۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

برد سیلا 2



به هر جان کندنی شب را به صبح رساندم ،هرلحظه که به ساعت موعود نزدیکتر میشدم طپش قلبم نیز سرعت بیشتری می گرفت.وقت ناهار دو کاسه از آش دیشب مانده را با وجود دل درد،جویده و نجویده به خندق بلا سرازیر کردم،تصمیمی که گرفته بودم کمی خلاف حرف هایم بود وآن اینکه قصدبرآن شد خودم قبل از رسیدن بچه ها به برد سیلا بروم ودرغیاب دوستان کار را به نهایت برسانم و بر فرض آنکه گیر افتادم بچه ها که ساعتی بعدازمن می آیندسعی در نجاتم می کنند و اگر گیر نیفتادم خوب فبه المراد،به مادر گفتم اگه فلانی و فلانی اومدند دنبالم ،بگو رفت کندلا(منطقه ای در غرب شهر و علت نام گذاری کندن قنات در آن منطقه و ابتدای ان چاه مادر چاه نام داشت و برد سیلا چند ده متر در روبروی چاه قرار داشت) راه افتادم ،خوشبختی گاهی در آن بود که به علت تکثر جمعیت خانواده و تعداد زیاد برادر و خواهر ،مادر حوصله ی پی جویی رفتار های همه اهل خانه را نداشت و در کار ما ریز نمی شد ،بدون آنکه ممانعتی بکند و یا پاسخ مثبتی بدهد ، راهی شدم .در طول راه ، گلاب به روی تان به علت سنگینی معده،چند بار شکوفه زدم ( بالا آوردم) و این باعث شد اندکی سر دلم سبک شود وآن دل درد کشنده پس از ساعت ها شکنجه دست از سرم بردارد . با رسیدن به اولین چاه قنات که آب از آن در جوی جاری می شد ،مورچه ها را از جعبه کبریت بیرون آورده و در دهان گذاشتم و با آب سرد قنات آن ها را زنده زنده فرو دادم . هیبت سرد و سخت برد سیلا در آن سکوت داغ شهریور ماه چنان در من اثر گذاشته بود که احساس سرما و لرزش شدید به من دست داده بود ، اما راهی که انتخاب شده را باید رفت هر چه باداباد . با تعلل و دست پاچگی وارد سوراخ شدم چند بار پشیمان شدم و با عجله بیرون آمدم اما کله شقی و غرور کاذبم مدام نهیبم می زد برو و انجامش بده ،هر چه باشه آخر عمر انسان مردنه ،خودم را دلداری می دادم که آدمی یکبار به وجود می آید و یک بار از دنیا می رود دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد .مجدد داخل سوراخ می شدم ، دندان هایم را به هم فشردم و با تمام توان بر معده ام فشار آوردم . یکبار ، دو بار، چندبارو بالاخره ........شد .دست و پایم بی حس شده بود سرم سیاهی می رفت سنگ چنان مرا در خود می فشرد که احساس خفگی به من دست داده بود تا مدتی که زمان آن را نمی دانستم ،قدرت فکر کردن را از من گرفته بود چنان ترسیده بودم که چیزی نمانده غالب تهی کنم ،عرق سردی از شقیقه هایم حرکت می کرد و به دهانم وارد می شد و چقدر شور و بد مزه بود سعی کردم دست و پا هایم را آزاد کنم اما حس حرکت نداشتم قفسه سینه ام از درد داشت خورد می شد و قلبم چنان می نواخت که صدای ضربان آن چون صدای دهل به گوشم می رسید دهانم خشک و زبانم لال شده بود با همه ی این احوال از یک چیز مطمین بودم که هنوز زنده ام و نفس می کشم.پس از گذشت زمانی دراز ،رفته رفته ماهیچه هایم که سفت شده بود رها شدند احساس اینکه سنگ رهایم کرده است حال خوشی به من می داد چشم هایم را باز کردم و به نرمی پر قو ،سبک و آزاد ،از سوراخ سنگ بیرون آمدم ترس و لرزو طپش قلبم همه از درونم گریختند یله و آزاد به پشت خوابیدم ،دستها و پاهایم را به طرفین گشودم و تن سردم را به خورشید داغ سپردم . صدای همهمه ی بچه ها خواب از چشمم ربود




















هیچ نظری موجود نیست: