۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

سالی که دیپلم گرفتم




دایی همسرم (خدا رحمتش کند) پیر مردی 68 ساله،خوش صحبت بسیار مبادی آداب،شیک پوش و بقولی با پرستیژ و با شخصیت و از اون طرفدارهای پر و پا قرص توده ای های نفتی زمان مصدق، ما را به میهمانی کوچکی که بواسطه 68 سالگی اش گرفته بود ،دعوت کرده بود. در جمع میهمان ها که با همسرانشان حدود هجده تا بیست نفر می شدند از مشاغل قابل احترام جامعه ، اعم از دکتر ،مهندس ، استاد دانشگاه و...............و کمترینشان ،حقیر بودم که دور میز شام نشسته و به تناول شام مشغول بودیم . هر کدام سر گرم گفتگو و من بواسطه ی کمی سواد ،سر را پایین انداخته و ور می رفتم با غذای روی میز،صحبت به دوران مدرسه و اینکه چه خاطره ای از آن دوران دارند کشید هر یک خاطره ای را تعریف و بعضا خاطره ای به طنز و خاطره ای به درام و تراژیک بود و من در افکارم دنبال خاطره ای می گشتم و ذهن درگیر و مشغول ،که ناگهان یکی از حضار با صدای بلند مرا که در آن جمع از همه جوانتر بودم ،مورد خطاب قرار داد و گفت فلانی شما اصلا صحبت نمی کنید ؟ نمی خواهید خاطره ای ،چیزی تعریف کنید؟ و من که هاج و واج نگاهش می کردم برای آنکه به صحبت وادارم کند مرا مورد پرسش قرار داد که چه سالی دیپلم گرفتید ؟و من که قبل از این پرسش ،با خود در پستوی ذهن مشغول مرور خاطره ای بودم بدون آنکه متوجه شوم در کجا هستم و مخاطبانم چه کسانی اند بر زبان آوردم آنچه را که نباید می آوردم و آن این بود که در جواب اینکه چه سالی دیپلم گرفته اید ؟ گفتم سالی که ابو طاهر ... به بخاری.، دست گل به آب داده بودم و نمی شداز آب گرفت،عده ای که خوب متوجه نشده بودند سوال را تکرار کردند و به ناچار همان جمله را بر زبان راندم. جماعت از خنده روده بر شده بودند و صدای قه قه شان چون پتک بر مغزم فرود می آمد آنقدر خندیدند که اشک بر چشمانشان سرازیر شده بود و من از اینکه بدون نزاکت و ملاحظه و در این جمع محترم چنین گفته ام خودم را می خوردم و تا گردن در میز فرو رفته بودم . دایی گرام که خدا رحمتش کند(چند سالیست که عمرش را به شما داده است) همانطوریکه با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک می کرد از من خواست که ماجرا را تعریف کنم ،خواهش کردم که از سر تقصیرم بگذرند و از گفتن ماوقع مبرایم کنند گوشی برهکار نبود و ناچار من و منی کردم و گفتم ،اواخر سال بود و بیست روزی به نوروز باقی بود بچه ها تصمیم گرفته بودند که دبیرستان را زودتر از موعد تعطیل کنند و دنبال راهی بودیم که تعطیل کنیم اما طوری که بهانه ای به اولیای مدرسه برای کسر نمره ی انضباط هم ندهیم هر کدوم چیزی می گفت و نقشه ای می کشید و قرار بر این شد که روز بعد کاری انجام شود. لازمه توضیح بدم ما سال آخری ها بعد از عیددیگه تا موقع امتحانات دبیرستان نمی اومدیم و باصطلاح می رفتیم مطالعه آزاد،

صبح روز بعد ،مطابق معمول مستخدم مدرسه بخاری های نفتی فر کار را زودتر از ورود دانش آموزان روشن می کرد تا کلاس گرم و آماده باشد ،به محض گرم شدن بخاری ،آنچنان بوی نامطبوعی در کلاس ها و به دنبال آن در کریدور و محوطه و سایر کلاس ها پیچیده بود که کسی را دمی یارای نفس کشیدن نبود ،آنقدر بو تند و زننده بود که انگار سر در (ببخشید) چاه توالت کرده باشی ،هیچ راهی جز تعطیلی دبیرستان برای آن روز باقی نماند و همین باعث شد که کلاس ها تعطیل شود ، بعد ها ابو طاهر برای آنکه شاهکارش بنام کس دیگری ثبت نشود سینه اش را جلو داده و به دوستان گفته بود که "عصر ی که همه رفته بودند و مستخدمین در حال نظا فت کلاس ها بوده اند از موقعیت استفاده کرده و درب بخاری فر کار که از بالا باز می شود را بر داشته و آن کار ی را کرده که به تعطیلی انجامید و همین اعلام، هم موجب لو رفتن ابو طاهر شد ،

چون توی همین سال دیپلم گرفتیم هر وقت یکی از دوستان می پرسیدند چه سالی دیپلم گرفتی ؟ در جواب از سر مزاح می گفتیم سالی که ابو طاهر ... به بخاری.

سال ها ی زیادی از آن میهمانی می گذرد آما هر موقع مطلبی، مو ضوعی و یا چیزی عنوان می شود که به نوعی آن شب را تداعی می کند همسرم ،سرزنشم می کند و بعد این همه مدت هنور براش سواله که چطور،آن جمله را در آن جمع محترم بر زبان رانده ام . راستش آنچه که عنوان شد واقعیت بود شاید گاهی اوقات نباید حقیقت را بیان کرد . نمی دونم .......

ناصر- اسفند- 91

------------------------------------------------------------------------------

توضیح- نام همکلاسی را تغییر داده ام و به عمد نام دبیرستان و سال اخذ دیپلم را نگفته ام تا باعث دلخوری نشود . از دوستانی که در جریان داستان هستند که بی شک هستند تمنا دارم از نام بردن اشخاص و اشاره ای که ممکن است دوستی را ناراحت کند ،جدا تمنا دارم پرهیز بفرمایند. با سپاس

هیچ نظری موجود نیست: