۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

جان



زمستان رفت و فصلی نو به پا شد
زمین آبستن هر نوع گیاه  شد
زمین آبستن و از عشق عیان شد
هر آن کس این شنید بس شادمان شد
دو باره مادر سرما به خواب رفت
که نوروز آمد او بی خانمان شد
از این شادی خبر بر آسمان رفت
که از ذوقش گریست ابر و نهان شد
به زیر ابر، خورشید سر در آورد
به نورش روشنی در این جهان شد
به آن تخمی که در خاک ها نهان بود
فلک زود دست به کار این جهان شد
به زیر خاک، بارور از زمان گشت
که سبزه سر زد و رُستن از آن شد
فلک چشم در نگاه سبزه می کرد
که از خورشید و خاک و آب، جان، شد
    ناصر- اسفند - 91

       

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

چوب حراج


بر من وقامت من چوب حراجی تومزن
 ------------------------------------
نزن بر قامت من چوب حراج
تو اگر خسته شدی
مرا با خود بگذار
من که پژواک همان آینه ام
              در نگاهت هر شب
بشکن آینه ی ذهن مرا
                           نه به چوب ، نه به سنگ
بشکن آینه را
                      به نگاهت که کشد جان مرا
نزن بر خاطره ها چوب حراج
تو اگر خسته شدی
                  مرا با یاد خودت وا مگذار
  ناصر – اسفند - 91

۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

نوروز



عید نوروز چه نزدیک و دلم در شرر است
سوسن و یاسمن و غنچه ی گل همسفر است
باز هم سال جدید یورتمه ز راه می آید
جیب خالی، سفره خالی ، به سرا می آید
بلبل از شوق گل و سبزه ز نو مست شده
عاشق و دلشده ی بلبل سرمست شده
باز نوروز رسید کهنه برانیم این عید
نو کنیم جسم و روان،خانه تکانیم این عید
پسرم باز چو سال های دگر چشم به ره است
دخترم چشم به هم چشمی دوستان دمق است
سهم پاداش من امسال چوعمری که گذشت
عقده هاست در دل من عاری ازاین سهم پلشت
ماهی تنگ بلور در تک و تای شیشه
شمع به پروانه حذر می کند از اندیشه
که مبادا پر و بالت بسوزند با من
ای که جانم به غمت سوخته نگردی چون من
گربه از شوق غذای دگران خنده زند
به من و آش شب عید به عمد طعنه زند
پر شده ظرف غذایش همه جور ماهی و گوشت
قورمه ی سبزی ما خالی ز گوشت های درشت
باد می رقصد و با عشوه و ناز می خواند
باز هم عید شده بلبل به نیاز می خواند
همه جا نو شده از خانه تکانی شب عید
اما بی مایه شده جیب تو خالی شب عید
سین ها چیده قشنگ،مونس هر ساله ی من
سبزه اش سبز و خودش هم گل آلاله ی من
باز از شرم و خجالت به دو چشمت ای گل
دزدکی خیره شدم بر شرفت ای شه گل
چشم از شرم نگاه سوی دگر دوخته ام
من خجالت زده ام از خجلی سو خته ام
باز هم آن دو گل دامن مهر،آن دو جگر
غصه خوردند و نگفتند که چیزی به پدر
روزگار می رود و قصه ی هر ساله ی ماست
اما نوروز هنر قوم هزار ساله ی ماست
ای دوست از آشیان برون شو ، پیروز
سفره گسترده بهار به پهنه ی دشت نوروز
جشن گیریم و برقصیم و بسی خوش باشیم
دشمنان رنجه شوند گر همه سر خوش باشیم
 نوروزتان پیروز- ناصر -چند روز به سال نو 92



۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

زیبایی




چرا از شادی و شادابی من غمگینی

چرا قلبت پر از کینه ودل چرکینی

چرا از خرمی وخنده ی من در غضبی

روی زیبا به جهان می کندت سخت عصبی

این چه رسمی ست که از ایده ی من بیزاری

آنچه را دوست بدارم تو سر جنگ داری

نقش زیبا به جهان نقشی بر آبست تو را

شوق و رقصیدن عشاق ،عذاب ست تو را

گل برای تو قشنگ ست ولی روز عزا

شعر وآهنگ چه زیباست برایت به جفا

سال ها هر چه که کردم برایت ننگ بود

کنش و گویش و رفتار تو با نیرنگ بود

بین اخلاق من و تو بسی فاصله است

آنچه دوست داشتنی ست دور ازین قافله است

این چه وضعی ست که هرکار مرا، عیب گیری

به خیال راست و خطا را تو از غیب گیری

خانه را دوزخ و زندان برایم کردی

هر چه بد بود به زبانت ،بر آنم کردی

هر کجا کار من و تو به یک بحث کشید

ناتمام مانده به تهدید و به تهمت کشید

آنچه را من بپسندم به خیالت زشت است

هر چه را در نظر توست،چو لوح بر خشت است

زندگی زهر هلاهل شده از رفتارت

گر خورم جام،بدان بهتر از این پندارت

با ستم یا به تعدی نشود حرف تو راست

منطق و حرف درست راه گشای دل ماست

من ندانم که چرا غصه و ماتم خوب است

من ندانم که چرا رنگ سیاه مطلوب است

گریه و شیون وزاری شده است کار درست

گر که خنده به لب آری ،شوی بی پایه و سست

در عجب مانده ام از باور بی پایه ی تو

کی شود پیرو حرف های پر از یاوه ی تو

---- -----------

مردم کوچه و بازار به گفتند که فلا ن

حاجی وحاجیه خانم به سر سفره آن

او چرا ریش زده یا که چرا روسری اش

چون بزی ریش نهاده و به موی زری اش

وای چرا سر به زمین راه رود در معبر

آی چرا سر به هوا چشم به هوای کفتر

پسر هرزه ی همسایه زده بر مویش ژل

دختر لوس و ننر گشته هوایی یا ول

آن یکی دین خدا را به پشیزی بفروخت

بگذاشت پشت لبش موی چو سبیل های چخوفت (چخوف)

دست  استالین و چنگیزوهیلتر را بست

بی حیا دین رها کرده به غربت پیوست

این یکی بین که کفش های بلند می پوشد

آن دگر کفش و مانتوی جفنگ می پوشد

دختر حاج فلان وای که زبانم الکن

کرده است آن بدن لاغر خود چون مانکن

آن یکی بین که چادر به سرش حیران است

آن یکی گفت که شلوار تو از تایوان است

آن یکی گفت .........وان یکی گفت . ...وگفت

سخت من در عجب از گفت و مگفت های مفت

خود می گویی و هر چه خودت می خواهی

هتک وتهمت بزنی آنچه به آن ارضایی

هیچ دانی که نگاه میکند بر ماهواره

وای نداند که زنا می کند آن بیچاره

وای بر آنکه موهاش برون افتاده

مادرش هم شده ابلیس و زنایی زاده

------------------

پچ وپچ می کنی ومی زنی یاوه ومفت

آنچه گفتی تو بدان همگی لایق توست

خسته گشتم به دو شک بودن و بد بینی تو

غرق حیرت شده ام از غرض دینی تو

جان من فکر دگر کن که در این آبادی

ظاهر فرد نباشد منش اجدادی

خنده و شادی و زیبایی و هر سبز شدنی

زنده سازد به جهان هر کس زیبا سخنی

چشم خود باز نما زندگی را زیبا بین

هرچه زیباست، خدا را تو خودت آنجا بین

دست بردار از این بینش و کوته نظری

دنیا مال همه ست گر که تو زیبا نگری

ناصر –اسفند -91

























۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

خیال




دروغ نگوعزیز من مر تو به خواب رفته ای

من که درون خانه ام با چه حساب رفته ای

رفتن تو برای من به سان یک فسانه بود

به لحظه لحظه ماندنت امیدی عاشقانه بود

در آن سوی پنجره هوا به رنگ غم شده ست

درون خانه باز دلم چنان گرفته تنگ شده ست

خیال من به یاد تو فراز خانه می رود

ولی عزیز من بدان که با زمانه می رود

ببین برای خاطرم هوای خانه کرده ای

یا که دلت به یاد اوست مرا بهانه کرده ای

غم درون دیده ات حکایت از نهان کند

چنان به قلب من زند که رعد آسمان کند

اگر برای عشق تو زبانزد عوام شوم

گر تو به من نظر کنی دلشده ای تمام شوم

برای توست که ناخوشم درد دل تو را کشم

نگاه اگر به من کنی غم تو را به جان کشم

درون دیده ام نگر که خیره در چشای توست

برای خاطرم بمان که جان من فدای توست

بدان که او توهم ا ست و یادی از ملال تو

فسرده گشته ای بدان ،منم اسیر حال تو

هوای خانه تیره است مباد که فکر بد کنی

به روشنی نظر تو کن ،سپیده را خبر کنی

افق دوباره سر زده ست به خانه ی خزان من

به عشق توست که دلخوشم امید مهربان من

دروغ نیست عزیز من گر تو به خواب بوده ای

منم درون قلب تو ، پی سراب بوده ای

نشانه های شب روند ،غم از فراز خانه ها

همیشه عاشق توام ،قسم به عاشقانه ها

ناصر – اسفند - 91

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

انگل




سال چهارم دبیرستان( در نظام آموزشی قدیم دو دوره ابتدایی ودبیرستان بود که مدت هر دوره 6 سال طول می کشید اول ابتدایی، تا.....................ششم ابتدایی و اول دبیرستان تا ....................................ششم دبیرستان-به دوره دبیرستان به جای کلاس اول ، کلاس هفتم و الی کلاس دوازدهم هم اطلاق می شد) .

سال چهارم در سن 16 سالگی نوجوانی تازه به بلوغ رسیده ، متکبر ، پرخاشگر ،احساس بزرگی و به نوعی پوست انداخته و در عین حال خجالتی وگوشه گیر از خصوصیاتی بود که در اکثر بچه ها دیده می شد . غرض از بیان این مطلب برای شرح خاطره ی زیر است.

سازمان بهداشت شهرستان ، که آن زمان بنام اداره بهداشت و مبارزه با ریشه کنی مالاریا شناخته می شد طرح ریشه کنی بعضی از امراض را پیگیری می نمود. مثلا گاهی کارکنان بهداشت به مدارس می آمدند و با زدن آمپول و واکسن به کلیه دانش آموزان آن ها را در مقابل ویروس ها واکسنه می کردند و یا با دادن شربت و قطره از بروز بیماری جلوگیری می کردند.

زنگ تفریح دوم که تمام شد ،معاون مدرسه از بچه های کلاس چهارم که من هم یکی از آن ها بودم خواست که در محوطه بمانیم و کلاس نرویم ،پچ وپچ بین دانش آموزان و علت اینکه چرا ما را نگه داشته اند باعث گمانه هایی بود که معاون مدرسه با آمدن پشت تریبون بالای پله های ورودی به حدس و گمان ها خاتمه داد او خطاب به بچه ها و بدون بیان مقدمه گفت ،اداره ی بهداشت بخشنامه کرده که بایستی همه ی دانش آموزان با مراجعه به آنجا تست انگل بدهند که از کلاس شما شروع کرده ایم ،لذا همراه آقای براهیم (مستخدم دبیرستان) به اداره بهداشت می روید و پس از دادن نمونه بر می گردید. معاون گفت این موضوع الزامیست و اگر هر کدومتون آزمایش ندید و برگه نتیجه آزمایش نداشته باشید سر و کارتون با منه و به سختی باهاتون برخورد می شه حالا صف شید و راه بیفتید، همراه آقای براهیم راه افتادیم از دبیرستان تا مر کز بهداشت راهی نبود وقتی وارد محوطه بهداشت شدیم یکی از کارکنان آنجا ،ضمن بیان خیر مقدم ،به هر کدوممون یک لیوان مقوایی ظرف جای بستنی داد و گفت اسم هاتون رو روی چسبی که به لیوان چسبانده شده بنویسید و بعدش به نوبت نمونه ی مدفوع خود را در ظرف قرار داده و تحویل یکی از خانوم ها بدهید.

ابتدا فکر کرده بودیم که تست آزمایش ممکنه گرفتن مقداری خون باشه، حال که قرار بود اینجوری تست بدیم با وجود خانم هایی که آنجا مشغول کار بودند و تعدادی از اونا فیلی پینی بودند چنان برام سخت و ناگوار اومد که حاضر بودم چوب آقای معبودی(معاون) را تحمل کنم و نمره ی انضباتم صفر بشه ،اما چنین کاری را انجام ندهم. بجز من چهار پنج نفر دیگه از بچه ها هم حال منو داشتن و دور هم جمع شده بودیم که چگونه از شر این آزمایش خجالت آور رهایی یابیم از یک طرف از خشم و غضب معاون دبیرستان وحشت داشتیم و مطمین بودیم در صوزت ندادن آزمایش ،عقوبت بدی در انتظارمونه و از طرف دیگه از شرم این کار نمی دونستیم چه باید کرد؟ یکی دو بار خانوم های بهداشت ،بچه ها را صدا زدند که زودتر نمونه ها را تحویل بدن، تعدادی از بچه ها رفتند و کارشون تموم شد و ما مبهوت و متحیر مانده که چه کنیم . در این حین یکی از دوستان به دادمون رسید ، گفت اگه خجالت می کشید و یا فعلا کار بزرگ ندارید و براتون سخته، خوب بدید به من تا جور تونو بکشم و برای همه تون نمونه بزارم.خیالتون هم راحت راحت باشه کسی متوجه نمی شه، و ما با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردیم و ظرف هامون را بهش دادیم.

علی (همکلاسیمون) ظرف ها رو گرفت و پس از مدتی اومد دست هاش را به هم زد و گفت تموم شد بریم،انگار که در مسابقه نفر اول شده باشد سرش را بالا گرفته و دست هایش را از بغل باز کرده و مانند قهرمانان زیبایی اندام که قطوری ماهیچه های بازوانش نمی زاره دست ها به پهلو ها بچسبد ،جلو افتاد وما هم خندان و شاداب و اینکه چه کلاهی سر شون گذاشته ایم در پوست خود نمی گنجیدیم فقط کمی اضطراب داشتیم که نکنه نمونه علی برای ما کم اومده باشه که علی ،خیالمون را راحت کرد وگفت بابا نترسید اونقدر بود که می تونستم برای همه ی 45 نفر کلاس نمونه بزارم.

یک هفته بعد از آزمایش، وقتی زنگ کلاس ها رو زدند معاون از همه ی دانش آموزان خواست به صف بشیم و تمام کلاس ها در جای خودشان صف شدند. پشت تریبون علاوه بر معاون ،مدیر دبیرستان و دو نفر از خانوم های اداره ی بهداشت ایستاده بودند . مثل همیشه منتظر احتمال نطقی از طرف اولیای مدرسه و پس از آن رفتن به کلاس بودیم که مدیر دبیرستان میکروفون را گرفت و با اون صدای خشن و رعب آورش ،بعد از نطقی کوتاه در مورد بهداشت و رعایت اصول اولیه نظافت و... .. گفت اسامی کسانی که خونده می شه بیاین این جلو بایستند. 8 نفر خونده شد که با من 6 نفر از کلاس ما و دو نفر از سایر کلاس ها بود .

باور کردنی نبود ولی با کمال ناباوری از پشت بلند گو اعلام گردید که از بین یکصد و پنجاه و اندی دانش آموز ،این 8 نفر دارای انگل هستند که برای مداوا بایستی به پزشک مراجعه کنیم. از تعجب و خجالت ،چشم هام سیاهی میرفت آب در دهانم خشک شده بود وگلوم به سختی می سوخت،لرزش دست و پاهام کاملا مشهود بود از درد حقارت به خودم می پیچیدم ،علی در بین ما شاخ و شمشاد ایستاده بود و بدون خجالت ،لبخندی بر لب داشت و بر و بر به چشم هامون نگاه می کرد دلم می خواست گلوشو با دندون بجوم ،اونقدر ناراحت بودم که اگه ترس از مسیولین مدرسه نبود همونجا کله شو می کندم . یکی دو تا از بچه ها شروع به اعتراض کردند که آقا اجازه ...علی.......ما انگ.........علی ........ اما صدای بلند خنده ی بچه ها که گوش فلک را کر می کرد واز شنیدن این خبر ،از خنده داشت روده هاشون بیرون می ریخت ، مانع رسیدن صدای اعتراض ما می شد و فایده ای هم نداشت ،کاریست که شده بود . این آبرو ریزی به این آسونی جمع شدنی نبود.

وقتی دانش آموزان به کلاس ها هدایت می شدند هر کدومشون از جلوی ما رد می شد دهانشون که تا بنا گوش از خنده باز بود جای خودش ،متلکی ،لیچاری ، شکلکی ،سوتی و................نیز نثارمون می کردند .

آب شده بودم ،منی که به خودم می بالیدم ،توی کلاس شاگرد ممتاز بودم و در ورزش حرف زیادی برای گفتن داشتم و در فعالیت های فوق برنامه چه در روزنامه دیواری ،چه در دیکلمه، هنر و..... همیشه یکی از منتخبین مدرسه بودم ، با این فضاحت هر چه که رشته بودم پنبه شده بود در آن چند دقیقه هزار فکر جور وناجور از مغزم مثل برق و باد گذشت ،خود کشی ، ترک تحصیل ، ترک شهر و دیار و.......... پس از رفتن دانش آموزان به کلاس،معاون گفت همین جا بمونید تا همراه خانوم های بهداشت برای معرفی به دکتر بروید می خواستم فرار کنم ولی بچه ها آرومم کردند که فعلا کاری نکنم .معاون مدرسه نگاهی از پشت عینک ذره بینی و از سر تمسخر از گوشه ی چشم به ما کرد و نگاه سنگینش ،چند لحظه ای در چشمانم متوقف شد (شاید در دل می گفت تو چرا؟)

به محض رفتن معاون ،با مشت ولگد به جان علی افتادیم ،از درد ضربات نعره می کشید و دور محوطه می دوید و هر کدوم که بهش می رسیدیم ضربه ای نثارش می کردیم . از نفس افتاد و ماند ،نفس هاش تند شده بود و با همان حالت گفت برای چی می زنید یکی دو تا مشت و لگد دیگه نوش جان کرد دست هاشو به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت نزنید این چه رفاقتیه ، من قصد کمک داشتم مگه دعوتتون کرده بودم ....اشک تو چشمهاش جمع شده بود یکهو تموم کینه ام فرو نشست جلوی بچه ها رو گرفتم ،دیگه نزنیدش ، تو هق هق گریه گفت خودتون خواستید التماس کردید من که گناهی ندارم جز اینکه خواستم بهتون کمک کنم و در جواب بچه ها گفت از کجا می دونستم انگل دارم ،بخدا اگه می دونستم این کار را نمی کردم . تحت تاثیرش قرار گرفتم . گفتم راست میگه خودمون خواستیم خود کرده را تدبیر نیست اگه برای آسایش و رهایی خودمون کار را به دیگری واگذار کردیم خوب باید هزینه ش روهم بپر دازیم ،حالا بیایید عقل هامون را رو هم بزاریم که این گند را چگونه پاک کنیم .

در بین راه بهداشت داستان را برای خانوم های بهداشت تعریف کردیم خنده شان گرفته بود و تا خود اداره ریز ریز می خندیدند. یکیشون صدامون کرد تو اتاق وگفت پس از آزمایش اگه ادعاتون درست باشه نامه ای به مدیر دبیرستان می نویسیم که برچسب ها اشتباه خونده شده و شما از اولش هم انگل نداشتید حالا برید نمونه ها را بیارید ولی این دفعه از کسی قرض نکنید. گر چه بعد از چند روز به قولشون عمل کردند و ما هم یک کپی از نامه شان را در برد مدرسه زدیم اما تا مدت ها داستان، موضوع خنده ی بچه ها بود..

ناصر-اسفند-91

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

سالی که دیپلم گرفتم




دایی همسرم (خدا رحمتش کند) پیر مردی 68 ساله،خوش صحبت بسیار مبادی آداب،شیک پوش و بقولی با پرستیژ و با شخصیت و از اون طرفدارهای پر و پا قرص توده ای های نفتی زمان مصدق، ما را به میهمانی کوچکی که بواسطه 68 سالگی اش گرفته بود ،دعوت کرده بود. در جمع میهمان ها که با همسرانشان حدود هجده تا بیست نفر می شدند از مشاغل قابل احترام جامعه ، اعم از دکتر ،مهندس ، استاد دانشگاه و...............و کمترینشان ،حقیر بودم که دور میز شام نشسته و به تناول شام مشغول بودیم . هر کدام سر گرم گفتگو و من بواسطه ی کمی سواد ،سر را پایین انداخته و ور می رفتم با غذای روی میز،صحبت به دوران مدرسه و اینکه چه خاطره ای از آن دوران دارند کشید هر یک خاطره ای را تعریف و بعضا خاطره ای به طنز و خاطره ای به درام و تراژیک بود و من در افکارم دنبال خاطره ای می گشتم و ذهن درگیر و مشغول ،که ناگهان یکی از حضار با صدای بلند مرا که در آن جمع از همه جوانتر بودم ،مورد خطاب قرار داد و گفت فلانی شما اصلا صحبت نمی کنید ؟ نمی خواهید خاطره ای ،چیزی تعریف کنید؟ و من که هاج و واج نگاهش می کردم برای آنکه به صحبت وادارم کند مرا مورد پرسش قرار داد که چه سالی دیپلم گرفتید ؟و من که قبل از این پرسش ،با خود در پستوی ذهن مشغول مرور خاطره ای بودم بدون آنکه متوجه شوم در کجا هستم و مخاطبانم چه کسانی اند بر زبان آوردم آنچه را که نباید می آوردم و آن این بود که در جواب اینکه چه سالی دیپلم گرفته اید ؟ گفتم سالی که ابو طاهر ... به بخاری.، دست گل به آب داده بودم و نمی شداز آب گرفت،عده ای که خوب متوجه نشده بودند سوال را تکرار کردند و به ناچار همان جمله را بر زبان راندم. جماعت از خنده روده بر شده بودند و صدای قه قه شان چون پتک بر مغزم فرود می آمد آنقدر خندیدند که اشک بر چشمانشان سرازیر شده بود و من از اینکه بدون نزاکت و ملاحظه و در این جمع محترم چنین گفته ام خودم را می خوردم و تا گردن در میز فرو رفته بودم . دایی گرام که خدا رحمتش کند(چند سالیست که عمرش را به شما داده است) همانطوریکه با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک می کرد از من خواست که ماجرا را تعریف کنم ،خواهش کردم که از سر تقصیرم بگذرند و از گفتن ماوقع مبرایم کنند گوشی برهکار نبود و ناچار من و منی کردم و گفتم ،اواخر سال بود و بیست روزی به نوروز باقی بود بچه ها تصمیم گرفته بودند که دبیرستان را زودتر از موعد تعطیل کنند و دنبال راهی بودیم که تعطیل کنیم اما طوری که بهانه ای به اولیای مدرسه برای کسر نمره ی انضباط هم ندهیم هر کدوم چیزی می گفت و نقشه ای می کشید و قرار بر این شد که روز بعد کاری انجام شود. لازمه توضیح بدم ما سال آخری ها بعد از عیددیگه تا موقع امتحانات دبیرستان نمی اومدیم و باصطلاح می رفتیم مطالعه آزاد،

صبح روز بعد ،مطابق معمول مستخدم مدرسه بخاری های نفتی فر کار را زودتر از ورود دانش آموزان روشن می کرد تا کلاس گرم و آماده باشد ،به محض گرم شدن بخاری ،آنچنان بوی نامطبوعی در کلاس ها و به دنبال آن در کریدور و محوطه و سایر کلاس ها پیچیده بود که کسی را دمی یارای نفس کشیدن نبود ،آنقدر بو تند و زننده بود که انگار سر در (ببخشید) چاه توالت کرده باشی ،هیچ راهی جز تعطیلی دبیرستان برای آن روز باقی نماند و همین باعث شد که کلاس ها تعطیل شود ، بعد ها ابو طاهر برای آنکه شاهکارش بنام کس دیگری ثبت نشود سینه اش را جلو داده و به دوستان گفته بود که "عصر ی که همه رفته بودند و مستخدمین در حال نظا فت کلاس ها بوده اند از موقعیت استفاده کرده و درب بخاری فر کار که از بالا باز می شود را بر داشته و آن کار ی را کرده که به تعطیلی انجامید و همین اعلام، هم موجب لو رفتن ابو طاهر شد ،

چون توی همین سال دیپلم گرفتیم هر وقت یکی از دوستان می پرسیدند چه سالی دیپلم گرفتی ؟ در جواب از سر مزاح می گفتیم سالی که ابو طاهر ... به بخاری.

سال ها ی زیادی از آن میهمانی می گذرد آما هر موقع مطلبی، مو ضوعی و یا چیزی عنوان می شود که به نوعی آن شب را تداعی می کند همسرم ،سرزنشم می کند و بعد این همه مدت هنور براش سواله که چطور،آن جمله را در آن جمع محترم بر زبان رانده ام . راستش آنچه که عنوان شد واقعیت بود شاید گاهی اوقات نباید حقیقت را بیان کرد . نمی دونم .......

ناصر- اسفند- 91

------------------------------------------------------------------------------

توضیح- نام همکلاسی را تغییر داده ام و به عمد نام دبیرستان و سال اخذ دیپلم را نگفته ام تا باعث دلخوری نشود . از دوستانی که در جریان داستان هستند که بی شک هستند تمنا دارم از نام بردن اشخاص و اشاره ای که ممکن است دوستی را ناراحت کند ،جدا تمنا دارم پرهیز بفرمایند. با سپاس

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

چشم هایت



اگر چشمان تو دریاست

منم فانوس شب هایش

اگر چشمت چوشب زیباست

چو مهتابم به سیمایت

اگر رنگ چشای تو

به رنگ آبی دریاست

منم آن آسمانی که

بسان رنگ چشم هایت

اگر برق نگاه تو

بسان تندر از از رعد است

منم آن عاشق رسوا

که می سوزم به هر برقت

اگر چون نم نم باران

نشستی بر خیال من

چو شبنم اشک می ریزم

به برگ غصه هایت من

اگر آن طره ی گیسو

چو موجی در ره باد است

بر آن آویز خواهم شد

به هر جایی تو را یاد است

"اگر چون کوه خاموشم

من از یاد تو مدهوشم

اگر می خوابم از نجوا

"صدای توست در گوشم

اگر با عشق تو هستم

بدان جان در دلت بستم

بدون عشق تو ای گل

نفس در سینه می بستم

"اگر حرفی زدم از گل

"تویی معنی و معنایش

وگرنه هر گلی زیباست

به روی بوته ها جایش

ناصر-اسفند -91

----------------------------

شعر فوق ،اقتباسی از شعر اگر چشمان من دریاست/تویی فانوس شب هایش می باشد که مطلع این شعر شده است متاسفانه هر چه گشتم نامی از سراینده نیافتم ضمن پوزش ،چند بیت او را در شعر استفاده کرده ام که با علامت " مشخص شده است .اگر دوستان نام شاعر را یافتند این حقیر را برای عرض ادب مطلع بفرمایند.