رسم عاشقی
من نگاه از عمق چشمهایت گهی پنهان کنم
پرسشی در عمق چشم های تو بینم آن کنم
بر لبانت نیست تبسم یا که رنگی از وفا
توی رفتارت جوابی ست یا که من پرسان کنم
انتظار در پاسخت ، چنگ می زند بر قلب من
خود به گفتن راضی ام تا انتظار پایان کنم
لیک اگر از آن لبت پایان دوستی بشنوم
بی درنگ آرام شوم تا ترک جسم از جان کنم
این چه دنیایی ست که عشق بازیچه ی رندان شود
گو که عشق بازیچه نیست تا قلب خود درمان کنم
کا ر دنیا بین و این مجنون بی لیلی ببین
لیلی ام شو تا به عشقت هر چه گویی آن کنم
می دهم سر را به راهت تا به رسم عاشقی
هم چوشمع سوزم به پایت یا که خود قربان کنم
در سرای عشق و دوستی من دلیری ها کنم
گر تو هم با من بمانی دلبری آسان کنم
گر تو بر من عاشقی، واگو که چون مستان کنم
سر نهم بر زانوان با گریه دست افشان کنم
آن قَدَر رقصم که نایی نیز نماند در تنم
شرح این دلدادگی بر هر کسی عریان کنم
ناصر – تیر 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر