خواب آشفته
سال ها در فرصت آدم شدن
هر کتابی را بخواندم بیش و کم
گاهی از یک کتاب دهها دفعه
سخت می خواندم و هر مرتبه
حظ وافر ، کیف کافور برده ام
یا سخت رنجیده و حالی دگرگون داشته ام
آنکه گوید خواندن هر چیز یکبار لازم است
گو نخوانده چرت وپرت و هجویات دیگران
تا که مغزش همچو من ماند ز فکر
یا که چشمش هر دمی آید به خواب
سالها کوشیده ام تا فهم کافی بایدم
در تمیز این و آن سعی دقیقی یابدم
روزگارم می گذرد اما سفیه و ابلهم
گوییا بهر تعاقد چیز دیگر بایدم
عاقبت پیری دانا روبرو در مجلسی
آشنا گردید با من از بدی و بی کسی
شرح احوال مرا بشنید و در فکرت برفت
خیره در چشمم نگه گفت رو یک زن ببر
گفت باور کن تو بدون همسری
دور ماندی از یلی و سروری
مرد با زن می شود کامل ودر یک همسری
گر تو می خواهی شوی عاقل باید زن بری
گفتمش پیر عزیز ،زن بلای اکبر است
هر که جفت گردید با زن زندکی اش نو براست
بسکه در هر مسئله در گیر و مشکل زاست او
صبر ایوب خواهدو اصحاب کهف بی گفتگو
گفت الحق هر کس خواند درس بیشتری
یا که احمق باشدش یا خل ،یا خیره سری
احمق نادان ،زن باشد شریک زندگی
جفت با هم کاملست ار ندانی چون خری
گفتمش آخر نمی بینی میان مردمان
شوهر بیچاره از دست زنش دارد فغان
گفت آن زن خوب و ناز است و بسیار محترم
آنکه آزاری رساند مرد باشد ای دبنگ
زن از او مهر و عطوفت،کار دیگر ساخته نیست
جز رفاقت در بساطش،عشوه و عشوه گری است
زن هزار عشق است زیبایی و زیبا پروری
آن که گفتی مرد باشد احمق چون گاو و خری
جان من ،من خود چهار زن داشته ام
از که بس خوب و عزیزند دو به آن افزاشته ام
رو بگیر این جنس خوب را که عمرت بر فناست
گر نگیری مثل من از این عزیزان بلا
روزگارت بر بطالت می رود ای دوست من
رو بگیر یک زن یا چند به شرط شرط من
رفته رفته سست گردیدم بر استدلال او
لال گردیده زبانم گوش بر احوال او
آنقدر از جنس زن آن شیخ دانا کرد بحث
روح و جسم و جسم و جانم کم کمک آمد به رقص
گفتمش من که نشناسم زنی تا بگیرم همسری
گفت کارت را نباشد،کار من است ای دنی
خواهری دارم عفیف و خوشگل و تو دل برو
تا به امروز رنگ آدم هیچ ندیده جان تو
از کرامت از نجابت از بزرگی ،کم ندارد خاضع است
گوییا بهر تو از روز ازل آماده است
وصف خواهر می سرود،من عالمی دیگر بودم
از بس از وصفش بگفت نادیده خواسته گر شدم
گفت رو فردا آی پیش محضری
تا که آفتاب نامده باشی امیر و سروری
گفتمش نزدیک صبح است وقت دیگر بایدم
لا اقل، حمام، اصلاحی سر و صورت صفایی لازممپ
گفت ای وای از تو و این عقل ناقص خلقه ات
احمق گر مهلت بگیری مرود از دست تو این همسرت
از در و دیوار خانه خواستگار آویز شده
گر تو صبح زود نیایی ،صبرمان لبریز شده
لا جرم دختر دهند بر غیر و تو دستت بر او
نارسد جانم چه گویم تا بفهمی ای ببو
گفتمش ،باشد آفتاب نازده در محضرم
لااقل وقتی بده گویش کنم با همسرم
گفت باشد وقت بسیار است برای گفتگو
من برفتم وعده باشد محضر خالو غلو
شیخ رفت و لحظه ای با فکر خود تنها شدم
ترس مستولی گشت و لرزه آمد در تنم
دائما تسکین می دادم خود را یا نهیبی می زدم
وای این عهد چه بود نادیده من کردم قبول
خواهر شیخ را ندیده خواستگاری کرده ام
مثل آنکه پای خود را توی چاهی کرده ام
یک طرف نا آشنایی ،یک طرف سیمین بری
یک طرف قول و شرافت ، یک طرف از قول بری
فکر هم چون خوره می خوردم و راهی را نبود
بایدم می رفت در وعده خلاف عهد بود
همچنان در فکر راه می پیمودم و راهی شدم
نا گهان خود را جلوی شیخ و در گاهی شدم
دست من را سفت گرفت و برد داخل زورکی
گفت عقد دایم کن عزیزم یاورم آی محضری
گفتمش شیخا کمی آرام ،من نادیده ام
همسرم را لحظه ای بنما جلوی دیده ام
دست سویی برد و گفت آنجاست او
حجره تاریک بود چشمانم کسی نادیده بود
عاقبت دیدم کنار و پشت دیوار گوشه ای
کوه گوشتی در لحافی خفته یا بنشسته ای
خر و پف می کرد و خرناس غریوی می کشید
گوییا خرسی به خواب فصل سخت می آرمید
گفتمش صورتش ، صورتش بینم برای لحظه ای
گفت خلاف شرع مکن جانم مگر دیوانه ای
دست من را می کشید و گفت امضا کن زود
پس کشیده دستم و هوش و حواسم را ربود
لرزه بر اندام افتاده چنان ترسیده ام
گوییا از ترس عذرم را بخواه من ر...ده ام
ناگهان از خواب جستم و از کابوس او
در جلوی من سگم خوابیده و آرام او
نام سگ بولداگ باشد ،گر چه خیلی زشت رو
لیک از آنی که دیدم رحمتی ست بی گفتگو
بوسه ای از دور نثار صورتش انداختم
چشم باز و روز ناز و وه چه آزاد یافتم