۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

قسم




به آن زندانی محکوم که امشب دیده بی خواب است

قلم نا آشنا بر روی کاغذ در تک و تاب است

به شاهنامه که داستان حزینش مرگ سهراب است

به آن رود ارس کز مرگ ماهی سخت بی تاب است

به خسرو های ایرانم که هر یک درَ نایاب است

به هامون با گل سرخش چو روزبه سر به طناب است

به آنانی که در ظلمت گرفتار و جدای از نور آفتاب است

به او در قعر تاریکی مرادش کرم شب تاب است

خجالت می کشم از مرغ زیبایی که عشقش آب تالاب است

به آن ماهی که تنها جلوه اش از نور آفتاب است

به آن دشت نمکزاری که لب ها تشنه از آب است

غریبه" خاطراتش پشت دریا رو به مهتاب است

به او که عشق و آرمانش به ناحق دست اذناب است

به تلخی نگاه او که دیدار از وطن شاید دگر خواب است

به آن بدبخت،که گشته نادم ودر حبس ،تواب است

به آن زندانی جان سخت که عمری توی سرداب است

دلم تنگ نبرد اهرمن با روشنی یزدان داراب است

به آن رقص درخت بید که مجنونست و شاداب است

به آن دردی کش عاشق که مست از آن می ناب است

به آن افراد بی قیدی که عشقش رنگ و سرخاب است

به باد خانمان سوزی که خشمگین تر ز گرداب است

به شلاقی که همواره عزیز دست ارباب است

به آن بیچاره کز شلاق ارباب سخت بی خواب است

قسم بر هر چه خواهی خور،مگر آنکس که ناباب است

به سیماب آتشین خورشید نور افشان که اعجاب است

به چشم مست شهلایش ، خمار عشق به مهتاب است

هلا از دست نا اهلان گلستان شکل مرداب است

به روی آسمان شهر هوایی پر ز سرب وخاک وتیزاب است

به اشک دیده ات گریم که اشکم هم چو سیلاب است

به پر پر گشتن گل ها که حاصل عطر و گلاب است

به آن شعری که احساسی تر از اشعار سهراب است

وطن را دوست می دارم همان کز درد سیراب است

وطن را دوست می دارم بسان سبزه ای که زنده از آب است

وطن را دوست می دارم همان طورکه زمین محتاج آفتاب است



ناصر-بهمن - 91









هیچ نظری موجود نیست: