آسوده
و من از نگاه شب پرسم
آن چه چیزی ست که برده است جانم
تا به عمق سیاه و تاریکی
چشمی از دور ببرده ایما نم
پرده ی سیاه شب بردار
گر چه با نور صبح روم بر دار
تا ببینم به روشنای سحر
روی ماهی به عشق جانانم
پیرهنم ز شرجی و گرما
خیس و لخته به جسم بی جانم
بی تو من رها نخواهم شد
گر چه آسوده گشته وجدانم
ناصر – تیر ماه 92
و من از نگاه شب پرسم
آن چه چیزی ست که برده است جانم
تا به عمق سیاه و تاریکی
چشمی از دور ببرده ایما نم
پرده ی سیاه شب بردار
گر چه با نور صبح روم بر دار
تا ببینم به روشنای سحر
روی ماهی به عشق جانانم
پیرهنم ز شرجی و گرما
خیس و لخته به جسم بی جانم
بی تو من رها نخواهم شد
گر چه آسوده گشته وجدانم
ناصر – تیر ماه 92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر