۱۴۰۳ تیر ۶, چهارشنبه

پیله

 


درخودتنیده ام

ازدردبی تو بودنت

شاید

تادرروز آزادی

پروانه ای بی پیله باشم.......

        برگیسوان زیبایت

تابستان 403

۱۴۰۱ اسفند ۲, سه‌شنبه

پیاز

 پیاز

تومست وملنگی ،تونرده بازی پیاز
سفیرلایه های درونی،توقصه سازی پیاز
عجب صفای دلی،عجیب مناعت طبع
چه بوی عطرخوشی،چه بوی نازی پیاز
شنیده ام زِ خلایق که گوجه پیش تاز است
بدان به عصرهزاره،تویکه تازی پیاز
درون سفره ی هفت سین،به جای سیب وخیار
نشسته به اوجی، چه پُر زِ رازی پیاز
چه چیزی چون توتواند به خیزدازقیمت
توخود به اوج سمایی،توبرفرازی پیاز
چه سال خوب ونکویی،چه سالی پُر رونق
حدیث محفل انسی، توسرونازی پیاز
عجیب توقدکشیدی به قامت توپولت
توگنج اشک ونیازی، بداهه سازی پیاز
چگونه وصف تو گویم،میان حمدوثنا
حدیث عشق نخوانم که پُرگدازی پیاز
شبی به یادتوبودم میان خواب وخیال
چه طعم تند ولذیذی،توعشوه سازی پیاز
چه برگ نرم وظریفی،به قامت ِچومَه ات
محاق شب آخر، دراهتزازی پیاز
گذشت آن زمانی، که مردمانی فقیر
کشند دستی به جانت،تودور زِ آزی پیاز
تومیوه ای زِ بهشتی،به جای گندم وسیب
درون مشت حوایی،توپرده بازی پیاز
درآرزوی وصالت،تهی شده جیبم
به مغزنازسفیدت،توشهنوازی پیاز
دلم برای توتنگ است،بیابه بالینم
به برگ برگ وجودت،ترانه سازی پیاز
شنیده ام کسانی ،به جای ماتیک ورژ
اسانس بوی تومالند که چشم نوازی پیاز
که گفته است که دلار،سرکشیده تا به فلک
توخود فرای دلاری،توارز بازی پیاز
هزاربیت زِ توگویم، ووصف تونشود
به رنگ قرمزوزردت،توپیش نمازی پیاز
ناصر......زمستان 1401

۱۴۰۱ اسفند ۱, دوشنبه

 

لذت فردا

می شوم همراه ،به از تنها شدن

یا چو قطره درپی دریا شدن

می زنم آشفته حالی راکنار

می روم تا قله ی شیدا شدن

اشکِ باران دربهاران سرکش است

قطره هایی از تبار ما شدن

بعدازین هرگز نتوانم گریست

خشم وکین درسینه هامان جا شدن

کشورزیبا دلانِ خوب روی

حیف اسیردست نااهلا شدن

باسرانگشتم نشانت می دهم

ردِخون هایی که زیرپا شدن

کیستن اینان،ازکجاها آمدند

چون شغالان برسردنیا شدن

ارمغان نیستی شان بین فزون

عشق را نه،مرگ را معناشدن

ازتبار رستم وسهراب تاامروزمان

سردرون سینه هامان تا شدن

ای اسف بر روزهای سخت پیش

ای هواراز درد بی سوداشدن

ابرهای تیره را بنگرکه باز

بسته اند راه دل از نورا شدن

خفته است درپشت ابرخورشیدولیک

نورنزدیک است به شرط پاشدن

مانده ام درانتظار گویشی

کزصدایش گوش ودل بیناشدن

راه رفتن بعداین هموارشود

درمسیرراه عشق ماناشدن

قطره بودیم جمع گردیم با شما

همچو رود درمعبردریا شدن

سنگ گربارد نداریم واهمه

غرقه خواهدشدبه سیل ماشدن

باورم آینده ای ست درپیش رو

مثل خورشیدکزافق پیداشدن

زنده خواهیم شدبا همتاشدن

بعدشب بالذت فرداشدن

ناصر/زمستان/1401

۱۳۹۹ آذر ۱۵, شنبه

سوی خورشید

 

سوی خورشید شبانه می نگرم

پشت ذهنم که سایه در راه است

ماه به طعنه  زیرگوشم گفت

کی به خورشیدرفیق وهمراه است

پشت ابری زِ دیده پنهان گشت

چادرشب کشیدبه چشمانم

راه خودرادوباره گم کردم

نور ها گم شدند پریشانم

شاپرک ها به شب ندا دادند

چادرت را زِ سربکش ای شب

این حجاب سیاه زِ سربردار

روشنی بخش به جان هر بیمار

ابرها زِ روی ماه رفتند

نورماه باز رسید به زمین

جغد هایی که طول شب خواندند

در خرابه ها نشسته اند به کمین

چادرش را زِ سرکنارزده است

آن سیاهی که خفته بود به زمین

شب تاری که تا سحرخواب است

نورخورشیدرساند به رنج زمین

وهم اندیشه نورمهتاب است

نوردزدیده گشته،سایه ی توست

این نشانه همیشه می بینم

بازتاب،نور شبانه ی توست

روبه خورشیدشبانه می رفتم

سایه ها گم شدند به شهر امید

پشت آن کوه نشانه ای دیدم

از افق تا کرانه ی خورشید

کورسویی ز قعر شب می زد

کین نشانی زعشق وخواسته ی ماست

راه رفتن نه سهل وآسا ن است

نور امید به بام خانه ی ماست

 

ناصر/آذرماه/۹۹

۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه

 

شهر عبوس

این غبار بر برج و باروهای شهر

گرد غربت یا غباری دیگر است

این همه افسردگی بر پیکر

مردم افسرده ام  کی دیده است

آسمان صاف و آبی سال هاست

در دیار کودکی  گم گشته است

مردمی چون مرده،خاموش در غبار

رنگ شادی را به یغما برده است

جای جای کوچه با پس کوچه ها

رنگ مرگ بر زندگی چربیده است

این غبار غربت است یا خاک مرگ

روی شهرم بی دریغ پاشیده است

رخت هامان تیره و خاکستری 

 در کدامین جای دارد مشتری

رنگی در رنگین کمان نادیده است

آسمان رخت سیاه پوشیده است

شادی گویا نیست اندر شهر من

مردمان رخت عزا پوشیده تن

هر کسی در کار خود گشته اسیر

کوچک و گرد و جوان گردیده پیر

چین پیشانی بزرگ ابروی،کج

چشم هامان تنگ و لب آویخته تر

این قیافه و کراهت چیره تر

خنده بر لب هایمان برچیده تر

مردم شهر جملگی با هم قهر

گو چه کس ارث پدر را خورده تر

عده ای از فهم،مشت هاشان تهی

بی جهت در کار دیگر مدعی

هر زمان بادی وزد هر سو به شهر

خاک مرده آورد بر روی شهر

گور وگورستان به گرداگرد شهر

مرده هامان بر مزاران خفته تر

بهترین اوقات ،شب پنجشنبه است

این تفرج گاه که مهد خنده است

فوج فوج مردمان این دیار

جملگی تفریح کنند در هر مزار

هیچ کس در شهر ما غمخوار نیست

هیچ فردی را رفیق و یار نیست

هر کسی سر در گریبان خود است

جمله تنهایند که تنهای خود است

مجلس شادی همانند عزاست

جای مطرب ،نوحه خوان پر مدعاست

سال هاست ساز و نوا در گنجه است

آن یکی بشکسته، وان دق کرده است

صورت غمگین و نازیبای شهر

این سکوت وهم برانگیزنده در سیمای شهر

مردمان گویی که لال اند و کرند

هر کدام دست ندامت بر سرند

آفتاب بی رمق در پشت ابر

سایه اش خاکستری بر روی شهر

آن غبار و ماتمش کافی نیست

رنگ نقاش هم به جد خاکستریست

این عجب شهریست عبوس و سر به زیر

عشق در دل های پر کینه اسیر

آنچه گویم  مثل یک افسانه است

قلب عشاق،همچو شهر ویرانه است

                     ناصر-مردادماه91

۱۳۹۸ دی ۱۹, پنجشنبه

هوای تو




هوای تو ،نی
هوا دووارته سرد آیید ولی هوا،هوایِ تو، نی
مو نِه بَوخش ایر ،ئی غزل بهایِ تو، نی
به ذوق شال و کلاه تو ، برف ایَر باره
به کیچه مون سالیان درازی رچِ پایِ تو، نی
و باد که با هوس رخت های روی طِناف
به رقص اومده ولی لباس، لباسِ ِ تو، نی
به خوت نَییر اَیَر مو کمی زِ خوم دو دِلِم
دِلِم کلا فَه آیید ایَر که اینجه جایِ تو، نی
صدای تُک تُک بارون که پشت شیشَه خوره
غمی حزین به صداشه که درصدای تو، نی
تو نیستی وُ، ئی دِلِم زِ غصه وا نیوَه
غمی سیاست به دلم که ئی ،تیایِ تو، نی
پتی آییده ویرم زِ خاطرات خوشت
بِوخش مونه به قدیما کسی به جای تو،نی
ناصر – دیماه /
----------------------------------------
دووارته = دوباره
بوخش = ببخش
نییر = نگیر
تک تک=چک چک ،چکه
سیاست= سیاه است
پتی=خالی،تهی
ویر=خاطر،یاد