مادر را دیدم بادست های ناتوان
مادر را دیدم با صدایی لرزان
مادر را دیدم با کوله باری از درد و رنج
و چشمان مهربانش
نیازمند مهربانی من
پنهان میکند مادرم درد هایش را
گله مندم از روزگار
گله دارم از شقاوتی که بر او رفته است
آن هم انرژی ، آن همه توان
آن همه علاقه ، لبریز از عشق تا پای جان
آن همه بی پروایی در اهدای لحظه لحظه ی جانش به دیگران
پنهان می کند مادرم رازهایش را
با دستانی چروکیده و ناتوان
با پاهایی که بریده از او امان
با قامت دال گشته اش در طول زمان
چشمان کم سوی مادرم
نگران زندگانی من ، آینده ی مان
پنهان می کند مادرم خاسته هایش را
گله مندم از زندگی
گله دارم از زمان
ناصر -شهریور 91
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر