۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

آسوده

آسوده


و من از نگاه شب پرسم

آن چه چیزی ست که برده است جانم

تا به عمق سیاه و تاریکی

چشمی از دور ببرده ایما نم

پرده ی سیاه شب بردار

گر چه با نور صبح روم بر دار

تا ببینم به روشنای سحر

روی ماهی به عشق جانانم

پیرهنم ز شرجی و گرما

خیس و لخته به جسم بی جانم

بی تو من رها نخواهم شد

گر چه آسوده گشته وجدانم

ناصر – تیر ماه 92

هیچ نظری موجود نیست: