ساقی
آنک مَزَن بر فَرق ِ خود آهن
آنجا که دل با غصه های تو هم آواز است
پُر کن درونِ معده ات را از شرابی تلخ
این قصه ی تلخی ست که از غم قصه پرداز است
اینک مَکن این سینه را شرحه
از خونِ سرخی که درونِ رگ به پرواز است
با خود مَکن اینگونه رنجش ها
داغی که بر پیشانی ات سال ها اثر ساز است
داد و فغا نت را مَده از این گلو بیرون
سال ها گلوی ِ پاره ات با نیزه آغاز است
لب ها اگر هم تشنه اند با آب ِ شط ترَ کن
این آب ِ رودِ دجله ی ِ انباشته از راز است
تو اَل عطش گویی ولیکن آب می نوشی
آبی که با عطرِ لبانش زندگی ساز است
این سفره ی ِ رنگین که هر رنگش به صد راز است
خون ِ هزاران عاشق ِ میدان و جانباز است
این مُرده ریگ ِدرد و رنج با ما که همباز است
ارث ِ همانا حاکم ِ جهل و دغل باز است
پُر کن شراب ِ ناب تا بار دگر نوشیم
این مستی از دُردی کِش ِ ساقی ِ سرباز است
ناصر – آبان 92 - عاشورا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر