۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

برد سیلا 1







یک روز تا وفای به عهد مانده و ترس گیر افتادن درون سنگ ، کابوسی رها نشدنی برایم شده است و هزاران سوال بی جواب،اما چه میشود کرد ،حرفی زده شده،یا عمل باید کرد و یا تا آخر عمر خجالت فرار از قولی که داده ای را باید به دوش بکشی،پس از کلنجار بسیار بالاخره تصمیم برای انجام ، گرفته شدوحال باید به فکر تولید باد بود.ناشیانه از مادرم که داشت رختخواب ها رو جمع می کرد پرسیدم، اگه آدم بخواد بگوزه چی باید بخوره ؟ انگار به مادرم شوک وارد شده باشد چنان نا باورانه به من نگاه می کرد مثل آنکه تا کنون چنان آدم عجیب و غریبی را ندیده است و این موجود از سرزمین عجایب جلوش ظاهر شده ،کم مانده بود مادرم پس بیافتد رنگ صورتش کامل پریده بود و چشمهایش از حدقه بیرون زده و چند دقیقه ای سعی میکرد چیزی بگوید اما صدایش در نمی آمد ،ناگهان با آنچه در توان داشت شروع به داد و فریاد کرد و مسلسل وار هرچه فحش در طول زندگی یاد گرفته بود نثارم کرد ..ای بی هوند( با کثر ه یعنی بی هویت ، بی شخصیت ) حو نمی کنی ( حیا نمی کنی) ری تخته بفتی ( بمی ری) آنقدر ری تیه کنده شده ای ( بی چشم و رو) که هر چه از دهنت در میاد می گی و با لنگه دم پایی ، کله ام را نشانه گرفت و چقدر در انداختنش مهارت داشت ( فکر میکنم اگه نیازبه کسی برای انداختن دمپایی،لنگه کفش و....باشه حتما از مادرم استفاده شود که هرگز خطا ندارد) راهی جز فرار نبود هما نطوریکه از درد ضربه به دماغ و گوشه لبم می نالیدم برای پرسش تهیه ..... نقشه می کشیدم سرتون رو درد نیارم از چند تا دوست و همسایه ، غیر مستقیم سوال کردم و دیگه بی گدار به آب نزدم مثلا پرسیدم اینا که بی هوا صدا میدن مگه چی می خورن ؟ تقریبا بیشترشان می گفتند نخود و لوبیا مخصوصا غله کره ( نخود فرنگی ) چند تایی هم گفتند مورچه ، پس از گرفتن اطلاعات لازم ، مانده بودم چطوری می شه مادر را راضی کنم اول از جسارتی که کرده بودم چشم بپوشد و دوم غذای مورد نظر را آماده کند ؟ مثل بچه های خطا کار و تنبل که جلوی معلمشان مانده باشد جلوی مادرم ماندم و عذر خواهی کردم از نگاه مهر بانانه اش فهمیدم که بخشیده است جرات به خود داده و گفتم می شه برای فردا ناهار آش نخود و لوبیا درست کنی ؟نه تنها اعتراضی نکرد بلکه بلند شد و مواد مورد نیاز، برای پختن غذای در خواستی را جلوی دستش گذاشت و شروع به جدا کردن حبوبات از سنگ و چیز های دیگری که داخل داشت شد .شاید به این دلیل رضایت داد که باد گوشه لبم و سیاهی زیر چشمم باعث شد دلش بسوزدو از سر تقصیرم بگذرد... نمی دونم .با خوشحالی از خانه خارج شدم و برای گرفتن چند تا مورچه راهی باغ همسایه شدم گرفتن مورچه ها وقت زیادی نگرفت آنها را در جعبه کبریت کردم و برای دسر بعد از ناهار در جیبم گذاشتم .مادر غذا را روی اجاق گذاشته بود و راستش برای شام هم همین غذا را تدارک دیده بود. بوی خوبی داشت گفتم اسمش چیه مادرم با تعجب گفت مگه بار اولته که این غذا رو می خوری اسمش هولر دونه است . گفتم خورده ام اما تا حالا برام اینقدر مهم نبوده ،(البته با خودم گفتم ) غذا را که مخلوطی از نخود ،نخود فرنگی، لوبیا و رب گوجه و ادویه بود را با ولع زیادی خوردم و خیلی بیشتر از ظرفیتم و مقداری را برای ناهار فردا برداشته و قایم کردم چون ممکن بود تمام شود .آنقدر معده ام پر بود که شب خوابم نمی برد و دل درد امانم را بریده بود چقدر بعضی از شبها طولانی است و انگار خورشید دلش نمی خواهد به ما سر بزند ، حالم بد بود اما آنچه بیشتر عذابم میداد گیر افتادن در سنگ و دندان های تیز گرگ ها بود که تکه تکه ام می کردند.تا چشمها یم گرم می شد کابوس سنگ سیلا ، خواب از چشمم می ربود .آن شب تا طلوع خورشید هزار شب بر من گذشت













هیچ نظری موجود نیست: