۱۳۹۴ شهریور ۱۹, پنجشنبه

این نیز می گذرد

این نیز می گذرد
گفت جانا زِ چه اینگونه به من می نگری
تو مگر دررهِ دور با من و او هم سفری
یا نگاهت اثروُ ردی زِدور گشتن ماست
که چنین با دل حسرت به وداعم نگری
بوسه ای ده زِلبانت که زِ طعم لب تو
طعم گیلاس به چینم که تو با خود ببری
خنده ای کردوُ بگفت شاپرک قصه ی من
راحت آنست که بگیری و ببوسی ، بپری
همه از شوق تو خواهند پرید گر گذری
درهم آنجا که غروب کرد به جهان دگری
تو به چشمان ترم کن نگاه یا نظری
که چنین چشم سیاهی تو زِیادت نبری
دست بگیردرکمرم سخت درآغوشم گیر
که دگر بعد منی هیچ نیابی اثری
عالم خاکی چه قدر زود به ما کرده جفا
قدر این لحظه بدان لحظه ای بعد بی خبری
تو بدان، عالم دیگر نیابی خبرم
هر چه بود دفتر شعریست که به یادم نگری
این نیز می گذرد وقت وداع دگر است
وقتی رفتیم نه توبودی ونه ما ،یا که کسان دگری

  ناصر-شهریور/94

هیچ نظری موجود نیست: