درخودتنیده ام
ازدردبی تو بودنت
شاید
تادرروز آزادی
پروانه ای بی پیله باشم.......
برگیسوان زیبایت
تابستان 403
درخودتنیده ام
ازدردبی تو بودنت
شاید
تادرروز آزادی
پروانه ای بی پیله باشم.......
برگیسوان زیبایت
تابستان 403
پیاز
لذت فردا
می شوم همراه ،به از تنها شدن
یا چو قطره درپی دریا شدن
می زنم آشفته حالی راکنار
می روم تا قله ی شیدا شدن
اشکِ باران دربهاران سرکش است
قطره هایی از تبار ما شدن
بعدازین هرگز نتوانم گریست
خشم وکین درسینه هامان جا شدن
کشورزیبا دلانِ خوب روی
حیف اسیردست نااهلا شدن
باسرانگشتم نشانت می دهم
ردِخون هایی که زیرپا شدن
کیستن اینان،ازکجاها آمدند
چون شغالان برسردنیا شدن
ارمغان نیستی شان بین فزون
عشق را نه،مرگ را معناشدن
ازتبار رستم وسهراب تاامروزمان
سردرون سینه هامان تا شدن
ای اسف بر روزهای سخت پیش
ای هواراز درد بی سوداشدن
ابرهای تیره را بنگرکه باز
بسته اند راه دل از نورا شدن
خفته است درپشت ابرخورشیدولیک
نورنزدیک است به شرط پاشدن
مانده ام درانتظار گویشی
کزصدایش گوش ودل بیناشدن
راه رفتن بعداین هموارشود
درمسیرراه عشق ماناشدن
قطره بودیم جمع گردیم با شما
همچو رود درمعبردریا شدن
سنگ گربارد نداریم واهمه
غرقه خواهدشدبه سیل ماشدن
باورم آینده ای ست درپیش رو
مثل خورشیدکزافق پیداشدن
زنده خواهیم شدبا همتاشدن
بعدشب بالذت فرداشدن
ناصر/زمستان/1401
سوی خورشید شبانه می نگرم
پشت ذهنم که سایه در راه است
ماه به طعنه زیرگوشم گفت
کی به خورشیدرفیق وهمراه است
پشت ابری زِ دیده پنهان گشت
چادرشب کشیدبه چشمانم
راه خودرادوباره گم کردم
نور ها گم شدند پریشانم
شاپرک ها به شب ندا دادند
چادرت را زِ سربکش ای شب
این حجاب سیاه زِ سربردار
روشنی بخش به جان هر بیمار
ابرها زِ روی ماه رفتند
نورماه باز رسید به زمین
جغد هایی که طول شب خواندند
در خرابه ها نشسته اند به کمین
چادرش را زِ سرکنارزده است
آن سیاهی که خفته بود به زمین
شب تاری که تا سحرخواب است
نورخورشیدرساند به رنج زمین
وهم اندیشه نورمهتاب است
نوردزدیده گشته،سایه ی توست
این نشانه همیشه می بینم
بازتاب،نور شبانه ی توست
روبه خورشیدشبانه می رفتم
سایه ها گم شدند به شهر امید
پشت آن کوه نشانه ای دیدم
از افق تا کرانه ی خورشید
کورسویی ز قعر شب می زد
کین نشانی زعشق وخواسته ی ماست
راه رفتن نه سهل وآسا ن است
نور امید به بام خانه ی ماست
ناصر/آذرماه/۹۹
شهر عبوس
این غبار بر برج و باروهای شهر
گرد غربت یا غباری دیگر است
این همه افسردگی بر پیکر
مردم افسرده ام کی دیده است
آسمان صاف و آبی سال هاست
در دیار کودکی گم گشته است
مردمی چون مرده،خاموش در غبار
رنگ شادی را به یغما برده است
جای جای کوچه با پس کوچه ها
رنگ مرگ بر زندگی چربیده است
این غبار غربت است یا خاک مرگ
روی شهرم بی دریغ پاشیده است
رخت هامان تیره و خاکستری
در کدامین جای
دارد مشتری
رنگی در رنگین کمان نادیده است
آسمان رخت سیاه پوشیده است
شادی گویا نیست اندر شهر من
مردمان رخت عزا پوشیده تن
هر کسی در کار خود گشته اسیر
کوچک و گرد و جوان گردیده پیر
چین پیشانی بزرگ ابروی،کج
چشم هامان تنگ و لب آویخته تر
این قیافه و کراهت چیره تر
خنده بر لب هایمان برچیده تر
مردم شهر جملگی با هم قهر
گو چه کس ارث پدر را خورده تر
عده ای از فهم،مشت هاشان تهی
بی جهت در کار دیگر مدعی
هر زمان بادی وزد هر سو به شهر
خاک مرده آورد بر روی شهر
گور وگورستان به گرداگرد شهر
مرده هامان بر مزاران خفته تر
بهترین اوقات ،شب پنجشنبه است
این تفرج گاه که مهد خنده است
فوج فوج مردمان این دیار
جملگی تفریح کنند در هر مزار
هیچ کس در شهر ما غمخوار نیست
هیچ فردی را رفیق و یار نیست
هر کسی سر در گریبان خود است
جمله تنهایند که تنهای خود است
مجلس شادی همانند عزاست
جای مطرب ،نوحه خوان پر مدعاست
سال هاست ساز و نوا در گنجه است
آن یکی بشکسته، وان دق کرده است
صورت غمگین و نازیبای شهر
این سکوت وهم برانگیزنده در سیمای شهر
مردمان گویی که لال اند و کرند
هر کدام دست ندامت بر سرند
آفتاب بی رمق در پشت ابر
سایه اش خاکستری بر روی شهر
آن غبار و ماتمش کافی نیست
رنگ نقاش هم به جد خاکستریست
این عجب شهریست عبوس و سر به زیر
عشق در دل های پر کینه اسیر
آنچه گویم مثل یک افسانه است
قلب عشاق،همچو شهر ویرانه است
ناصر-مردادماه91