ماورای دیدگانم دور نیست
برج و بارو های شهر ها ماندنی ست
آسمانِ آبی در سال های وهم
دوده ای ،خاکستری، از عشق تهی ست
روز سیاه و شب سیاه بر بام شهر
جز سیاهی رنگی دیگر نیست نیست
زندگی بازیچه ای غمگین و سرد
هر جوان آشفته از این زندگی ست
مات و مبهوتند این نسل جوان
در کران دیدشان غیر از تباهی هیچ نیست
شهر شلوغ از ازدحام و دغدغه
در میان جمع اما آشنایی نیست نیست
در فراسوی نگاهها ،در افق های امید
روزنه ها بسته اند،آینده ای در پیش نیست
گشته اند سر گشته ونومید از این زندگی
همتی بهر دگرگونی در آنها نیست نیست
جز فرار از زندگی فکری ندارد در سرش
در رهایی از شکست راهی به جز تغییر نیست
جان من آسودگی آسان نمی آید به دست
چاره ای جز با مدارا کردن و تدبیر نیست
بی سبب این عمر کوتا ه را به کامت تلخ نکن
راه سخت است و ولی دنیای زیبا دیر نیست
جان من جانان من از نسل دیروزی ننال
جز وفاداری به قبل آینده ات تضمین نیست
گر بیاموزی از آنان افت و خیز زندگی
عزم خود بهتر کنی، آن آرزوها دیر نیست
آسمان زیبا تر و مهتاب نور افشان شود
دیگر اندوه و ظَلام بر بام شهر ها نیست نیست
ناصر- فروردین -92
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر