۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بامیان

بامیان
ازکوچه های باد گذرکرده ای و........شهر
بوی تو می دهد ،ازقامت.....کهن
اینجا
 درهزارتویِ غبار گرفته ی سالیان پیش
ازمن گرفته است،خاطرِ دلداده ها به......قهر
من باصدای دستان تو فریاد می کشم
دردِ به جای مانده از........پیشینیانِ من
آن خاکسترِبه جای مانده یِ من است
دریورش شمشیروُخون وُ....جهل
در آشیان من ....
من می شنوَم صدایِ تپش های قلب تو
بر آوار ِبه خاک خفته دربامیانمان
آنجا   که درکوچه های بی نشان یاد
درهرگذرگهی .......
بوی تو می دهد.....درقبله گاه مان
اما شگفت ودرد....در جای جای این خاک و مرده ریگ
رَدی زِ غارت است....
        ازبدو کارشان...........برمال وجانمان

   ناصر-اردیبهشت/95

هیچ نظری موجود نیست: