واپسین
در واپسین های عاشقی
اشک هایم در آغوش
مهتاب
قندیل بسته اند
وچشم ها در انکسارِ
یخ ، پریشانند
زمان دق می کند
از دردِ بودنمان....
چه ناخواسته انتخاب
شده ایم ،
در این بی سر انجامی
سوختم از سوزشِ سردیِ
رفتارت
و این قلب سنگ
شده.....
چه آسان در هم می
شکند
در شب های سردِ
تنهایی.....
ناصر- آبان /93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر