۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

زیبایی




چرا از شادی و شادابی من غمگینی

چرا قلبت پر از کینه ودل چرکینی

چرا از خرمی وخنده ی من در غضبی

روی زیبا به جهان می کندت سخت عصبی

این چه رسمی ست که از ایده ی من بیزاری

آنچه را دوست بدارم تو سر جنگ داری

نقش زیبا به جهان نقشی بر آبست تو را

شوق و رقصیدن عشاق ،عذاب ست تو را

گل برای تو قشنگ ست ولی روز عزا

شعر وآهنگ چه زیباست برایت به جفا

سال ها هر چه که کردم برایت ننگ بود

کنش و گویش و رفتار تو با نیرنگ بود

بین اخلاق من و تو بسی فاصله است

آنچه دوست داشتنی ست دور ازین قافله است

این چه وضعی ست که هرکار مرا، عیب گیری

به خیال راست و خطا را تو از غیب گیری

خانه را دوزخ و زندان برایم کردی

هر چه بد بود به زبانت ،بر آنم کردی

هر کجا کار من و تو به یک بحث کشید

ناتمام مانده به تهدید و به تهمت کشید

آنچه را من بپسندم به خیالت زشت است

هر چه را در نظر توست،چو لوح بر خشت است

زندگی زهر هلاهل شده از رفتارت

گر خورم جام،بدان بهتر از این پندارت

با ستم یا به تعدی نشود حرف تو راست

منطق و حرف درست راه گشای دل ماست

من ندانم که چرا غصه و ماتم خوب است

من ندانم که چرا رنگ سیاه مطلوب است

گریه و شیون وزاری شده است کار درست

گر که خنده به لب آری ،شوی بی پایه و سست

در عجب مانده ام از باور بی پایه ی تو

کی شود پیرو حرف های پر از یاوه ی تو

---- -----------

مردم کوچه و بازار به گفتند که فلا ن

حاجی وحاجیه خانم به سر سفره آن

او چرا ریش زده یا که چرا روسری اش

چون بزی ریش نهاده و به موی زری اش

وای چرا سر به زمین راه رود در معبر

آی چرا سر به هوا چشم به هوای کفتر

پسر هرزه ی همسایه زده بر مویش ژل

دختر لوس و ننر گشته هوایی یا ول

آن یکی دین خدا را به پشیزی بفروخت

بگذاشت پشت لبش موی چو سبیل های چخوفت (چخوف)

دست  استالین و چنگیزوهیلتر را بست

بی حیا دین رها کرده به غربت پیوست

این یکی بین که کفش های بلند می پوشد

آن دگر کفش و مانتوی جفنگ می پوشد

دختر حاج فلان وای که زبانم الکن

کرده است آن بدن لاغر خود چون مانکن

آن یکی بین که چادر به سرش حیران است

آن یکی گفت که شلوار تو از تایوان است

آن یکی گفت .........وان یکی گفت . ...وگفت

سخت من در عجب از گفت و مگفت های مفت

خود می گویی و هر چه خودت می خواهی

هتک وتهمت بزنی آنچه به آن ارضایی

هیچ دانی که نگاه میکند بر ماهواره

وای نداند که زنا می کند آن بیچاره

وای بر آنکه موهاش برون افتاده

مادرش هم شده ابلیس و زنایی زاده

------------------

پچ وپچ می کنی ومی زنی یاوه ومفت

آنچه گفتی تو بدان همگی لایق توست

خسته گشتم به دو شک بودن و بد بینی تو

غرق حیرت شده ام از غرض دینی تو

جان من فکر دگر کن که در این آبادی

ظاهر فرد نباشد منش اجدادی

خنده و شادی و زیبایی و هر سبز شدنی

زنده سازد به جهان هر کس زیبا سخنی

چشم خود باز نما زندگی را زیبا بین

هرچه زیباست، خدا را تو خودت آنجا بین

دست بردار از این بینش و کوته نظری

دنیا مال همه ست گر که تو زیبا نگری

ناصر –اسفند -91

























هیچ نظری موجود نیست: