نماز
و ساق های قشنگت عریان می شود در نگاه دزدکی عابران راه
وز شرم گلگون گونه هایت بر گشته به خاکستری به ما ت
آنجا که می پیجد و تاب می خورد طره ی بلند گیسوانت در مسیر باد
دستی به گیسو ودستی به دامنت ، دندان گزیده ای به چادر  اجباری حجاب
در پیچ کوچه ی خاطره های گذشته مان
سینه به سینه رخ در نگاه یاد
چشمان مهوشت غرق گشته به زیر آب
من در تا ملم که این اشک حسرت است ،
یا رنج سوز با د .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

چرا خاک به تیه

چرا خاک به تیه  ۱



کلاس چهارم دبستان با همکلاسی ام بچه ی خاک به تیه ،یکی از روستا های شهرمان ،در یک میز می نشستیم. همیشه این برایم سوال بود که چرا اسم روستا باید خاک به تیه یعنی خاک توی چشم باشد.بارها به چشمهای دوستم خیره شده بودم ابدا اثری از گل و لای در انها دیده نمیشد و جز در مواقعی که گوشه ی چشماش به علت نبودن بهداشت وعدم مواظبت درست ، قی جمع میشد باید اعتراف کنم که ان چشمهای عسلی، روشنی خاصی داشت و نشانی از هوش و ذکاوت در ان ها دیده می شد. بارها علت نام روستا را ازش پرسیده بودم ولی پاسخی برای ان نداشت،اثر نگاهش چنان بر دل می نشست که نا خود اگاه شیفته ی او می شدی و حسی عمیق از دوستی و رفاقت را در ادمی بر می انگیخت.و شاید که اکنون هفده ساله شده ام اثر ان نگاه باید باشد که در جستجوی علت نام روستا علاقه مند به یافتن او ذهن و فکرم باز نایستاده وبا انکه در کلاس ششم دبستان بطور ناگهانی با خانواده اش به دیار دیگری کوچ کردند وتا پایان دوره ی متوسطه او را ندیدم واطلاع از احوالش نداشتم ،هر وقت که یادش می افتادم احساس عجیبی بهم دست می داد و تا ان جا پیش رفت که قصد اگاهی از او مرا راهی سفری به خاک به تیه کرد .



اطلاعات اولیه جاده های روستا وچگونگی طی مسیر را از خیلی ها جویا شدم .اواخر خرداد ماه امتحانات دیپلم به پایان رسید ،با دو نفر از دوستانم قرار گذاشتیم که راهی سفر شویم. تا هم استراحتی بعد از کوشش سختی که برای امتحانات کرده وواقعا خسته شده بودیم ، باشد ونیز خود را برای کنکور آماده کنیم . وسایل سفر که عبارت از کوله پشتی ، کیسه خواب ، مقداری غذای کنسروی ووسایلی که میتوانست در یک سفر چند روزه مورد نیاز باشد را آماده کردیم. هر کدام مقداری از وسایل را که قبلا لیست کرده بودیم مهیا نمودیم ،از آنجاییکه با دوستانم عضو تیم بسکتبال شهرمان بودیم و بدنی آماده داشتیم اما چون تا کنون تنها مسافرت نرفته بودم و مسافت زیادی از راه را باید پیاده می رفتیم و احتمالا شب را چنانچه سر پناهی گیر نیاید باید در بیابان بیتوته کنیم اندکی ترس داشتم . یکی از دوستانم که در اصل روستا زاده بود وبا پیچ و خم های جاده، دره ، و کوه آشنایی داشت دلگرممان می کرد و با بیان آسان بودن راه سعی می کرد سختی سفر را آسان نماید .
در سحر گا هان یک روز بهاری که سوز سرما بدن را آزار می داد کوله ها را برداشته ودر گاراژ مینی بوس ها ی محلی ، گرد آمده و منتظر حرکت مینی بوس شدیم . مینی بوس مورد نظر از آن مینی بوس های قدیمی با رنگ و روی رفته ، صندلی های کوچک و به هم نزدیک ، شیشه های کثیف که با پارچه های قرمز رنگ و بد قواره و مندرس پوشیده شده بود وصندلی هایی که اکثر آنها اسفنج نداشته و یا نصف و نیمه کنده شده بود وآن صدای ناهنجار موتور .. پس از ساعتها معطلی ، حدود ساعت ده صبح استارت خورد وبا جان کندن موتور روشن شد و راهی گردید ، جاده آسفالته با گذشت زمان دارای چاله چوله های زیادی شده و تقریبا اثری از آسفالت باقی نمانده بود که آن هم بعد گذشت نیم ساعت پایان یافت و در راهی خاکی و پر دست انداز راه ادامه یافت .



سر نشین های همسفر ما ، اکثرا اهالی روستاهای اطراف بوده که برای مبادله مواد تولیدیشان با وسایل مورد نیاز به شهر آمده و حالا با خریدهایی که کرده بودند باز می گشتند ، بوی روغن محلی ، بوی عرق تن ، بوی پشم گوسفند ، مینی بوس را پر کرده بود حدود سی و پنج نفر در مینی بوس هفده نفره سوار شده بود ،سنگینی هوا ، نفسم را بند آورده بود ولی نمی توانستیم پنجره ای را باز کنیم چرا که اولا بیشتر شان خراب بود وتنها پنجره ای که باز می شد را نمی توانستیم باز کنیم زیرا با اعتراض جملگی مسافرین روبرو شده و مجبور میشدیم آنرا ببندیم ، سوز سرما که با باد سردی داخل می شد طوری بود که هیچ مسافری حاضر نبود گرمای نامطبوعی که از تنفس مسافرین متصاعد می شد را با سرمای بیرون عوض کند و آنقدر راحت و ریلکس بودند که باورم شده بود این بوی خفه کننده ،کوچکترین آزاری به آنها نمی رساند
رفته رفته حالم بد می شد ، سرم سنگین شده بود و حالت سرگیجه و تهوع پیدا کرده بودم .با وساطت شاگرد راننده و اجازه راننده ،صندلی جلویی که دو نفر را در خود جای داده را خالی کرده و به من و یکی از دوستانم دادند . با آن که بوی نامطبوع کاهش نیافته بود ولی هوای سردی که از سوراخ لاستیکی کنار شیشه ها داخل می آمد جانم را تازه می کرد . سرعت آهسته ی مینی بوس ، غرش موتور وصدای ناهنجار اگزوز و سر گیجه ، خواب را به چشمانم آورد . وقتی چشم گشودم که دوستم بیدارم کرد و گفت باید بقیه راه را پیاده بریم ، سیل ناشی از باران چند روز پیش قسمتی از جاده را شسته بود و راهی برای عبور تا چند صد متر وجود نداشت ، گلو لای به وجود آمده عبور هر وسیله ای را غیر ممکن می ساخت، عده ای که وسایل کمتری داشتند آنها را کول کرده و به راه افتادند و عدهای منتظر آمدن تراکتوری که قرار بود بیاید در همان جا ماندند، ما هم کوله ها را به پشت انداخته و راهی شدیم .
سعی می کردیم از قسمت هایی که آفتاب خورده و کمتر گل بود راه خودمان را به جلو پیدا کنیم .جای چرخ های تراکتور و سایر وسایط نقلیه ، جاده را چنان دارای پستی و بلندی کرده بود که فکر می کردم به این زودی ها جاده هموار نخواهد شد . آب باران جای چرخ ماشین ها را پر کرده بود و باتلاق های کوچک و بزرگی را پدید آورده بود تا نگاه می کردی ، دشت بود و زمین هایی که به سبزه نشسته بودند.



زمین سبز تا کیلومترها و تا آنجایی که چشم توانایی دیدن داشت کشیده شده بود در دور دست ها کوه های بلندی که بر روی آنها هنوز برف زمستان جا خوش کرده ، به چشم می خورد آواز پرندگان وحشی ، نوای خاصی به گوش می رساند و بوی خاک باران خورده و نم دار احساس خوش آیندی در انسان به وجود می آورد در بعضی از قسمت های زمین گل های وحشی بهاری به رنگ های مختلف چشم را جلا میداد از دور دستها صدای گنگی به گوش میرسید که ریتم محزون آن حکایت از غم و غصه ی خواننده را نشان می داد .خورشید در آسمان صاف بالای سرمان درخشندگی و زیبایی خو را به رخ می کشید.ابرهایدور دست به اشکال مختلف در گوشه ای از آسمان لمیده بودند آفتاب با آنکه مستقیم می تابید خنکی هوا بیشتر به آن میماند که زمین سرمای زمستان را فراموش نکرده است وگاها بادی سرد از لای لباسها لرزشی خفیف به بدنت می آورد ولی وقتی در قسمتهای پایین جاده راه میرفتی گرمای خورشید جای خود را به خنکی هوا می داد. با آنکه ساعت حدود یک ظهر بود اصلا احساس گرسنگی نمی کردم وحالت سرگیجه و تهوع از تنم رخت بر بسته بود .
حال که با ما در این سفر شما هم همرا ه شده اید پس اجازه می خواهم د وستانم را معرفی کنم.د وست روستا زاده مان که جلو حرکت می کردهژیر نام داشت.هژیر با قامتی بلند واستخوانی ،چهار شانه ،چهره ای آریایی چشمهای سبزصورتی کشیده ومستطیلی که چانه ی پهن وپخ آن بیشتر به چشم می آمد با دماغی کشیده وتقریبا بزرگ واندک مویی که برمحاسنش رویده وموهای نیمه مجعد قهوه ای با لب هایی باریک درکل بزرگتر از هفده ساله ها نشان می داد . شلوار سربازی ،اورکت آلمانی با پوتین هایی که به گفته ی خودش در بازار سید اسماییل تهران ارزان خریده بود در هر قدمی که بر می داشت رد پاهای بزرگش برخاک نرم باران خورده می ماند و من سعی می کردم پاهایم را درست در جای پای او بگذارم ولی به علت قدم های بزگی که بر میداشت نمی توانستم چند ده متری اینکار را دنبال کنم و مجبور می شدم صرفه نظر کنم .
علی اکبر که پشت سر من حرکت می کرد همشهری و هم محله ای خودم بود با قامتی کوتاه ،صورتی گرد وسرخ ، لب های گوشت آلود و گوش هایی که در بچه گی وقتی داشته دور تنور کرسی بازیگوشی می کرده داخل تنور افتاده و تا آمده بودند اونو بیرون بکشند قسمتی از گوش راست ،گونهوکمی از شقیقه هایش سوخته بود و دیگر جای سوختگی بخصوص بالای شقیقه وکمی بالتر از آن مو در نیاورده بود.همیشه نیشش تا بناگوش باز بود ولبخند از چهره اش محو نمی شد . لباس کار پدرش را به تن کرده و زیر آن ژاکتی کت و کلفت پوشیده بود تا از سرما محفوظ بماند کفشهای لاستیکی با جوراب هایی پشمی که تا زیر زانو ،ساق داشت و ساق ها را روی شلوارش کشیده وبا کش آنرا محکم کرده بود .کوله پشتی روی دوشش بزرگ بود وتا انتهای باسنش می آمد و راه رفتن را برایش مشکل کرده بود.



من که در خانواده متوسط و پر جمعیتی به دنیا آمده ام نیز وضع پوششم بهتر از آن دو نبود با این تفاوت که لباس هایم کمی نوتر از بقیه به چشم می آمد . علی اکبر را به زبان برادر بزرگترش که عقب مانده ی ذهنی بود و ابه صداش میکرد ما هم ابه صدا می زدیم و همین اسم تا زمانی که باهاش بر خورد داشتم و او را می دیدم برایش جا افتاده و رسمی شده بود .
هژیر که جلودار بود گاه گاهی بر می گشت واز موقعیت جغرافیا یی محل و چگونگی جاده اطلاعاتی را به ما می داد مثلا توضیح داد که آن موقع که من در مینی بوس خوابیده بودم ازچند روستا مثل جوشانو ززم گذشته ایم و فعلا به طرف روستای برم و شاپور آباد در حرکت هستیم گفتم از شهر تا اینجا مسافت زیادی بوده و او با خنده گفت نه اما چون جاده خیلی خراب بود و حداکثر سرعت مینی بوس ده تا پانزده کیلومتر در ساعت بود به همین دلیل زمان زیادی تلف شد . کوه های دور دست را با انگشت نشان میداد که در سمت چپ جاده کشیده شده بودند و می گفت اسم آن کوه تمندر است و بایستی برای رسیدن به آن از مسیر دیگری برویم تا به قاسم آباد برسیم بعد می تونیم از تمندر بالا بریم ،می گفت اگه از جاده شول آباد بریم به قالیکوه می رسیم که حدود4000 متر تا قله ارتفاع دارد که فکر نمی کنم شما جغله های شهری بتونید از اون بالا بیایید، از روستا های اطراف آگا هی هایی به ما می داد که با گذشت سال ها از آن موقع ،اکثر آنها از خاطرم رفته است وچنانچه در این مقال نام بعضی از روستا ها یا مسیر آنها را اشتباه نوشته ام به بزرگی خودتان خواهید بخشید و امید به راهنمایی و تصحیح دارم. متاسفانه در نقشه ای که در اختیار داشتم نام روستاها و مسیر آن ها نوشته نیست .
اولین روستایی که رسیدیم برم نام داشت که می بایستی از برم جاده ی اصلی را جدا شده و به سمت چپ به طرف ماهی چال وسپس به خاک به تیه برسیم . هژیر تپه ای که در ابتدای روستا قرارداشت را نشان داد و گفت این تپه بقایای تمدنی در زمان ساسانیان و حتی هخا منشیان است که با گذشت زمان تخریب و به تلی از خاک در آمده است ولی به دلیل داشتن آثار تاریخی، دور تپه را با سیم خار دار حصار کشیدهاند تا از خطر دستبرد سارقین در امان بماند اما هر چه نگاه کردم نگهبانی برای محافظت ندیدم و جای جای تپه، به شکلی غیر فنی کنده شده که حکایت از سرقت هایی از این مکان تاریخی و پر ارزش داشت ،هژیر می گفت شاپورآباد که در امتداد جاده ی برم قرار دارد از عهد هخامنشیان تا کنون به همین نام بوده ودین اولیه این قوم ابتدا زردشتی بوده که در قرن هشتم هجری با استیلای اعراب این قوم نیز دین اسلام را پذیرفته اند او میگفت می دونید که کورش هخامنشی ووابستگانش همه لر بوده اند



از اطلاعاتی که هژیر می داد حیرت زده بودیم و چون مطالعه و آگاهی نداشتیم به صحت و سقم گفته هایش نیز ناباورانه می اندیشیدم واز اینکه اینقدر بی سواد بودم خودم را سرزنش می کردم و برای هژیر احترام بیشتری قایل شدم وبه دوستی با او می بالیدم .پیشنهاد شد در روستای برم توقف کنیم و غذایی تهیه کرده وبخوریم با آنکه از شهر برای سفرمان غذای آماده خریده بودیم ولی هژیر می گفت تا زمانیکه می توانیم ،در روستاها غذا تهیه کنیم دست به اندوخته غذایی مان نزنیم چرا که ممکن است سفر به درازا بکشد آنوقت نتوانیم غذا به دست بیاریم همیشه باید آینده نگر باشیم .
به روستا وارد شدیم ،بوی فضولات دامی ،نان تازه با بوی کاهگلی که به دیوارهای خانه ها کشیده بود و هنوز از آنها بخار بر می خواست با هم مخلوط شده بود ،صدای حیوانات خانگی از سگ گرفته تا گاو و گوسفند و ......اهالی روستا به هم آمیخته و تصویری از نمایش نامه وخیال رادرذهن متبادر می کرد.گل و لای کوچه های روستا هنوز خشک نشده و جوی باریکی که از وسط کوچه می گذشت آب و فاضلاب روستا را با خود می برد . روستا یکی دو تا بقالی داشت که در یکی از آنها تعدادی تخم مرغ محلی خریداری کردیم و برای خرید نان، بوی نان تازه را دنبال کرده و هژیر کلون درب یکی از خانه ها را به صدا در آورد .و بدون آنکه منتظر تعارف باشد وارد شد ما جلوی در ماندیم و هژیر اصرار که وارد شویم گفتم صاحب خانه ناراحت می شود هژیر با خنده گفت فرهنگ ناراحتی مال شما شهری هاست و به روستاها فعلا کشیده نشده است .در زمان کوتاهی که با هژیر در مورد داخل شدن یا نشدن بحث می کردیم زنی با لباس محلی ، دامن های گلدار رنگ به رنگ که چند تایی روی هم پوشیده وشلواری به رنگ شاد در زیر دامن ها به پا کرده بود ،با موهای سیاه که از وسط فرق باز کرده و موی بافته شده ی پشت سر تا مهره های انتهایی ستون فقرات کشیده شده بود ،نمایان شد و با صدایی بلند ودلنشین ،مهربانانه تعارف کرد که وارد شویم .با هژیر گرم گفتگو شد و با لهجه ی بختیاری که زبان رسمی روستانشینان این دیار است از اصل ونسب همه، از کدام طایفه اید ، پسر کی هستیم وپدرمان کیست و....



سوال میکرد وقتی متوجه شد هژیر با طایفه شان نسبت دارد مهر و محبت او بیشتر از ابتدای آشنایی شد
زن با علاقه زیاد احوال تمام فامیل هژیر را جویا می شد و هژیر با حوصله به همه ی سوال ها پاسخ میداد و گاهی هژیر از زن سوالاتی میکرد خلاصه در عرض چند دقیقه تمام اطلاعات لازم بین آن دو رد و بدل شد.
چند زن ودختر و چند تا بچه در حیاط کوچک منزل دور تنوری که روی آن را ظرف آهنی قوس داری گذاشته بودند جمع شده و نان می پختند .