۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

قصه ی عشق



قصه ی عشق

هیچکس اندازه ی من عاشق رفتار تو نیست

که در این شهر نشان کرده ی رخسار تو نیست

هر کسی را که مرا بیند و حرفی که زند

سخنش طعنه ای از کینه ، جز آزار تو نیست

تو بگو این چه رسمی ست که در خانه ی خود

شخص غماز وُ دورو در پی  دلدار تو نیست

او که با گوشه ی چشم ،یا به اشارت به کسان

های که این شخص همان یار خطا کار تونیست؟

خیل بدخواه وحسود نقشه کشند بر من و تو

که من از چشم تو افتم ،آنچه در کار تونیست

وای ازمردم  این شهر  جز این کاری نیست

داستانها ز تو سازند که درراسته ی بازار  تونیست

هر گلی بوی خودش دارد و با حرف که نیست

جان من ،ذره ای از ارزش وکردارتو نیست

من به عشق وقسمت سخت ارادت دارم

که در این معرکه چون من که هوادار تو نیست

من چنان شادم و خوشحال که با بانگ بلند

قصه ی عشق بخوانم گرچه اصرار تو نیست


ناصر-اسفند/94

هیچ نظری موجود نیست: