۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

داد

داد
من داد که را بینم حق را ز که بستانم
آن دیده ی گریان را آن اشک یتیمان را
کاشانه ی ویرانه در دیر خرابان را
چون لانه ی غم بینم گو غم به چه من رانم
هیهات در این وادی سر گشته و حیرا نم
چون من ندارم زور ناکرده پشیمانم
من داد که را بینم حق را ز که بستانم
این فقر و فلاکت را از کرده ی خود دانم
تنهایم و دلتنگم افسرده و نالانم
آن جمع به هم مشغول  آشفته، پریشانم
گر عاقبت هستی فقر است و فرو دستی
باید که به پا خیزم گرهم بدهم جانم
اما من تنها در روی رخ ظالم
پیروز نخواهم شد چون یکه و لرزانم
جمعی چو من مغموم باید همگان دانند
ظالم نشود ظالم چون جمع گریزانند
گر طالب حق هستی باید که به پا خیزی
دستان همو گیریم   با عزم تو می دانم
با همت و یکرنگی باید که بتوانیم
داد همه را بینیم حق همه بستانیم


۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

آی




آی
آی خال لبت رنگ سیاه چشمات
آی رنگ چشات گیسوی نرم زلفات
آی خرمن موهات چو موجی نرمین
آی ابروی کمانت به باران رنگین
آی لعل لبانت چو خرما  شیرین
آی روی چو ماهت بسان نسرین
آی گردن زیبات سفید چون مرمر
آی مر مر سینه ات چو گویی زرین
آی قد بلندت چو رعنا زیبا
آی موی کمند ت چو گل بی همتا
آی عشوه و نازت بسان طاووس
آی نفس و مرامت همانند خروس
آی راه و طریقت خرامان چون کبک
آی روی و جمالت به زیبایی روز
آی بوی تنت عطر ریاحین ،نرگس
آی غنچه ی نشکفته به بوستان بهشت
آی چون تو گلی نیست به گلستان زیبا
آی بوی خوشت نیست به هیچ گل به خدا
آی رد نگاهت چو تیر بر مژگان
آی تیر و نشانت به قلبم سوزان
آِی آتش عشقت ،سوزان چون شمع
آی شمع تو باشی و پروانه چو من
آی من شده ام عاشق و هر دم به خروش
آی بر دل بیچاره ی من هم کن گوش
آِی بر دل عاشق شده ام دل بسوز
آی سوخته ام سوخته،پرو بال مرا باز نسوز


۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

خواب آشفته


خواب آشفته
سال ها در فرصت آدم شدن
هر کتابی را بخواندم بیش و کم
گاهی از یک کتاب دهها دفعه
سخت  می خواندم و هر مرتبه
حظ وافر ، کیف کافور برده ام
یا سخت رنجیده و حالی دگرگون داشته ام
آنکه گوید خواندن هر چیز یکبار لازم است
گو نخوانده چرت وپرت و هجویات دیگران
تا که مغزش همچو من ماند ز فکر
یا که چشمش هر دمی آید به خواب
سالها کوشیده ام تا فهم کافی بایدم
در تمیز این و آن سعی دقیقی یابدم
روزگارم می گذرد اما سفیه و ابلهم
گوییا بهر تعاقد چیز دیگر بایدم
عاقبت پیری دانا روبرو در مجلسی
آشنا گردید با من از بدی و بی کسی
شرح احوال مرا بشنید و در فکرت برفت
خیره در چشمم نگه گفت رو یک زن ببر
گفت باور کن تو بدون همسری
دور ماندی از یلی و سروری
مرد با زن می شود کامل ودر یک همسری
گر تو می خواهی شوی عاقل باید زن بری
گفتمش پیر عزیز ،زن بلای اکبر است
هر که جفت گردید با زن زندکی اش نو براست
بسکه در هر مسئله در گیر و مشکل زاست او
صبر ایوب خواهدو اصحاب کهف بی گفتگو
گفت الحق هر کس خواند درس بیشتری
یا که احمق باشدش یا خل ،یا خیره سری
احمق نادان ،زن باشد شریک زندگی
جفت با هم کاملست ار ندانی چون خری
گفتمش آخر نمی بینی میان مردمان
شوهر بیچاره از دست زنش دارد فغان
گفت آن زن خوب و ناز است و بسیار محترم
آنکه آزاری رساند مرد باشد ای دبنگ
زن از او مهر و عطوفت،کار دیگر ساخته نیست
جز رفاقت در بساطش،عشوه و عشوه گری است
زن هزار عشق است زیبایی و زیبا پروری
آن که گفتی مرد باشد احمق چون گاو و خری
جان من ،من خود چهار زن داشته ام
از که بس خوب و عزیزند دو به آن افزاشته ام
رو بگیر این جنس خوب را که عمرت بر فناست
گر نگیری مثل من از این عزیزان بلا
روزگارت بر بطالت می رود ای دوست من
رو بگیر یک زن یا چند به شرط شرط من
رفته رفته سست گردیدم بر استدلال او
لال گردیده زبانم گوش بر احوال او
آنقدر از جنس زن آن شیخ دانا کرد بحث
روح و جسم و جسم و جانم کم کمک آمد به رقص
گفتمش من که نشناسم زنی تا بگیرم همسری
گفت کارت را نباشد،کار من است ای دنی
خواهری دارم عفیف و خوشگل و تو دل برو
تا به امروز رنگ آدم هیچ ندیده جان تو
از کرامت از نجابت از بزرگی ،کم ندارد خاضع است
گوییا بهر تو از روز ازل آماده است
وصف خواهر می سرود،من عالمی دیگر بودم
از بس از وصفش بگفت نادیده خواسته گر شدم
گفت رو فردا آی پیش محضری
تا که آفتاب نامده باشی امیر و سروری
گفتمش نزدیک صبح است وقت دیگر بایدم
لا اقل، حمام، اصلاحی سر و صورت صفایی لازممپ
گفت ای وای از تو و این عقل ناقص خلقه ات
احمق گر مهلت بگیری مرود از دست تو این همسرت
از در و دیوار خانه خواستگار آویز شده
گر تو صبح زود نیایی ،صبرمان لبریز شده
لا جرم دختر دهند بر غیر و تو دستت بر او
نارسد جانم چه گویم تا بفهمی ای ببو
گفتمش ،باشد آفتاب نازده در محضرم
لااقل وقتی بده گویش کنم با همسرم
گفت باشد وقت بسیار است برای گفتگو
من برفتم وعده باشد محضر خالو غلو
شیخ رفت و لحظه ای با فکر خود تنها شدم
ترس مستولی گشت و لرزه آمد در تنم
دائما تسکین می دادم خود را یا نهیبی می زدم
وای این عهد چه بود نادیده من کردم قبول
خواهر شیخ را ندیده خواستگاری کرده ام
مثل آنکه پای خود را توی چاهی کرده ام
یک طرف نا آشنایی ،یک طرف سیمین بری
یک طرف قول و شرافت ، یک طرف از قول بری
فکر هم چون خوره می خوردم و راهی را نبود
بایدم می رفت در وعده خلاف عهد بود
همچنان در فکر راه می پیمودم و راهی شدم
نا گهان خود را جلوی شیخ و در گاهی شدم
دست من را سفت گرفت و برد داخل زورکی
گفت عقد دایم کن عزیزم یاورم آی محضری
گفتمش شیخا کمی آرام ،من نادیده ام
همسرم را لحظه ای بنما جلوی دیده ام
دست سویی برد و گفت آنجاست او
حجره تاریک بود چشمانم کسی نادیده بود
عاقبت دیدم کنار و پشت دیوار گوشه ای
کوه گوشتی در لحافی خفته یا بنشسته ای
خر و پف می کرد و خرناس غریوی می کشید
گوییا خرسی به خواب فصل سخت می آرمید
گفتمش صورتش ، صورتش بینم برای لحظه ای
گفت خلاف شرع مکن جانم مگر دیوانه ای
دست من را می کشید و گفت امضا کن زود
پس کشیده دستم و هوش و حواسم را ربود
لرزه بر اندام افتاده چنان ترسیده ام
گوییا از ترس عذرم را بخواه من ر...ده ام
ناگهان از خواب جستم و از کابوس او
در جلوی من سگم خوابیده و آرام او
نام سگ بولداگ باشد ،گر چه خیلی زشت رو
لیک از آنی که دیدم رحمتی ست بی گفتگو
بوسه ای از دور نثار صورتش انداختم
چشم باز و روز ناز و وه چه آزاد یافتم

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

پیام

پیام
دوش دیر آمد پیامی در موبیل
ناشناسی بر نوشته نثر نابی بی بدیل
من بماندم از تعجب گیج ومنگ
از نوشتاری که خواندم از ملنگ
مانده ام حیران و انگشت بر دهان
از هنر در نزد ما ایرانیان
این همه ابیات نغز توی جهان
باشد از افکار این فرهیختگان
گفته بودش راستی در مرد نیست
آنچه دارد راست در شورتش خفی ست
تازه آن هم نیست دایم راست راست
بلکه گاها خفته در مخفیگاه ماست
فکر کنم کشف جدیدی کرده است
لیک راستی را به خر نا دیده است
گر که مردی توی شورت باشد عیان
مردی در خر بود بی ستر آقای فلان
گر که راستی در نزد ایشان عورت است
نیک بداند عورت خر برتر و ارجح تر ست
پس بدان با حرف تو ،مرد نباشد به ز خر
رو دگر آبروی خویش را بیشتر از این مبر

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

چرا خاک به تیه -4

چرا خک به تیه(4)
هژیر کلون در خانه را به صدا در آورد صدای پارس سگی از پشت بام خانه دلم را می لرزاند سگی بزرگ وپر هیبت مدام پارس می کند وهژیر سعی دارد او را وادار به سکوت کند ولی سگ که غریبه
دیده از پارس نمی ماند . بلاخره صاحب خانه در دالان ورودی خانه نمایان میشود و هژیر را در آغوش
می گیرد و شروع به احوال پرسی میکند بعد متوجه ی ما شده و هژیرمارا به عمو زاد ه اش معرفی میکند وارد خانه می شویم خانه ی آقا رستم عموزاده ی هژیر نیز دست کمی از خانه ی قبلی نداشت و بهتر از آن هم نبود .خانه در دو طبقه ساخته شده بود که در طبقه اول طویله و کاهدان و انباری ها قرار داشت و طبقه بالایی چندین اتاق به ردیف در کنار هم و رو به آفتاب ساخته شده بود که تراس بزرگی در جلوی آن ها قرار داشت و نرده هایی چوبی سرتاسر تراس قرار گرفته بود تا احیانا از مانع افتادن کسی شوند چراغ گرد سوز کوچکی در وسط اتاق روی کرسی روشن کردند تا نور لازم را فراهم سازند ، به میمنت ورود میهمانها که ما باشیم رستم خان فرستاده تا از همسایه شان چراغ توری بگیرند که پس از پمب زدن چراغ توری وبا روشن شدن آن خانه روشنایی بهتری گرفت و ما توانستیم اتاق واهل وعیال رستم خان را بهتر ببینیم .در اتاقی که حدودا 16 متر مربع می شد رستم خان و همسرش و 6 بچه ی قد و نیم قد از 6 تا 15 ساله زندگی می کردند که به پاس احترام به میهمان ها بچه ها جملگی فقط در یک طرف کرسی نشسته بودند .رستم خان و همسرش طرف دیگر و ما هم دو طرف باقیمانده را گرفته بودیم .من و ابه پیش هم نشستیم و هژیر که تنها مانده بود دو تا از بچه ها را صدا کرد که پیش هژیر بروند و آنها با نگاه به پدر و اجازه چشمی پذیرفتند .گرمای مطبوعی از زیر کرسی بیرون می آمد و وقتی لحاف را بالا می آوردی گرمای اجاق تنور به صورتت می خورد .با توجه به حجب و حیایی که در میان بود ما پا هامان را جمع کرده و چهار زانو نشسته بودیم ولحاف را ر وی زانوها یمان گذاشته بودیم .که یواش یواش و با گذشت زمان خسته شده بودم هوای اتاق کاملا سرد نبود و قابل تحمل بود پیشنهاد کردم اگه میشه ما زیر کرسی نشینیم .رستم خان گفت خجالت میکشید؟ اینجا خانه ی هژیر هم هست پس با خیال راحت پاهاتون را بکشید فقط جوراب ها را در بیارید که داخل تنور پا می کنید نسوزند،اینو هم بدونید خانواده ی من مثل خانواده ی خودتان هستند.در واقع همین احساس را داشتیم ،بسیار مهربان بسیار میمان نواز وبسیا تعارفی که گاها از این همه تعارف خسته می شدیم .
نرگس خاتون همسر رستم خان در تدارک شام بود و هر چه اصرار  کردیم که گرسنه نیستیم و یک ساعت پیش عصرانه خورده ایم ،گوششان بده کار نبود تا امدیم به خودمان بیاییم دو تا از مرغ ها را سر بریده و پر کنده بودند و حال داشت در قابلمهی مسی که روی چراغ سه فیتیله ای قرار داشت می پخت .
هژیر که دل خوری ما را دیده بود گفت نه تعارف کنید و نه ناراحت بشید رسمشونه ،کاریش نمی شه کرد باید میهمان را پذیرایی کنند حتی اگه خودشان چیزی نداشته باشند پس دلخور نشید من خودم تلافی می کنم .
رستم خان حدود 40 سال سن داشت اما چهره اش بیشتر نشان می داد سبیلی درشت صورت استخوانی اش را پوشانده بود و ریش زردچند روز نتراشیده اش صورتش را می پوشاند چشمان سبزوخسته اش حکایت از کار سخت ومداوم داشت قامتی حدود 170 سانتی متر ،دستانی پهن و پینه بسته و موهای مجعد قهو ه ای قسمتی از چشمانش را می پوشاند دندان هایش بواسطه کشیدن چپوق زرد شده و چند تایی از آنها افتاده بود چروک های درشتی بر پیشانی و خط خنده اش به وجود آمده بود
نرگس خاتون زنی بود کوتاه قد و خپل با گونه های سرخ وموهایی سیاه که از دو طرف بافته شده و فرق سرش را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود چشمانی سیاه و چهر ه ای تقریبا گوشتالو داشت و به علت زایمان زیاد شکمش جلو آمده بود و به این می مانست که با دار است .دست های سفید و تپلش بر اثر کار زیاد پینه بسته و ناخن شستش شکسته بود با آنکه فکر می کنم حدود 80 کیلو وزن و 160 سانتی متر قد داشته باشد ولی خیلی چست و چالاک است مثل فر فره مدام در حرکت و رفت و آمد بود چای آماده شده را در استکان های مخصوص میهمان و با دقتی خاص می ریخت و در سینی میگذاشت از دختر بزرگش که حدودا 11 سال داشت خواست چای را تعارف کند . پسر بزرگ رستم خان 15 ساله بودو به ترتیب 13ساله ،11 ساله و...........تا 5 ساله بچه های رستم خان بودند می گفت دوتا از بچه هایش
قبل از سن دو سالگی مرده اند وگرنه الان بایستی پسر بزرگش 18 سال سن می داشت .تعدادی از بستگان رستم خان و هژیر برای احول پرسی و دیدن هژیر آمده بودند اتاق دیگر جایی برای نشستن نداشت ،صحبت بین حاضرین گل انداخته بود آنقدر چپق و سیگار دود کرده بودند که سرم به دوار افتاده بود از هر دری سخنی گفته میشد وبه صد ها سوال رستم خان و فامیل پاسخ گفته بودیم و بار  این مسولیت بیشتر بر دوش هژیر بود بیشتر سوالات حول وحوش احولپرسی از خانواده یمان بود مثلا پسر کی هستید از کدام طایفه اید بزگ فامیلتان کیه و .............چرا زن نگرفته اید چرا .....و سوالاتی که چرا اینجا آمده اید و کجا می خواهید بروید و..... بعضی از پاسخ های ما حضار رابه خنده انداخته بود
اینکه چرا می خواهید بروید خاک به تیه ؟مگه خاک به تیه چی  داره؟ اصلا جز چند تا خانه ی گلی و مخروبه چیزی برای دیدن نداره،مثل همین دهات خود ما تازه اینجا از خاک به تیه آبادتره ، نه آبشاری
داره نه جای دیدنی نه چیز تاریخی و نه گنج ،و..... این همه جاهای خوب ، مگه عقلتون کمه یا لیوه شدین . من که از خجالت سرخ شده بودم گفتم راستش رفتن ما به خاک به تیه نه به خاطر این هایی است
که شما پرسیدید بلکه دانستن احوال دوستی است که سال ها پیش با ما هم کلاس بوده و مدت هاست از او بی خبریم، دوست نداشتم بگم بیشتر رغبت من به این سفر دانستن اینه که چرا اسم این روستا خاک به تیه است گفتم اگر در این جمع بذله گو واقعیت را بگوییم نیشخندم کنند
رستم خان بلافاصله پرسید اسم دوستتان کیست و از کدام طایفه است نام پدر و مادرش را می دانی و من فقط اسم و فامیلی دوستم را به خاطر داشتم . هژیر که من را معذب می دید بحث را به دست گرفت و گفت پسر عمو ، من هم به اینه ها گفته ام خاک به تیه جای دیدنی ندارد ،گذاشتن اسم روی روستا ها ،اکثرا معنای خاصی ندارد .مثلا همین ماهی چال ،یا برم ، یا دره دایی  و...... رستم خان دستی به سبیلش کشید و گفت ،خوب ماهی چال به این خاطر است که رود خانه اش ماهی دارد . هژیر خنده کنان گفت پس چاله اش برای چیست ؟ تازه خاک به تیه به فارسی میشود خاک به چشم ،در صورتیکه نه باد های موسمی در این منطقه می وزد که خاک زیادی را جا به جا کند و اگر اینطوری میشد می بایست ماهی چال هم می شد خاک به چال و یا دره دایی میشد دره خاکی چون این روستا ها خیلی به هم نزدیکند.عده ای از حاضرین که از کار روزانه سخت خسته بودند و مدام خمیازه می کشیدند و صحبت های بین هژیر و رستم خان به مزاقشان سازگار نبود خداحافظی کردند و رفتند با رفتن اکثر آن ها هوای اتاق هم عوض شد . سعی کردم که بحث را عوض کنم چون خودم هم سفر به خاک به تیه را برای دانستن معنای آن بیهوده می دانستم چون در کتاب هایی که در دسترس بود معنای آن که هیچ حتی نام این روستا ها برده نشده وکسانیکه در شهر از نظر جامعه شناسی ایلات و عشایر دستی بر اتش داشتند نیز پاسخشان در حد پاسخ هژیر بود و متا سفانه هیچ منبع قابل دسترسی برای فهم این مطالب ،حداقل برای منطقه ی ما وجود ندارد و یا من نمی دانم .
وقت خواب رسیده بود ،رستم خان ونرگس خاتون ،با دوتا ازبچه ها رفتند خانه خاله بچه ها تاما راحت تر باشیم ،وقتی رفتند ازدوستان خواستم که فردا به شهر برگردیم .هژیر گفت تا خاک به تیه راهی نیست چرا برگردیم .گفتم چیز خاصی در خاک به تیه نخواهیم یافت .فقط باعث زحمت روستایی ها می شیم .بعد از کمی گفتگو.همه موافقت کردند که فردا صبح ،به شهر بازگردیم ،.......

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

ماندن


   ماندن

خری را دیدم از بار زیادی /کمرخم گشته و هر لحظه بادی
ازاو در می رود اما کماکان/به  راهش می رود با نامرادی
به اوگفتم که احوالت چون است/بگفتا،خوراکم کم ولی بارم زیادی
ولیکن من مطیع  و شاکر هستم/بلی بنده خرم بس فرز و کاری
خریت حرفه ی دیرینه ام است/تو حیران مانده ای از آنچه دانی؟
برو افسوس بر جنس خودت خور/که جز بار هر چه گویند کم نزاری
به من گویند خرو،شغلم همین است/ولی تو گر که خر نیستی چه داری
نه روز خوش نه شادی نه سرایی/برو ای دون و پست کم کن تو زاری
ز  تو سال ها ست می گیرند سواری/ تو کولی می دهی دم بر نیاری
عجیبا اشرف مخلوق تو هستی  / به من یاد می دهی آزاده  کاری
بله با آنکه حیوان و خر هستم  / ندادم بر خری هرگز سواری
ولی تو آدمی ای جنس دانا   / به آ گاهی دهی هر دم سواری
به هر کس با تو حتی ظلم نماید/ تو بارش می بری دم بر نیاری
تو عیب من نگیر،این رنج و زاری/ تو تحمیلم نمودی ،شرم نداری
اگر تو  نفرت از بی کار  داری / اگر از کار بی اجر عار داری
بگو با من کدام کار عار دارد  / خری با بار یا ماندن به خواری

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

کاشت مو

کاشت مو
سال ها ریزش مو های سرم  / شده است معضل روز و شب من
وقتی از خواب بلند میگردم  / ریخته است چپه ای مو از سر من
توی آینه نگاهم به  سرم     /    شده  اندوه   من و همسر  من
تا که روزی همسرم با شادی/    مژده ای داد  برای   سر   من
که عزیزم ،قشنگ گر من   /  کاشت مو  باشد دوای  سر    من
گفت بر خیز و برو در پی آن/  کوششی کن ،بل شوی قیصر من
رفتم و  در پی کنکاش  مو   /اما ارزان نبود کاشت به کله گر من
هر کجا دکه ای باز برای ما گران/تا رهانند گری از سرو دورو برمن
اما از بخت و اقبال بد ما  کچلان/همه جا باز شده بهر کلاه بر سر من
یکی دکتر شده از ناف پاریس وانگلن/دگری اخذ نموده مدرکی از ژرمن
آن یکی سابقه کارش به اندازه ی عمر/لیک سن او کوچک و کوچک تر من
هر کدام شهره و معروف و تخصص دارند/ماندم حیران کدام بهتر و بهترتر من
اما در کل همه در جهتی مشترکند / آن که وجهی گران می طلبند از بر من
هیچکدام اندکی انصاف ندارند که هیچ/ دایما طعنه زنند تو کچل بوده ای و نوکر من
من تو را مهد تماشا ی خلایق کردم / پول خوارت را نشانم نده ای انگل من
و چه مزدی طلب کرده ز من می دانی/کل یک سال حقوق و زحمت و خدمت من