گل پژمرده
از دامن سفید، گل را چگونه چید
دق کردوُ گل
بمُرد،ننگ را به جان خرید
آن دردِ بس گران،بر
سینه اش نشست
پژمرده گشته گل،براو
چه ها گذشت
بر دامنش نشست،داغی
سیاه وُ پست
چشم بر زمین نشاند،
گویی به خون نشست
آن گل فسرده شد،غمگین
وُ واژگون
هر برگِ لاله اش،رنگین
به رنگِ خون
او چون شقایق است،در
دشتِ لاله ها
سرخ گشته صورتش،از انگِ
واژه ها
بر خیز و خود
نگر،وقتی سپیده مُرد
در خانه یِ امید،شب
لانه کرده بود
شب گشته رو
سیاه،افسرده گشته ماه
در پشت ابر وُ
کوه،شرمنده جان او
آن گل به دامنی، خوش
لانه کرده بود
افسوس که داغ
را،افسانه کرده بود
دستی زِقهر گرفت،بیخ
گلوی گُل
دستی چنان فشرد،جان
رفت وُ بوی گل
آن ناسپاسِ دهر،با
عشقِ ما چه کرد
هم گُل زِما گرفت، هم
کشته بوی گُل
ناصر-آبان /93
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر