تهمت
شب گذشت، روز که خورشید به تماشا آمد
او به نزدیکی صبح یکه و تنها آمد
دلِ پَر پَر شده ای داشت که بگذاشته و تر سا آمد
مردی افسرده و غمگین ، به سر حد تمنا آمد
کوچه ،خاکستری و زرد و عبوس در نظرش تا آمد
کوهی از ماتم و اندوه به دلَش ماند، که اینجا آمد
کفتری پَر زد و بر روی درخت باز آمد
گویی با راز دلش همدلی همراز آمد
زیر عینک نگهی بر سر آن شاخه نمود
گفت، زجر دیده تر از من مسیح بود که چلیپا آمد
یار تو رفت و غمی بر دلِ پُر غصه نهاد
اما او رفت و خبر در پی اش بی جا آمد
باورم شد که دلش با دگری همراه شد
چون که حرفِ دگران بر من پذیرا آمد
گفت چرا لابه کُنَد از زدنِ ریگی خُر د
آنکه سنگ زد نداند که چه بر ما آمد
تهمت مردم نادان دلش را نسوزود
سوخت از ضربه ی ریگی که از ما آمد
آنچنان خُرد شد از تهمت بیهوده ی ما
هر چه آمد به سرش از سخن ما آمد
آه که دلسوخته شدم کز ستمی بر او رفت
زخم دل خوب نشود،رنجی که از ما آمد
عمری از شرم نگاهش،گریزان شده ام
شرمِ این بار گران بر سرم یک جا آمد
گر خدا مرگ دَهَدَم، از دل و از جان طلبم
رفع این تهمت و ننگ گرچه مهیا آمد
کفتر از شاخه پرید ،رفت به دریا برسد
دل دریایی او رفت و چه زیبا آمد
گفت بخشیده مرا، وای بر این احوالم
من که شرمنده ترم،اوست چو دریا آمد
ناصر –مرداد 92
شب گذشت، روز که خورشید به تماشا آمد
او به نزدیکی صبح یکه و تنها آمد
دلِ پَر پَر شده ای داشت که بگذاشته و تر سا آمد
مردی افسرده و غمگین ، به سر حد تمنا آمد
کوچه ،خاکستری و زرد و عبوس در نظرش تا آمد
کوهی از ماتم و اندوه به دلَش ماند، که اینجا آمد
کفتری پَر زد و بر روی درخت باز آمد
گویی با راز دلش همدلی همراز آمد
زیر عینک نگهی بر سر آن شاخه نمود
گفت، زجر دیده تر از من مسیح بود که چلیپا آمد
یار تو رفت و غمی بر دلِ پُر غصه نهاد
اما او رفت و خبر در پی اش بی جا آمد
باورم شد که دلش با دگری همراه شد
چون که حرفِ دگران بر من پذیرا آمد
گفت چرا لابه کُنَد از زدنِ ریگی خُر د
آنکه سنگ زد نداند که چه بر ما آمد
تهمت مردم نادان دلش را نسوزود
سوخت از ضربه ی ریگی که از ما آمد
آنچنان خُرد شد از تهمت بیهوده ی ما
هر چه آمد به سرش از سخن ما آمد
آه که دلسوخته شدم کز ستمی بر او رفت
زخم دل خوب نشود،رنجی که از ما آمد
عمری از شرم نگاهش،گریزان شده ام
شرمِ این بار گران بر سرم یک جا آمد
گر خدا مرگ دَهَدَم، از دل و از جان طلبم
رفع این تهمت و ننگ گرچه مهیا آمد
کفتر از شاخه پرید ،رفت به دریا برسد
دل دریایی او رفت و چه زیبا آمد
گفت بخشیده مرا، وای بر این احوالم
من که شرمنده ترم،اوست چو دریا آمد
ناصر –مرداد 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر