۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

خواست محال

خواست محال


آن برقِ نگاهت چنان بر منِ عاشق

انداخته حریقی که جان و بدنم سوخت

این قلبِ پریشان چنان در طپش افتاد

گویی شده مشتی و مدام بر جگرم کوفت

این سینه ی پر درد چنان سوخته از عشق

ویران شده این خانه که از عشق تو می سوخت

آن خنده ی زیبا به لبانِ نمکینت

آب کرده دِلَم قند، به طوری نتوان گفت

تو شهره ی شهری ، چنان کرده ای غوغا

کین گَرد و غُبار را از این شهر نتوان روفت

با ناز و کِرِشمه که اسیر کردی به عشوه

خاکسترِ خاموش شده را ، شعله بر افروخت

زیبا وَش و مستی و یک شهر به تو عا شق

در نردِ به عشاق، چقدر تاس بِشَوَد جفت

با این همه عاشق بگفت ،چشمِ تو جانا

دنبالِ کسی است که مهر در دلت اندوخت

هان ای گل زیبا اگر سوی من آیی

از شوق تو خواهم، زمین را به سمان دوخت

تا این بگفتم به جمع همهمه افتاد

این کیست که بی پایه زَنَد حرفِ بسی سُست

پیری به ناگه از این گفته بر آشفت

گفت: پس گیر که حرفَت بوَد یاوه و هم مفت

ای خام تو دانی ، که شهری شده مفتون

خود گو: چسان گل به هر خار بِشَوَد اُخت

گفتم: که ای پیر ، که این حرف به دلم بود

تا رازِ دلم را بگشودم ، زدی سرکوفت؟

ای پیر بِدانم کزین حرف نتوان خفت

با هم چو منی خُرد، به هیچ وجه نشود اُخت

او با منِ مسکین به هیچ رو نشَوَد جفت

او چون دّرِ نابی ست که آسان نتوان سُفت

ما مردم بیچاره و عاشق ،چنانیم که حتی

این خواستِ محال را به خواب هم نتوان گفت

ناصر - شهریور 92







۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

آب

آب


ظهر شهریور و تابش خورشید بر روی زمین

گرمی و داغیِ بوسه به زمین را تو ببین

از هم آغوشیِ خورشید، زمین در شَعَف است

آن قَدَر تنگ بغل کرده، هوا در تَعَب است

سایه ای نیست مگر آنکه عمود بر خود اوست

باغ و بوستان و گل و بوته و آنچه که در اوست

مور و مار و ملخ و نبات و هر جانوری

هر چه جانی به تنَش هست،شده سخت بری

همگان تشنه شده سخت به گرمای تموز

آب تنها ترین مایعِ جان است ، هنوز

قدر این مایع بدانیم که این آبِ حیات

گر نباشد همگی سخت بمیریم به ممات

ناصر- شهریور 92

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

تقدیر

تقدیر


با دیدن تو عشقِ جوانی به سرم شد

چشمان تو با یاد نگار همسفرم شد

رفتم به زمانی که او عاشقِ من بود

دل شیفته و دلداده ی آن یاس و سمن بود

دوران جوانی نه با غصه و غم بود

هر لحظه ی آن خاطره ای در دلِ من بود

چون بچه گهی قهر گهی آشتی نمودیم

هرگز نه به دل کینه و نه کینه به هم بود

هر خنده ی او قند به دلم آب نمودی

هر عشوه ی او،کوهی زِ بی تابی من بود

هر روز برای یکدگر نامه نوشتیم

گویی که نا گفته یِ مان بیش و نه کم بود

با حیله و تزویر وهر نقش که خَفَن بود

بازی بنمودیم که قصد دیدن هم بود

در خانه بِشُد حبس که حکم پدرش بود

چون سخت ترین رنج و عذاب دوریِ هم بود

چه اشک ها که بریختم ،به وقتی که به حبس بود

دلتنگِ نگا هش چو بلبل به قفس بود

من ساده و عاشق ،به عشقی که قسم بود

افسوس که تقدیر خلافِ دلِ من بود

وقتی که شنیدم نه باور و نه ظن بود

آن آینه ی عشق،شکستش دلِ من بود

او رفت و هزار خاطره اش در دلِ من ماند

چشم سیه اش پرتو ماه ، هر شبِ من بود

ناصر –مرداد 92









۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

عشق اول

عشق اول


با یاد تو دوران جوانی که به سر کرد

در هجر تو هر لحظه غم از سینه گذر کرد

دانی که به یادت چه شب ها که گریستم

اشکی که چو سیل آمد و از دیده گذر کرد

شب تا به سحر قصه ی عشاق بخواندیم

روز ها من و تو بازیِ عشاقِ دگر کرد

بر شانه گذاشتی سر و تو زمزمه کردی

در گوش من از عشقی که با شمس و قمر کرد

گفتی که بجز من به کسی دل نسپاری

افسوس که رفتار تو با من که حذر کرد

رفتی و به یادت چه شب ها که سحر کرد

در یاد تو این خانه مرا زیر و زِبَر کرد

در خواب فقط یاد تو در دیده نظر کرد

بر ابرِ خیالت،چه وقت ها که سفر کرد

ماه در نظر آمد چو جمالِ تو به در کرد

چون جلوه ای از روشنیِ صبح ِسحر کرد

چشمان سیاهت به هر کس که نظر کرد

بر قلب پریشم چقدر خون به جگر کرد

سال هاست که ندیدم رخِ چون قمرت را

عکسی ز تو دیدم به قلبم چه اثر کرد

تو عشقِ ازل هستی و جز تو ندهم دل

از من تو گذشتی ، و این عشق که ضرر کرد

امروز شنیدم که جدا گشته ای از او

ای وای که با عشقِ من اینگونه خطر کرد

تو بر من مسکین ،چرا دل نسپاری ؟

با آنکه جوانی به سر و عمرکه هَدَر کرد

من عاشقم و عشق تو با من که ثمر کرد

شیرین شود ایام، چو شهدی که شکر کرد

ناصر – مرداد 92

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

تهمت

تهمت


شب گذشت، روز که خورشید به تماشا آمد

او به نزدیکی صبح یکه و تنها آمد

دلِ پَر پَر شده ای داشت که بگذاشته و تر سا آمد

مردی افسرده و غمگین ، به سر حد تمنا آمد

کوچه ،خاکستری و زرد و عبوس در نظرش تا آمد

کوهی از ماتم و اندوه به دلَش ماند، که اینجا آمد

کفتری پَر زد و بر روی درخت باز آمد

گویی با راز دلش همدلی همراز آمد

زیر عینک نگهی بر سر آن شاخه نمود

گفت، زجر دیده تر از من مسیح بود که چلیپا آمد

یار تو رفت و غمی بر دلِ پُر غصه نهاد

اما او رفت و خبر در پی اش بی جا آمد

باورم شد که دلش با دگری همراه شد

چون که حرفِ دگران بر من پذیرا آمد

گفت چرا لابه کُنَد از زدنِ ریگی خُر د

آنکه سنگ زد نداند که چه بر ما آمد

تهمت مردم نادان دلش را نسوزود

سوخت از ضربه ی ریگی که از ما آمد

آنچنان خُرد شد از تهمت بیهوده ی ما

هر چه آمد به سرش از سخن ما آمد

آه که دلسوخته شدم کز ستمی بر او رفت

زخم دل خوب نشود،رنجی که از ما آمد

عمری از شرم نگاهش،گریزان شده ام

شرمِ این بار گران بر سرم یک جا آمد

گر خدا مرگ دَهَدَم، از دل و از جان طلبم

رفع این تهمت و ننگ گرچه مهیا آمد

کفتر از شاخه پرید ،رفت به دریا برسد

دل دریایی او رفت و چه زیبا آمد

گفت بخشیده مرا، وای بر این احوالم

من که شرمنده ترم،اوست چو دریا آمد

ناصر –مرداد 92







۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

عشق قدیمی

عشق قدیمی


دیری ست دلم در گروِ عشق تو ماند ست

شیرین تر از نام تو بر کام و دهانم ننشاندست

هر وقت که کنم یاد تو این دل به تکاپوست

گویی که دلِ کوچک من در پیِ آهوست

جز تو به مرامم کس دیگر نشود دوست

انگار طلسم گشته ام از نام تو ای دوست

هر جا نظر افتد، نشان تو در آنجاست

هم چشم و دلت هم حواست به دلِ ماست

عاشق شده ام دیری و عشقت به سرِ ماست

بر وِرد زبان دگران ، حرفِ دلِ ماست

هیچکس به جهان جز تو به قلبم نشود راست

این عاشق بیچاره فقط عشق تو را خاست

در پای تو ماندم ،بگو عمر به چه معناست

گشتم زِ جوانی و میانم نشود راست

این گرد سپیدی که بر موی من و ماست

این تجربه ی عشق قدیمی ست که بر جاست

آزرده نگشتم زِ تو چون عشق فریباست

نومید نباشم که روزی دلت این جاست

ای ماه دل آرا برون شو که چه زیباست

این شوق وصال حاصلِ یک عمر جَدَلِ ماست - ناصر---مرداد 92







۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

معنای عشق

معنای عشق


دستانِ سپید تو بر برگِ شقایق ها

مجنون بِشَوَد بی تاب،آن عاشق بی همتا

بر برگِ گُل نرگس ، لب بر لب سوسن ها

چون عشق طرب انگیزد،بر قلبِ تک و تنها

وِرد لبِ ماها شد ، دلداده و دل گیرها

تا وقت خروس خوان گفت، حرف تا سر شبگیرها

چشمانِ سیاهِ تو ، همچون بَرِه آهو ها

دل های اسیر گشته ، در بیشه و نخجیر گاه

عشق را تو چه می بینی؟با این همه عاشق ها

هم قصه ی مجنون را ،هم وامق وهم عذرا

عشق عادتِ بد مستی ست یا مستِ به عادت ها

من هیچ ندانم جز، این دردِ دِلِ تنها

از خسرو و شیرین پرس، یا عشقِ دلِ لیلا

فرهاد چه خواهد کرد،با تیشه به کرمانشاه

باز هم ندانم من ، عشق را چه کنم معنا

تا نامِ تو بِشنیدَم ، قلبم بِکَنَد از جا

ناصر- مرداد 92





۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

اهدا

اهدا


دوست دارم زنده ها را یاد کنیم

نی که هر روز مرگ را فریاد کنیم

گرچه روزی می رویم از این سرا

دوست دارم زندگی را قبل از آن زیبا کنیم

ما ز خاکیم ،باورم آید شویم روزی ز خاک

باز روید سبزه ای از ما ، که شاید ها کنیم

در سحر گاهان در آید روی هر برگ شبنمی

قدر زیبایی بدانیم،یاد رُستن ها کنیم

زندگی زیباست اگر با چشم زیبا بنگری

غیراز این در حسرت مردن، دریغا ها کنیم

گرچه سختی های بسیار دیده ایم در این جهان

زندگی جنگ است ، اما بهر خوبی ها کنیم

وقت رفتن سفره ای گسترده نیز بر پا کنیم

دور سفره زندگی با عشق را هجا کنیم

لاجرم این سفره را باید به وقتش تا کنیم

آنچه مانَد جای ما بر دیگری اهدا کنیم

ناصر –مرداد 92









۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

جنگ چوو

جنگِ چو
جمع وا بیدن ،یلون ِ بختیار
بیش علی،ستار و عاموم هوشیار
بیشتر ِ ایل  اووِ دِن  وُر مین مال
جشن عاروسی ِ شیرزاد وا غزال
ساز و سرنا و دُهُل غوغا اِ کرد
کُل خلایق، اِ زصِداش ،شیدا اِ کِرد
رقص ِ چوپی بید و لرزون و سه پا
دست اِشوندِ ن ، پا اِ کوفتِن خاله ها
شون به شون ِ هم اِ چرخیدن یَلون
دودرا وا کُر یَل و پیر و جَوون
هر طرف نیز سور و ساتی بید به پا
اُ طرف تر چنگِ چوو بید و دو پا
هو یَکی وُر مین ِ دستش ترکه بید
اُ دگر گویی که دستش نیزه بید
سمبلی اِز نیزه و شمشیر بید
جنگِ میدان بین دو تا شیر بید
جنگِ چوو رسم لُرون سر خوشه
عاروسی با جنگِ چوو خیلی خوشه
جنگِ چوو تمرینیه سی کارسون
وقت ِ تنگ، گره گُشه از بارسون
جنگِ چوو گاه رزم و گاهی خنده یه
شادی و شور بین هر بیننده یه
چوووا ترکه هی اِ چرخه بین و اِ ز رفتارسون
جنگِ چوو جنگه، ولی آزار نَوینه یارسون
همه شاد و خرمند ، هم مین ایل ، هم زیر کو(کوه)
تق و تق سر پُر و برنو بید وپنج تیر نو
جشن جشن شا دیه ،کِل اِزِنن،ناناش کُنِن
عاروسی یِه بختیاری یَه همه شاواش کُنِن
 ناصر- مرداد 92