خواست محال
آن برقِ نگاهت چنان بر منِ عاشق
انداخته حریقی که جان و بدنم سوخت
این قلبِ پریشان چنان در طپش افتاد
گویی شده مشتی و مدام بر جگرم کوفت
این سینه ی پر درد چنان سوخته از عشق
ویران شده این خانه که از عشق تو می سوخت
آن خنده ی زیبا به لبانِ نمکینت
آب کرده دِلَم قند، به طوری نتوان گفت
تو شهره ی شهری ، چنان کرده ای غوغا
کین گَرد و غُبار را از این شهر نتوان روفت
با ناز و کِرِشمه که اسیر کردی به عشوه
خاکسترِ خاموش شده را ، شعله بر افروخت
زیبا وَش و مستی و یک شهر به تو عا شق
در نردِ به عشاق، چقدر تاس بِشَوَد جفت
با این همه عاشق بگفت ،چشمِ تو جانا
دنبالِ کسی است که مهر در دلت اندوخت
هان ای گل زیبا اگر سوی من آیی
از شوق تو خواهم، زمین را به سمان دوخت
تا این بگفتم به جمع همهمه افتاد
این کیست که بی پایه زَنَد حرفِ بسی سُست
پیری به ناگه از این گفته بر آشفت
گفت: پس گیر که حرفَت بوَد یاوه و هم مفت
ای خام تو دانی ، که شهری شده مفتون
خود گو: چسان گل به هر خار بِشَوَد اُخت
گفتم: که ای پیر ، که این حرف به دلم بود
تا رازِ دلم را بگشودم ، زدی سرکوفت؟
ای پیر بِدانم کزین حرف نتوان خفت
با هم چو منی خُرد، به هیچ وجه نشود اُخت
او با منِ مسکین به هیچ رو نشَوَد جفت
او چون دّرِ نابی ست که آسان نتوان سُفت
ما مردم بیچاره و عاشق ،چنانیم که حتی
این خواستِ محال را به خواب هم نتوان گفت
ناصر - شهریور 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر