۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

انگل




سال چهارم دبیرستان( در نظام آموزشی قدیم دو دوره ابتدایی ودبیرستان بود که مدت هر دوره 6 سال طول می کشید اول ابتدایی، تا.....................ششم ابتدایی و اول دبیرستان تا ....................................ششم دبیرستان-به دوره دبیرستان به جای کلاس اول ، کلاس هفتم و الی کلاس دوازدهم هم اطلاق می شد) .

سال چهارم در سن 16 سالگی نوجوانی تازه به بلوغ رسیده ، متکبر ، پرخاشگر ،احساس بزرگی و به نوعی پوست انداخته و در عین حال خجالتی وگوشه گیر از خصوصیاتی بود که در اکثر بچه ها دیده می شد . غرض از بیان این مطلب برای شرح خاطره ی زیر است.

سازمان بهداشت شهرستان ، که آن زمان بنام اداره بهداشت و مبارزه با ریشه کنی مالاریا شناخته می شد طرح ریشه کنی بعضی از امراض را پیگیری می نمود. مثلا گاهی کارکنان بهداشت به مدارس می آمدند و با زدن آمپول و واکسن به کلیه دانش آموزان آن ها را در مقابل ویروس ها واکسنه می کردند و یا با دادن شربت و قطره از بروز بیماری جلوگیری می کردند.

زنگ تفریح دوم که تمام شد ،معاون مدرسه از بچه های کلاس چهارم که من هم یکی از آن ها بودم خواست که در محوطه بمانیم و کلاس نرویم ،پچ وپچ بین دانش آموزان و علت اینکه چرا ما را نگه داشته اند باعث گمانه هایی بود که معاون مدرسه با آمدن پشت تریبون بالای پله های ورودی به حدس و گمان ها خاتمه داد او خطاب به بچه ها و بدون بیان مقدمه گفت ،اداره ی بهداشت بخشنامه کرده که بایستی همه ی دانش آموزان با مراجعه به آنجا تست انگل بدهند که از کلاس شما شروع کرده ایم ،لذا همراه آقای براهیم (مستخدم دبیرستان) به اداره بهداشت می روید و پس از دادن نمونه بر می گردید. معاون گفت این موضوع الزامیست و اگر هر کدومتون آزمایش ندید و برگه نتیجه آزمایش نداشته باشید سر و کارتون با منه و به سختی باهاتون برخورد می شه حالا صف شید و راه بیفتید، همراه آقای براهیم راه افتادیم از دبیرستان تا مر کز بهداشت راهی نبود وقتی وارد محوطه بهداشت شدیم یکی از کارکنان آنجا ،ضمن بیان خیر مقدم ،به هر کدوممون یک لیوان مقوایی ظرف جای بستنی داد و گفت اسم هاتون رو روی چسبی که به لیوان چسبانده شده بنویسید و بعدش به نوبت نمونه ی مدفوع خود را در ظرف قرار داده و تحویل یکی از خانوم ها بدهید.

ابتدا فکر کرده بودیم که تست آزمایش ممکنه گرفتن مقداری خون باشه، حال که قرار بود اینجوری تست بدیم با وجود خانم هایی که آنجا مشغول کار بودند و تعدادی از اونا فیلی پینی بودند چنان برام سخت و ناگوار اومد که حاضر بودم چوب آقای معبودی(معاون) را تحمل کنم و نمره ی انضباتم صفر بشه ،اما چنین کاری را انجام ندهم. بجز من چهار پنج نفر دیگه از بچه ها هم حال منو داشتن و دور هم جمع شده بودیم که چگونه از شر این آزمایش خجالت آور رهایی یابیم از یک طرف از خشم و غضب معاون دبیرستان وحشت داشتیم و مطمین بودیم در صوزت ندادن آزمایش ،عقوبت بدی در انتظارمونه و از طرف دیگه از شرم این کار نمی دونستیم چه باید کرد؟ یکی دو بار خانوم های بهداشت ،بچه ها را صدا زدند که زودتر نمونه ها را تحویل بدن، تعدادی از بچه ها رفتند و کارشون تموم شد و ما مبهوت و متحیر مانده که چه کنیم . در این حین یکی از دوستان به دادمون رسید ، گفت اگه خجالت می کشید و یا فعلا کار بزرگ ندارید و براتون سخته، خوب بدید به من تا جور تونو بکشم و برای همه تون نمونه بزارم.خیالتون هم راحت راحت باشه کسی متوجه نمی شه، و ما با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردیم و ظرف هامون را بهش دادیم.

علی (همکلاسیمون) ظرف ها رو گرفت و پس از مدتی اومد دست هاش را به هم زد و گفت تموم شد بریم،انگار که در مسابقه نفر اول شده باشد سرش را بالا گرفته و دست هایش را از بغل باز کرده و مانند قهرمانان زیبایی اندام که قطوری ماهیچه های بازوانش نمی زاره دست ها به پهلو ها بچسبد ،جلو افتاد وما هم خندان و شاداب و اینکه چه کلاهی سر شون گذاشته ایم در پوست خود نمی گنجیدیم فقط کمی اضطراب داشتیم که نکنه نمونه علی برای ما کم اومده باشه که علی ،خیالمون را راحت کرد وگفت بابا نترسید اونقدر بود که می تونستم برای همه ی 45 نفر کلاس نمونه بزارم.

یک هفته بعد از آزمایش، وقتی زنگ کلاس ها رو زدند معاون از همه ی دانش آموزان خواست به صف بشیم و تمام کلاس ها در جای خودشان صف شدند. پشت تریبون علاوه بر معاون ،مدیر دبیرستان و دو نفر از خانوم های اداره ی بهداشت ایستاده بودند . مثل همیشه منتظر احتمال نطقی از طرف اولیای مدرسه و پس از آن رفتن به کلاس بودیم که مدیر دبیرستان میکروفون را گرفت و با اون صدای خشن و رعب آورش ،بعد از نطقی کوتاه در مورد بهداشت و رعایت اصول اولیه نظافت و... .. گفت اسامی کسانی که خونده می شه بیاین این جلو بایستند. 8 نفر خونده شد که با من 6 نفر از کلاس ما و دو نفر از سایر کلاس ها بود .

باور کردنی نبود ولی با کمال ناباوری از پشت بلند گو اعلام گردید که از بین یکصد و پنجاه و اندی دانش آموز ،این 8 نفر دارای انگل هستند که برای مداوا بایستی به پزشک مراجعه کنیم. از تعجب و خجالت ،چشم هام سیاهی میرفت آب در دهانم خشک شده بود وگلوم به سختی می سوخت،لرزش دست و پاهام کاملا مشهود بود از درد حقارت به خودم می پیچیدم ،علی در بین ما شاخ و شمشاد ایستاده بود و بدون خجالت ،لبخندی بر لب داشت و بر و بر به چشم هامون نگاه می کرد دلم می خواست گلوشو با دندون بجوم ،اونقدر ناراحت بودم که اگه ترس از مسیولین مدرسه نبود همونجا کله شو می کندم . یکی دو تا از بچه ها شروع به اعتراض کردند که آقا اجازه ...علی.......ما انگ.........علی ........ اما صدای بلند خنده ی بچه ها که گوش فلک را کر می کرد واز شنیدن این خبر ،از خنده داشت روده هاشون بیرون می ریخت ، مانع رسیدن صدای اعتراض ما می شد و فایده ای هم نداشت ،کاریست که شده بود . این آبرو ریزی به این آسونی جمع شدنی نبود.

وقتی دانش آموزان به کلاس ها هدایت می شدند هر کدومشون از جلوی ما رد می شد دهانشون که تا بنا گوش از خنده باز بود جای خودش ،متلکی ،لیچاری ، شکلکی ،سوتی و................نیز نثارمون می کردند .

آب شده بودم ،منی که به خودم می بالیدم ،توی کلاس شاگرد ممتاز بودم و در ورزش حرف زیادی برای گفتن داشتم و در فعالیت های فوق برنامه چه در روزنامه دیواری ،چه در دیکلمه، هنر و..... همیشه یکی از منتخبین مدرسه بودم ، با این فضاحت هر چه که رشته بودم پنبه شده بود در آن چند دقیقه هزار فکر جور وناجور از مغزم مثل برق و باد گذشت ،خود کشی ، ترک تحصیل ، ترک شهر و دیار و.......... پس از رفتن دانش آموزان به کلاس،معاون گفت همین جا بمونید تا همراه خانوم های بهداشت برای معرفی به دکتر بروید می خواستم فرار کنم ولی بچه ها آرومم کردند که فعلا کاری نکنم .معاون مدرسه نگاهی از پشت عینک ذره بینی و از سر تمسخر از گوشه ی چشم به ما کرد و نگاه سنگینش ،چند لحظه ای در چشمانم متوقف شد (شاید در دل می گفت تو چرا؟)

به محض رفتن معاون ،با مشت ولگد به جان علی افتادیم ،از درد ضربات نعره می کشید و دور محوطه می دوید و هر کدوم که بهش می رسیدیم ضربه ای نثارش می کردیم . از نفس افتاد و ماند ،نفس هاش تند شده بود و با همان حالت گفت برای چی می زنید یکی دو تا مشت و لگد دیگه نوش جان کرد دست هاشو به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت نزنید این چه رفاقتیه ، من قصد کمک داشتم مگه دعوتتون کرده بودم ....اشک تو چشمهاش جمع شده بود یکهو تموم کینه ام فرو نشست جلوی بچه ها رو گرفتم ،دیگه نزنیدش ، تو هق هق گریه گفت خودتون خواستید التماس کردید من که گناهی ندارم جز اینکه خواستم بهتون کمک کنم و در جواب بچه ها گفت از کجا می دونستم انگل دارم ،بخدا اگه می دونستم این کار را نمی کردم . تحت تاثیرش قرار گرفتم . گفتم راست میگه خودمون خواستیم خود کرده را تدبیر نیست اگه برای آسایش و رهایی خودمون کار را به دیگری واگذار کردیم خوب باید هزینه ش روهم بپر دازیم ،حالا بیایید عقل هامون را رو هم بزاریم که این گند را چگونه پاک کنیم .

در بین راه بهداشت داستان را برای خانوم های بهداشت تعریف کردیم خنده شان گرفته بود و تا خود اداره ریز ریز می خندیدند. یکیشون صدامون کرد تو اتاق وگفت پس از آزمایش اگه ادعاتون درست باشه نامه ای به مدیر دبیرستان می نویسیم که برچسب ها اشتباه خونده شده و شما از اولش هم انگل نداشتید حالا برید نمونه ها را بیارید ولی این دفعه از کسی قرض نکنید. گر چه بعد از چند روز به قولشون عمل کردند و ما هم یک کپی از نامه شان را در برد مدرسه زدیم اما تا مدت ها داستان، موضوع خنده ی بچه ها بود..

ناصر-اسفند-91

هیچ نظری موجود نیست: