چه روزگار غریبی ست مگر نمی دانی
جماعتی به دغل کتاب به نیزه زدند
برای رضایت ظالم ریا و خدعه زدند
کلام دروغ وتملق زترس شحنه زدند
نه راه و رسم بزرگان بمانده نی هنری
به خالق هر اثری مهار و دهنه زدند
عجب مدار که نامردمان برای ماندن خویش
به مردمان دیارم زبان به طعنه زدند
چه مردمان شریفی که ورشکسته شدند
چه مادران عزیزی که چنگ به سینه زدند
نمانده ای که ببینی کوتوله های دغل
به جایگاه بزرگان نقاب به چهره زدند
چه کرده اند بر خود تا برای بقا
سر فرشته بریده ، به دیو بوسه زدند
حرامیان تبه کار به جای جای وطن
بساط دو رویی نشانده،بر آن خیمه زدند
چه گویمت که نسیه فروشان بی ایمان
برای فروش وطن با غریبه چانه زدند
نمانده ای که ببینی برای لقمه ای نان
خدای خویش نهاده ،به بنده سجده زدند
به این زمانه نگر کین منادیان چموش
به نام دین خدا ،سر ها به کینه زدند
دلم از جفای دوستان دغل خون است
هر آنچه خود بد نمو دند به نام بنده زدند
نمانده ای که ببینی ،خوشا به احوالت
بر عاشقان وطن چگونه ضربه زدند
زمانه عجیب است،هر آنچه خواهند گفت
گنه نکرده به جای دگر به فتنه زدند
به یاد آر به باغی امیر و سرداری
به جرم گفتن حق،رگش به دشنه زدند
سخن از گلایه بدار که تا دنیاست
خر مراد سوارند وبرآن تکیه زدند
ناصر- بهمن-91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر