۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

دست هایم

دست هایم
دست هایم را بِکِش با آنکه زود
تکه های قلب من را می ربود
آن چه درفکرم کِشیدم باد بُرد
غُصه ها را برگلویم می فشرد
دست آویختم برابری که ِدود
سایه یِ زیبایِ او را می زُدود
سر کِشید بابانگ زیبایِ سرود
اوکه چشمش حس وحالم را ربود
باز هم دستان خودبالا بَرَم
از فروددرخود چه مانده دربَرَم
دست هایم را بگیر در بال خود
می بری آنجا که خود آیی فرود
نیست آهنگی به جز ماتم چرا
این سرودِ درد را بامن چرا
دست درگوشم کنم تا این سرود
پشت سنگ ها یا بمانَد پشتِ رود
حس وحالم رفته رفته کم شده
از خمودی درنگاهم غم شده
طاقت ماندن ندارم وایِ من
این سرایِ خانه ام جهنم شده
دست هایم را بگیر برمن ببار
سبزگردم سبز،تاگردم به بار
ریشه ام خشکیده دراین شوره زار
برتنم جانی ببخش با نایِ تار
تا به کی اندوه به دامانم کنم
تا به کی سردرگریبانم کنم
بیش از اینم نیست شرمِ بندگی
قاصدی باش ،هدیه را جانم کنم
دست هایم را بگیر،پرواز کن
این سکوت را از زبانم بازکن
هر کجا رفتی مرا بالا بِبَر
هرچه بالاتر وبی پروا ببر
دست هایم را بِکِش با دستِ خود
بهترین نقشی، بکش درآب رود
خاک را با سبزه ها وباسرود
زندگی آباد گر سازی،درود

   ناصر-بهمن ماه/94

هیچ نظری موجود نیست: