۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

تقدیر

تقدیر


با دیدن تو عشقِ جوانی به سرم شد

چشمان تو با یاد نگار همسفرم شد

رفتم به زمانی که او عاشقِ من بود

دل شیفته و دلداده ی آن یاس و سمن بود

دوران جوانی نه با غصه و غم بود

هر لحظه ی آن خاطره ای در دلِ من بود

چون بچه گهی قهر گهی آشتی نمودیم

هرگز نه به دل کینه و نه کینه به هم بود

هر خنده ی او قند به دلم آب نمودی

هر عشوه ی او،کوهی زِ بی تابی من بود

هر روز برای یکدگر نامه نوشتیم

گویی که نا گفته یِ مان بیش و نه کم بود

با حیله و تزویر وهر نقش که خَفَن بود

بازی بنمودیم که قصد دیدن هم بود

در خانه بِشُد حبس که حکم پدرش بود

چون سخت ترین رنج و عذاب دوریِ هم بود

چه اشک ها که بریختم ،به وقتی که به حبس بود

دلتنگِ نگا هش چو بلبل به قفس بود

من ساده و عاشق ،به عشقی که قسم بود

افسوس که تقدیر خلافِ دلِ من بود

وقتی که شنیدم نه باور و نه ظن بود

آن آینه ی عشق،شکستش دلِ من بود

او رفت و هزار خاطره اش در دلِ من ماند

چشم سیه اش پرتو ماه ، هر شبِ من بود

ناصر –مرداد 92









هیچ نظری موجود نیست: