وعده
چرا امشب زمان دیرتر سِپر شد
چنان دیر میگذرد صبرم به سر شد
بدان،خوابم نخواهد برد که تا صبح
به شوق دیدنت چشمم به در شد
به دیده خواب نیاید شب به چشمم
سرم از این نخوابیدن چو طبل شد
سرم باد کرد وچشم هایم شرر شد
چو فکرم با خیالت هم سفر شد
خدایا کی شود روز، تا که آید
که امشب بهر من صد شب گذر شد
درونِ رختِ خواب صد غوطه خوردم
گهی بالش به زیر ،گاه روی سر شد
گهی با خنده هات من ریسه رفتم
ز گریه چشم و چارم خیس و تر شد
ز شوقت گاه به دندان لب گزیدم
به اخمت هر چه کاشتم بی ثمر شد
چنان در فکر و حالت غوطه خوردم
ندانستم چه وقت شب رفت،سحر شد
سر وعده بماندم چشم به راهت
وفا ناکردی باز،دل خون جگر شد
هزاران بار دیگر گر نیایی
به میعاد گاه روم،گر عمر هدر شد
فقط این را بدان جا نا به عشقت
خوشم هر شب به یادت تا سحر شد
ناصر – تیر 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر