جوجه ی ننه حسن
جندی شاپور رفته
بودیم ما لران
تک اتاق ننه حسن بود
خانه مان
لشکرک بود جای آن
مخروبه مان
جای زیستن سخت بودش
بی گمان
ننه حسن یک جوجه با
یک بزداشت
جز همین در زندگی
چیزی نداشت
وقت ظهر درگرمی آفتاب
وُشید
جوجه دایم بر سر ما
می پرید
خواب را بر چشم مان
می کرد حرام
درس و مشق تعطیل
کردیم والسلام
روز و شب بر ما چنان
سخت کرده بود
جوجه جولانش اتاق
بنده بود
لاجرم ظهری گرفتنیم
جوجه را
توی بشکه شسته شد آن
بی نوا
جوجه اما می کشید بازجیغ
ریز
دوستان ناچارکردندش
فریز
ننه حسن عصری هوای
جوجه کرد
کوچه را بالا و پایین
پُرسه کرد
لیک از جوجه اش ردی
نبود
یک کمی بر ما نیز شک
کرده بود
دور از چشم ننه خوب و تمیز
جوجه را بیرون نمودند
از فریز
جوجه راست ایستاده
بود برروی میز
تابلویی بود ز ونگوگ
یا لوئیز
تابلو را روی دیوار
کاشتند
رفته رفته یخ از از
آن برداشتند
یخ چواز جوجه برفت و
ناگهان
جوجه چشمانش گشودی بر
جهان
جیغ و دادی بیشتروُ
لرزان گرفت
ننه حسن هم از وجودش
جان گرفت
کج کج می کرد به ما
لرها نگاه
در بغل آهسته می برد
جوجه را
بعد آن جوجه نه تنها
رام نگشت
بل به آزارش به ما
افزوده گشت
بچه ها گفتند باید
زودِ زود
کله ی این جوجه را از
تن زدود
جوجه را باید برجایش
نشاند
کله اش را بی هوااز
تن پراند
نقشه ای آماده گشت بر
روی میز
نقشه ای بی عیب ،بی نقص
وُ تمیز
ما ندانستیم که نقشه
فاش شد
ننه حسن از فتنه در
پرخاش شد
بی گمان عباس بند را
دادبه آب
او که دل رحم بود و
مهرش آفتاب
وی همان بودی طرفدار
وحوش
دل چنان دلرحم برای
مار و موش
گفته بودندی به عباس
با عتاب
او که قلبش می نواخته
با شتاب
رنگ به رخ می داد
وُچشمانش به زیر
معذرت خواهی نمود اما
چه دیر
آن شب نقشه ننه غوغا
نمود
ما و دیگر بچه ها
رسوا نمود
توی کوچه دربدر گشتیم
لرا
جیک و جیک جوجه اما
پُر صدا
هم چنان در گوشمان
فریاد داشت
جوجه اما روزگاری شاد
داشت
جیغ جوجه در سرم
پژواک کرد
شب به خیر لرها که در
افلاک کرد
بعد آن بر چشم هامان
خواب نرفت
انقلاب ،فرهنگ شد وُ
از ما گذشت
گر چه این نیز بر منم
طرفی نبست
درس و مشقم هیچ،
جوانیم را رفت زِدست
ناصر-خردادماه/94
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر