۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

عمو زنجیرباف

عمو زنجیر باف
ما به دست چه کسانی شده دربند وُاسیر
همه گی در پیِ احساس وُ به غایت دلگیر
آه از دست زمانه ودر این راه که ما
هم چنان زار وُپریشان وُزبونیم وُ اسیر
زندگی زود به باد رفت وُندانسته گذشت
کودکی ها که چه زودپرزده است چون شبگیر
عاشقی ها و جوانی به چه آنی طی شد
گرد پیری به سرم آمد وُپیر گشتم وُ پیر
جز جهالت در این عمر فنا رفته نبود
خودندانسته گذر کرده از این راهِ خطیر
قاصدی بوده پروُبال شکسته ،نالان
و نداشتم خبری تا که برم همچوسفیر
از ازَل جهل و جهالت و تباهی ها بود
گرچه آگاه شده در آخرِکار،اما ...دیر
کوچه ی کودکی ها،همچوزمان هایِ قدیم
پُر بود از بچه ولی حلقه به هم چون زنجیر
دست دردستِ هم وُدایره وار می خواندند
آنکه زنجیر به بافت ،نیست عمویم بپذیر
بازیِ بچه گی هام شعر حقارت ها بود
که به شعرش من وتو،یا که همه گشته فقیر
نه تو زنجیر به باف نی به کوهم افکن
نه بده نان وُکلوچه ،یا کمی نان وُپنیر
پر وُبالم بگشای اوج بگیرم به افق
شاد وُآزاد وُرها،هم چو یلی جان درتیر(آرش)
دست در دست هم وُدایره وار می خوانیم
خانه ی دیوکجاست تاکه گشاییم زنجیر
   ناصر-شهریور/94


هیچ نظری موجود نیست: