۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

ماندن


   ماندن

خری را دیدم از بار زیادی /کمرخم گشته و هر لحظه بادی
ازاو در می رود اما کماکان/به  راهش می رود با نامرادی
به اوگفتم که احوالت چون است/بگفتا،خوراکم کم ولی بارم زیادی
ولیکن من مطیع  و شاکر هستم/بلی بنده خرم بس فرز و کاری
خریت حرفه ی دیرینه ام است/تو حیران مانده ای از آنچه دانی؟
برو افسوس بر جنس خودت خور/که جز بار هر چه گویند کم نزاری
به من گویند خرو،شغلم همین است/ولی تو گر که خر نیستی چه داری
نه روز خوش نه شادی نه سرایی/برو ای دون و پست کم کن تو زاری
ز  تو سال ها ست می گیرند سواری/ تو کولی می دهی دم بر نیاری
عجیبا اشرف مخلوق تو هستی  / به من یاد می دهی آزاده  کاری
بله با آنکه حیوان و خر هستم  / ندادم بر خری هرگز سواری
ولی تو آدمی ای جنس دانا   / به آ گاهی دهی هر دم سواری
به هر کس با تو حتی ظلم نماید/ تو بارش می بری دم بر نیاری
تو عیب من نگیر،این رنج و زاری/ تو تحمیلم نمودی ،شرم نداری
اگر تو  نفرت از بی کار  داری / اگر از کار بی اجر عار داری
بگو با من کدام کار عار دارد  / خری با بار یا ماندن به خواری

هیچ نظری موجود نیست: