۱۳۹۹ آذر ۱۵, شنبه

سوی خورشید

 

سوی خورشید شبانه می نگرم

پشت ذهنم که سایه در راه است

ماه به طعنه  زیرگوشم گفت

کی به خورشیدرفیق وهمراه است

پشت ابری زِ دیده پنهان گشت

چادرشب کشیدبه چشمانم

راه خودرادوباره گم کردم

نور ها گم شدند پریشانم

شاپرک ها به شب ندا دادند

چادرت را زِ سربکش ای شب

این حجاب سیاه زِ سربردار

روشنی بخش به جان هر بیمار

ابرها زِ روی ماه رفتند

نورماه باز رسید به زمین

جغد هایی که طول شب خواندند

در خرابه ها نشسته اند به کمین

چادرش را زِ سرکنارزده است

آن سیاهی که خفته بود به زمین

شب تاری که تا سحرخواب است

نورخورشیدرساند به رنج زمین

وهم اندیشه نورمهتاب است

نوردزدیده گشته،سایه ی توست

این نشانه همیشه می بینم

بازتاب،نور شبانه ی توست

روبه خورشیدشبانه می رفتم

سایه ها گم شدند به شهر امید

پشت آن کوه نشانه ای دیدم

از افق تا کرانه ی خورشید

کورسویی ز قعر شب می زد

کین نشانی زعشق وخواسته ی ماست

راه رفتن نه سهل وآسا ن است

نور امید به بام خانه ی ماست

 

ناصر/آذرماه/۹۹