۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

شیرینی کار




نوجوانی عاصی در آن سوی شهر

پا برهنه بینوا دستار به سر

دست در دستان کهتر از خودش

اسپند دود و گدایی می نمود این سوی شهر

سوز و سرما استخوانش می سوزود

بر تن رنجور ولختش جامه ای یک لایه بود

کودک خردتر چنان یخ کرده بود

لرزش اندام خردش همچو رقص لرزه بود

راکبان از سوز سرما شیشه ها را بسته اند

چشم بر این کودکان گویی که دلخواه بسته اند

سهم تحقیر و ترحم سکه ای ناچیز بود

کودکان بر چشم بعضی کوچک و بس ریز بود

روز پایان گشت و دخل کارشان

کمتر از نان شب و ناچیز و بحث انگیز بود

اشک در چشمان و جانش خسته بود

رو به کهتر کرده این شعر را سرود

---------------

درمانده گشته ام از بار زندگی

سنگلاخ و بسته است شاهراه زندگی

دنیا به تیرگی دور و برم گرفت

روشن نمای به من دنیای زندگی

دستم به خواهش و جانم به التماس

پس چون رها شوم از حصر و بندگی

یا پاره پاره کن بند اسارتم

یا کن رها مرا از یوغ بردگی

بنگر که ما همه در عمق ظلمتیم

در زیر بار توقع و منتیم

اینجاست که سر در گریبان حسرتیم

دریوزه و بینوا در فلاکتیم

ماتم گرفته ی دنیای ثروتیم

راهی گشای به ما،از حصر بندگی

در اوج درد و سقوط اصالتیم

ما بندگان بی زبان جهالتیم

سر خورده و زبون در حماقتیم

بر خیز و رخ نمای در فصل بردگی

بیچاره مردمان که نمانده رمق به جان

در جستجوی لقمه ای ،از فرط خستگی

این ها همه غرق در کار و زحمتند

شرم از قلم به شرح بازار هرزگی

کو مردی از مردمان دیارمان

کو آن عزت و شرف و تبارمان

آن قصه گشت که یقه درانیم به غیرتی

یا بی حرمتی شنویم به ناموس و عصمتی

اینک همه خموده و نالان به عزلتیم

در کسب قوت نان همه مان در مرارتیم

اما دریغ با همه جهد و توانمان

دستانمان تهی ست جز رنج و فغانمان

دستان خواهشم به امیدی به سر شدست

شرم می کنم به دو چشمی که تر شدست

یک وضع خوب آرزوی بشر شدست

آن سفره کو که به رنگی دگر شدست

چشمان مادرم همه شب به در شدست

این گفته سال هاست ،شعر پدر شدست

شرم از نگاه اهل و عیالم نمی کنند

شرمنده گشته ام و حیا هم نمی کنند

بر مردمان دیارم نگاه هم نمی کنند

شاید نگاه به خدا هم نمی کنند

این بار زندگی توانم بریده است

از ترس و خوف جان زبانم بریده است

در این ظلام و تباهی کمر ها شکسته است

گویی چگونه گریزیم با پایی که بسته است

از فرق این و آن زبانم شراره است

تبعیض ناروا ، رنجی دوباره است

این آسمان تیره دگر بی ستاره است

این سینه های حزین تکه پاره است

از درد بی علاج تنم خسته گشته ام

از سوز و رنج دلم بیچاره گشته ام

کو آن طبیب که از ته دل فغان کشم

فریاد ال امان از عمق جان کشم

فریاد ال امان پدر هر شبانه روز

بیداد و تضرع مادرم هر شبی به روز

تاب و توان نمانده به چه کس لابه ها کنم

این درد جانگداز را به چه کس من بیان کنم

ای باغبان ، تو چرا بیراهه می روی

این خاک تشنه بر آبست کج راهه می روی

بر جای آنکه دهی بر گل و درختان آب

این آب پر بها به عبث هرزآبه می دهی

این مردمان همه محتاج و تشنه اند

از فرط تشنگی چو زمینی برشته اند

یک دم به خود آی و عمارت از نو کن

این باغ و خانه ز ماست تو فکر فردا کن

ای دوست،حرف دل از گوش جان شنوید

فریاد دادخواهی این بی کسان شنوید

این خیل درد مند در این سرا ز تواند

حرفی به مهر تو بگو ،صد مهر به جان شنوید

تا کی به چرخ دگران چوب کنید

این مردم غمدیده را مرعوب کنید

دل در ره مردمان به نیکی بگزار

بهتر که غریبه را در آغوش کنید

درمانده شدیم ز سختی دنیایی

راه بسته شده نمانده هیچ همراهی

دنیا به کام همگان گشته تلخ

شیرین بنمای تو روشنی دنیایی

دستار گدایی ز سرش باز نمود

بر خواست و عزم خویش آغاز نمود

دیگر نکنم گدایی تا جان دارم

این خانه ی ماست سهمی من از آن دارم

بر خیز که این عمارت از نو سازیم

این زیر بنا به فکر فردا سازیم

دست همه را بگیر که در خانه ی دوست

دلداده و عاشق مهیا سازیم

دستان کسی گیر که همراه باشد

هم عاشق وهم دوست دل ما باشد

سازیم به همت و نبوغ یاران

ویرانه سرایی که دنیا باشد

این سفره ی خالی ز نو پر گردد

لب های همه غرق تبسم گردد

این فقر و نداری ز همه دور گردد

شیرینی کار، بهار مردم گردد

ناصر-اسفند-91



۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

قصه ی عشق



قصه ی عشق

هیچکس اندازه ی من عاشق رفتار تو نیست

که در این شهر نشان کرده ی رخسار تو نیست

هر کسی را که مرا بیند و حرفی که زند

سخنش طعنه ای از کینه ، جز آزار تو نیست

تو بگو این چه رسمی ست که در خانه ی خود

شخص غماز وُ دورو در پی  دلدار تو نیست

او که با گوشه ی چشم ،یا به اشارت به کسان

های که این شخص همان یار خطا کار تونیست؟

خیل بدخواه وحسود نقشه کشند بر من و تو

که من از چشم تو افتم ،آنچه در کار تونیست

وای ازمردم  این شهر  جز این کاری نیست

داستانها ز تو سازند که درراسته ی بازار  تونیست

هر گلی بوی خودش دارد و با حرف که نیست

جان من ،ذره ای از ارزش وکردارتو نیست

من به عشق وقسمت سخت ارادت دارم

که در این معرکه چون من که هوادار تو نیست

من چنان شادم و خوشحال که با بانگ بلند

قصه ی عشق بخوانم گرچه اصرار تو نیست


ناصر-اسفند/94

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

روزگار




چه روزگار غریبی ست مگر نمی دانی

جماعتی به دغل کتاب به نیزه زدند

برای رضایت ظالم ریا و خدعه زدند

کلام دروغ وتملق زترس شحنه زدند

نه راه و رسم بزرگان بمانده نی هنری

به خالق هر اثری مهار و دهنه زدند

عجب مدار که نامردمان برای ماندن خویش

به مردمان دیارم زبان به طعنه زدند

چه مردمان شریفی که ورشکسته شدند

چه مادران عزیزی که چنگ به سینه زدند

نمانده ای که ببینی کوتوله های دغل

به جایگاه بزرگان نقاب به چهره زدند

چه کرده اند بر خود تا برای بقا

سر فرشته بریده ، به دیو بوسه زدند

حرامیان تبه کار به جای جای وطن

بساط دو رویی نشانده،بر آن خیمه زدند

چه گویمت که نسیه فروشان بی ایمان

برای فروش وطن با غریبه چانه زدند

نمانده ای که ببینی برای لقمه ای نان

خدای خویش نهاده ،به بنده سجده زدند

به این زمانه نگر کین منادیان چموش

به نام دین خدا ،سر ها به کینه زدند

دلم از جفای دوستان دغل خون است

هر آنچه خود بد نمو دند به نام بنده زدند

نمانده ای که ببینی ،خوشا به احوالت

بر عاشقان وطن چگونه ضربه زدند

زمانه عجیب است،هر آنچه خواهند گفت

گنه نکرده به جای دگر به فتنه زدند

به یاد آر به باغی امیر و سرداری

به جرم گفتن حق،رگش به دشنه زدند

سخن از گلایه بدار که تا دنیاست

خر مراد سوارند وبرآن تکیه زدند

ناصر- بهمن-91