۱۳۹۴ بهمن ۲۸, چهارشنبه

دردا

دردا
دردا که دوای دل من چاره ی دردی دگرست
آن یاد قدیمی زِچه رو،بر دلِ من خون جگرست
درسایه ی شبگیر سحر، سایه ی رویای توبود
آن رویِ چو ماه درنگه ام طالعِ قرص قمرست
چشمم به وِصالِ رخ تو خیره به عمقِ سحرست
چون سرزدی از دامن شب،ماه گریز ازسفرست
گویند که درآیی به سما،ای گلِگلخانه ی عشق
آن کس که زِعشق هیچ نداند،توبدان بی ثمرست
آن سبزه که از خاک برآمد،چه هوایی به سرست
جان است وُپیام وُغزلی،از سرِ عشقِ بشرست
دردا تو بگو بادلِ بیچاره ی من کیست غریب
آن کس پیِ عشقِ دگروُ از دلِ من بی خبرست
شب را تو بگو، راز هم آغوشی ماه یا قمرست
درخلوت شب،باتنِ بیمارِمن اما ،دوایِ دگرست
درحسرت هجرانِ تو انباشته از درد وُ غمم
با من به ازین باش،که عمرم به عجل درگذرست

  ناصر-بهمن ماه/94

هیچ نظری موجود نیست: