تقدیر
با دیدن تو عشقِ جوانی به سرم شد
چشمان تو با یاد نگار همسفرم شد
رفتم به زمانی که او عاشقِ من بود
دل شیفته و دلداده ی آن یاس و سمن بود
دوران جوانی نه با غصه و غم بود
هر لحظه ی آن خاطره ای در دلِ من بود
چون بچه گهی قهر گهی آشتی نمودیم
هرگز نه به دل کینه و نه کینه به هم بود
هر خنده ی او قند به دلم آب نمودی
هر عشوه ی او،کوهی زِ بی تابی من بود
هر روز برای یکدگر نامه نوشتیم
گویی که نا گفته یِ مان بیش و نه کم بود
با حیله و تزویر وهر نقش که خَفَن بود
بازی بنمودیم که قصد دیدن هم بود
در خانه بِشُد حبس که حکم پدرش بود
چون سخت ترین رنج و عذاب دوریِ هم بود
چه اشک ها که بریختم ،به وقتی که به حبس بود
دلتنگِ نگا هش چو بلبل به قفس بود
من ساده و عاشق ،به عشقی که قسم بود
افسوس که تقدیر خلافِ دلِ من بود
وقتی که شنیدم نه باور و نه ظن بود
آن آینه ی عشق،شکستش دلِ من بود
او رفت و هزار خاطره اش در دلِ من ماند
چشم سیه اش پرتو ماه ، هر شبِ من بود
ناصر –مرداد 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر