لذت فردا
می شوم همراه ،به از تنها شدن
یا چو قطره درپی دریا شدن
می زنم آشفته حالی راکنار
می روم تا قله ی شیدا شدن
اشکِ باران دربهاران سرکش است
قطره هایی از تبار ما شدن
بعدازین هرگز نتوانم گریست
خشم وکین درسینه هامان جا شدن
کشورزیبا دلانِ خوب روی
حیف اسیردست نااهلا شدن
باسرانگشتم نشانت می دهم
ردِخون هایی که زیرپا شدن
کیستن اینان،ازکجاها آمدند
چون شغالان برسردنیا شدن
ارمغان نیستی شان بین فزون
عشق را نه،مرگ را معناشدن
ازتبار رستم وسهراب تاامروزمان
سردرون سینه هامان تا شدن
ای اسف بر روزهای سخت پیش
ای هواراز درد بی سوداشدن
ابرهای تیره را بنگرکه باز
بسته اند راه دل از نورا شدن
خفته است درپشت ابرخورشیدولیک
نورنزدیک است به شرط پاشدن
مانده ام درانتظار گویشی
کزصدایش گوش ودل بیناشدن
راه رفتن بعداین هموارشود
درمسیرراه عشق ماناشدن
قطره بودیم جمع گردیم با شما
همچو رود درمعبردریا شدن
سنگ گربارد نداریم واهمه
غرقه خواهدشدبه سیل ماشدن
باورم آینده ای ست درپیش رو
مثل خورشیدکزافق پیداشدن
زنده خواهیم شدبا همتاشدن
بعدشب بالذت فرداشدن
ناصر/زمستان/1401
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر